دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٢٦٣
| ابو الصلاح حلبی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٢٦٣ |
اَبوالصَّلاحِ حَلَبي، تقي بن نجم بن عبيدالله (٣٧٤ـ ٤٤٧ ق/٩٨٤ـ ١٠٥٥ م)، فقيه
و متكلم امامي شام. وي در حلب به دنيا آمد و ظاهراً در همانجا به تحصيل پرداخت. به
گفتة ابن ابي طي، وي سه بار به عراق سفر كرد و از مشايخ آن ديار بهره برد، ولي از
آنجا كه حضور شيخ مفيد را درك نكرده است، تصور مي رود كه اين سفرها پس از وفات مفيد
(٤١٣ ق) صورت گرفته باشد (نك : ذهبي، ١١/٤٠٤).
به گفتة طوسي (رجال، ٤٥٧)، ابوالصلاح در بغداد به درس سيد مرتضي (د ٤٣٦ ق) حاضر شده
و از او دانش آموخته و از خود طوسي نيز بهره گرفته است، هر چند ميزان اين استفاده
نبايد زياد بوده باشد. ضمناً ابوالصلاح خود در تقريب (ص ١٢٢) از شخصي به نام
ابوالحسن محمد بن محمد (شايد بصروي، د ٤٤٣ ق/١٠٥١ م) ـ به نقل وي از شيخ مفيد ـ
حديثي روايت كرده است، اينكه طريحي (٣/٣٣٦)، سلار ديلمي (د ٤٦٣ ق) را از مشايخ
ابوالصلاح شمرده، احتمالاً ناشي از برداشت نادرستي از عبارت شهيد اول دربارة
شاگردان سيد مرتضي بوده است (قس: شهيد اول، «يادداشت»).
به گفتة ابن ابي طي، ابوالصلاح شيخ و عالم بزرگ اماميان شام در روزگار خويش بود
(ذهبي، همانجا) و چنانكه حكايت شده، به هنگام استفناي مردم حلب از سيد مرتضي، او
آنان را به «الشيخ التقي» (ابوالصلاح) احاله مي نمود (شهيد اول، همانجا). طوسي،
معاصر عراقيِ ابوالصلاح، او را عالمي ثقه ئانسته (رجال، همانجا) و منتجب الدين رازي
وي را فقيهي بزرگ و مورد اعتماد شمرده است (ص ٣٠). از متأخران اماميه، شهيد اول،
ابوالصلاح را «خليفة مرتضي در دانش» خوانده كه بعدها در گفتار شهيد ثاني به صورت
«خليفة مرتضي در سرزمين حلب» تغيير شكل يافته و اين گمان را به وجود آورده كه سيد
مرتضي، ابوالصلاح را به عنوان نايب خود در حلب تعيين كرده بوده است (نك : شهيد
اول، «اجازة»، ١٩٨؛ شهيد ثاني، ١٥٨ـ ١٥٩). ابوالصلاح علاوه بر فقه و كلام، در طب
نيز دستي داشته و در اين باره هم آثاري بر جاي گذاشته است (نك : بخش آثار در همين
مقاله).
وي در جواني خود شاهد دوره اي طولاني از آشفتگي سياسي و اجتماعي بود كه كمابيش نفوذ
خلاف فاطمي مصر در حلب را همراه داشت، چندانكه با حاكم شدن صالح بن مرداس بر حلب در
٤١٤ ق، دورة جديدي در تاريخ حلب آغاز شد. مرداسيان در جنوب، برخوردهايي پي گير با
فاطميان داشتند و از طرف شمال، گرفتار دست اندازيهاي گاه و بيگاه دولت بيزانس
بودند. انعكاس اين آشفتگي در نوشته هاي ابوالصلاح نيز ديده مي شود. دانسته نيست كه
برخورد او به عنوان يك عالم امامي با افكار و آداب اسماعيلي كه از نيمة دوم سدة ٤
ق/ ١٠ م در اثر نفوذ فاطميان اسماعيلي مذهب مصر در محيط شام رواج يافته بود (نك :
مقدسي، ١٨٠)، تا چه اندازه خصمانه يا دوستانه بوده است، اما جنگ حاكمان حلب با
دشمنان بيزانسي از ديدگاه اماميان حلب به عنوان جنگي بين دو حكومت جائر تلقي نمي
شد، بلكه همانگونه كه در آثار ابوالصلاح آشكارا ديده مي شود، از ديدگاه آنان جنگ با
كافراني كه كيان اسلام را تهديد مي كردند، حتي در ركاب حكمراني جائر، در واقع نصرت
اسلام و دفاع از دارالايمان بود و امراي واجب به شمار مي رفت (نك : ابوالصلاح،
الكافي، ٢٤٦ـ ٢٤٧). به هر روي ابوالصلاح با امراي مرداسي رابطه اي نيكو داشت، تا
آنجا كه كتاب تدبير الصحة خود را به نام نصربن صالح مرداسي تأليف كرد. البته آنگونه
كه ابن ابي طي مي گويد، ابوالصلاح در عين برخورداري از احترام و نفوذ بسيار، زندگي
زاهدانه و دور از تجملي پيش گرفته بود (ذهبي، همانجا)
ابوالصلاح در شهر حلب حوزة درسي داشت كه از مهم ترين دست پروردگان آن ميتوان
ابوالحسن ثابت بن اسلم حلبي را نام برد كه پس از وفات استاد، برجاي او نشست (طباخ،
٤/١٩٨، به نقل از ذهبي). يكي ديگر از كساني كه نام آنان در زمرة شاگردان او به چشم
مي خورد، قاضي عزالدين عبدالعزيز بن ابي كامل طرابلسي است كه بيشتر اسانيد روايت
كتب ابوالصلاح به او باز مي گردد و اگر روايت او از ابوالصلاح بي واسطه بوده باشد،
ظاهراً عمري دراز داشته است، زيرا بر پاية آنچه از شاگردان او مي دانيم، درگذشت وي
را مي توان در حدود ٥٢٠ ـ ٥٣٠ق دانست. ابن ميسّر نيز از حيات قاضي امامي ابن ابي
كامل در ٥٢٥ق سخن گفته است (ص ٧٤). روايت ابن ابي كامل از ابوالصلاح را مي توان در
اسانيد گوناگون اماميه چون «اجازة» علامة حلي (ص ٧٠)، رجال ابن داوود (ص ٧ ـ٨)،
«اجازة» ابن ابي الرضا (ص ١٦٠)، الاربعون شهيد اول (ص ٧٦) و «اجازة» همو (ص ١٩٨)
ملاحظه كرد.
از ديگر كساني كه از ابوالصلاح بهرة علمي گرفته يا از او روايت نموده اند، مي توان
عالم معاصرش ابوالفتح كراجكي، قاضي عبدالعزيز ابن براج طرابلسي، عبدالرحمن بن احمد
مفيد نيشابوري، شريف داعي ابن زيد آوري و تواب بن حسن خشاب بصري را نام برد (منتخب
الدين، ٣٠ ـ ٣١؛ ابن حجر، ٥/٣٠٠، به نقل از ابن ابي طي؛ حر عاملي، ٢/٤٦، ٢٩٨، ٣٠٣).
ابوالصلاح، به گفتة ابن ابي روح، در آخرين سال زندگي خويش حج گزارد و در راه بازگشت
به وطن در رملة فلسطين وفات يافت. برخي محل درگذشت او را حلب دانسته اند (نك :
ذهبي، همانجا؛ ابن حجر، ٢/٧١).
فقه ابوالصلاح: مقايسه اي ميان آراء وي در مسائل گوناگون فقهي با آراء بغداديان، به
خصوص سيد مرتضي، نشان مي دهد كه فقه او تا حد زيادي با فقه بغداد پيوستگي دارد. به
ويژه در مباني كلي چون ثبوت اقوال ائمه (ع) از طرييق تواتر يا اجماع و نحوة نگرش به
اين دو مقوله، نظر او به سيد مرتضي بسيار نزديك است (نك : سيدمرتضي، الانتصار، ٦،
الذريعـة، مباحث مربوط؛ قس: ابوالصلاح، الكافي، ٥٠٦ ـ ٥٠٧). با اينهمه اختلاف او
در جزئيات با سيدمترضي تا اندازه اي بود كه ابوالفتح كراجكي در تأليفي با عنوان
غايـة الانصاف في مسائل الخلاف به نقض آراء ابوالصلاح و دفاع از سيدمرتضي در اين
مورد پرداخت (نك : نوري، ٣/٤٩٨).
قول به عدم حجيت خبر واحد از لوازم اعتقاد به ثبوت اقوال ائمه (ع) به تواتر است و
ابوالصلاح خود نيز بارها تصريح كرده كه به حجيت خبر واحد قائل نيست (نك : همان،
٥٠٧، ٥١١). با اين وصف در مواردي ديده مي شود كه وي با پشتوانة خبري واحد به وجوب
امري حكم كرده است. مثلاً برخلاف ديگر فقيهان امامي به وجوب غسل در اثر رؤيت شخص
مصلوب فتوا داده (نك : همان، ١٣٥؛ علامة حلي، المختلف، ١/٢٩) و مستند آن خبري است
كه در حد منابع امروز، تنها در آثار ابن بابويه (فقيه، ١/٤٥، «الهدايـة»، ٤٩)، به
عنوان «رُوِيَ» بدون ذكر سند و حتي بدون ذكر نام معصومه (ع) نقل شده است. اين در
حالي است كه وي برخلاف غالب فقهاي اماميه، رواياتي را كه برهم قرار دادن دستان را
در نماز نهي كرده اند، حمل بر كراهت كرده و آن را مبطل نماز ندانسته است (همان،
١٢٥؛ علامة حلي، همان، ١/١٠٠). ابوالصلاح چنانكه انتظار مي رود با قياس مخالفت كامل
دارد و گاه برخي آراء خلاف قياس او توجه ديگران را به خود جلب كرده است، مانند آنكه
وي لازم مي داند لازم مي داند تمام آب چاهي كه با بول حيوان حرام گوشت آلوده شده،
كشيده شود تا پاك گردد (؟)، در حالي كه براي بول انسان به كشيدن ٣ تا ٤٠ دلو، بسته
به مورد، اكتفا كرده است (همان، ١٣٠؛ علامة حلي، همان، ١/٥).
ابوالصلاح در بيان احكام، به جاي اصطلاحات «واجب» و «منذوب»، از تعبيرات «مفروض» و
«مسنون» استفاده كرده و ابداً مقصود او تقسيم بندي اعمال واجب به «فرضيه» و «سنت»
كه در كلام برخي از فقها به كار رفته، نبوده است (نك : همان، جم ). نيز در بسياري
از موارد در بيان آداب يك فعل دستورهايي را ارائه كرده كه گاه مشكل مي توان تشخيص
داد، كدام يك نزد او واجب و كدام يك مستحب است، به طوري كه ناقدان آراء او گاه به
اين اشكال تصريح نموده اند (مثلاً نك : علامة حلي، همان، ١/٤٢). به عنوان نمونه،
شرايطي كه وي براي عقد متعه ذكر كرده و در فقه اماميه ذكر آنها در ضمن عقد لازم
دانسته نشده است، بدون تصريح به نام ابوالصلاح مورد انتقاد طوسي قرار گرفته است
(نك : الكافي، ٢٩٨ ـ ٢٩٩؛ قس: طوسي، «النهايـة»، ٣٥٦). از ديگر فتاواي غريب
ابوالصلاح كه با عبارتي ترديدانگيز بيان گرديده و انتقاد ديگران را موجب شده، حكم
او به كافر و واجب القتل بودن كسي است كه «مُستَحِلّاّ» فقاع (آبجو) بنوشد و اين در
حالي است كه تحريم فقاع از موارد اختلاف بين مذاهب فقهي است (نك : الكافي، ٤١٣؛
قس: علامة حلي، همان، ٥/٢١٥).
در مسائل اجتماعي ابوالصلاح ديدگاههاي جالب توجه و خاصي دارد، چنانكه دربارة نماز
جمعه، در صورت وجود امكان اقامة آن در زمان غيبت، به برپايي آن حكم كرده است (همان،
١٥١ به بعد؛ علامة حلي، همان، ١/١٠٨ ـ ١٠٩). همچنين در مورد حقوق مالي كه لازم است
توسط امام عصر (به تعبير او «سلطان اسلام») به مصارف خود رسانيده شود، وي در زمان
غيبت امام. «فقيه امين» را نايب او مي داند (همان، ١٧٢). به طور كلي ابوالصلاح با
استفاده از عبارت «نايب امام» و «نايب ولي امر»، فقيهي را كه واجد شرايط بوده باشد،
محق مي داند كه در غيبت اما عصر نه تنها به امور قضايي رسيدگي كند، بلكه به امور
حكومتي چون اجراي حدود نيز بپردازد (همان، ٤٢١ ـ ٤٢٣). وي پذيرفتن مناصب گوناگون
قضايي و حكومتي را براي فقيه واجد شرايط از طرف سلطان جائر، با هدف احقاق مؤمنان و
اجراي احكام الهي امري مشروع، بلكه لازم مي شمرد. اين نظر به گونه اي محدودتر از
طرف سيدمرتضي نير عنوان شده بود (الكافي، همانجا؛ سيد مرتضي، «مسالـة»، ٨٩ ـ ٩٧).
آثار: از نخستين آثار ابوالصلاح دو كتاب العمدة و التلخيص در فقه بوده كه وي بارها
در آثار بعدي خود به آنها ارجاع داده است (نك : «البرهان»، ٥٤، تقريب، ٧٨، ٢٢١،
الكافي، ٥١٠؛ نيز ذهبي، همانجا). او سپس به ترتيب به تأليف تقريب المعارف، الكافي و
البرهان پرداخته است (براي ترتيب، نك : الكافي، ٤٦٦، جم ، «البرهان»، همانجا).
از ديگر آثاري كه وي پيش از الكافي تأليف كرده بوده، مي توان مسألـة الشافيـة و
المسألـة الكافيـة را ذكر نمود (الكافي، ٥١٠). در دو فهرستي كه ابن شهر آشوب و
ابن ابي طي از تأليفات ابوالصلاح به دست داده اند، نام آثري چون البدايـة در فقه،
شرح الذخيرة سيد مرتضي در كلام، المرشد الي طريق التَعَبُّد، تدبير الصحّـة و
شُبَه الملاحدة در رد بر ملحدان به چشم مي خورد (ابن شهرآشوب، ٢٩؛ ذهبي، همانجا).
كتاب مختصر ابي الصلاح كه شهيد اول از شهرت آن در حلب سخن گفته و ابن طاووس با
عنوان مختصر الفرائض الشرعيـة مطلبي را از آن نقل كرده است (شهيد اول، «يادداشت»؛
ابن طاووس، ٢٤٨)، احتمال دارد چيزي جز الكافي نبوده باشد، زيرا از طرفي الكافي تنها
تأليف فقهي ابوالصلاح است كه رواج آن در سده هاي بعد ثابت شده و از طرف ديگر مطلب
منقلو در فتح الابواب ابن طاووس در الكافي (ص ١٦٢) نيز ديده مي شود. در برخي از
منابع متأخر، اثري با عنوان المعراج در حديث به ابوالصلاح نسبت داده شده (نك :
خوانساري، ٢/١١٣) كه دليلي بر تأييد اين انتساب در دست نيست.
آثار موجود ابوالصلاح اينهاست:
١. الكافي. اين كتاب كه نام كامل آن الكافي في التكليف است (نك : ابوالصلاح،
«البرهان»، ٥٤) هرچند به عنوان يك كتاب فقهي شناخته مي شود، ولي در واقع موضوع آن
تكليف الهي، اعم از عقلي و شرعي (به اصطلاح مؤلف) است. اگرچه نظير همين تقسيم در
كتاب ديگر او تقريب المعارف نيز ديده مي شود، ولي مؤلف در الكافي، به عكس تقريب،
تكليف شرعي، يعني مباحث فقهي را اساس كتاب قرار داده و مباحث اعتقادي را به طور
خلاصه، به عنوان مقدمه اي بر مباحث فقهي آورده است. در مقايسه ميان فصل بندي الكفاي
با آثار پيشين اماميه ـ در حد منابع بازمانده ـ نمي توان نمونه اي را يافت كه به
ويژه در بخش عبادات بتواند الگوي ابوالصلاح در ترتيب كتاب بوده باشد. البته تا
حدودي مي توان بين الكافي ابوالصلاح و دعائم الاسلام قاضي نعمان فقيه اسماعيلي (د
٣٦٣ق) از اين نظر همخواني يافت (نك : دعائم، فهرست؛ به عنوان شاهدي بر تداول دعائم
نزد فقيهان اماميه در شام آن روزگار، نك : نوري، ٣/٤٩٧، به نقل از «فهرست مصنفات
كراجكي»).
اسلوب طرح مسائل در كتاب الكافي در ميان آثار فقهي پيشين اماميه اسلوبي خاص است.
ذكر شقوق مختلف مسأله با قيد عدد به گونه اي اجمالي و سپس تفصيل هر يك از آن شقوق
از نكات ممتاز در سبك تأليف الكافي است. مؤلف در مباحث گوناگون، مفروض و مسنون،
حرام و مكروه و… را از يكديگر متمايز كرده و جداگانه به بحث پيرامون هر يك پرداخته
است. در عناوين موضوعات، پيش از ورود به جزئيات، به بيان كلي موضوع پرداخته و گاه
تعريفي ارائه مي كند. اين شيوة تأليف را به طور كامل تري در اواخر سدة ٥ ق يا اوايل
سدة ٦ ق مي توان در الوسيلة ابن حمزه مشاهده كرد. شايد ابن حمزه در جريان تأليف
الوسيلـة، كتاب ابوالصلاح را در مدنظر داشته است (نك : ه د، ابن حمزه،
عمادالدين).
دربارة رواج و تداول الكافي ابوالصلاح، بايد گفت در آثار فقهي سدة ٥ ق وجود نشانه
هايي جسته و گريخته، اين احتمال را تقويت مي كند كه اين كتاب به نظر فقه نويسان
امامي شام و عراق رسيده باشد. از جمله طوسي در النهايـة، نخستين كتاب فقهي خود
(«النهايـة»، همانجا)، هنگامي كه دربارة ذكر شرايط در عقد متعه سخن مي گويد، گويي
به گفتار ابوالصلاح در الكافي (ص ٢٩٨) نظر دارد. همچنين گفتار قاضي ابن براج
(د٤٨١ق) در جاي جاي المذّب از حيث محتوا به الكافي نزديك است و گاه عبارات آن دو
بسيار با يكديگر همخواني دارند (مثلاً قس: ابن براج، ١/١٨، ٢١ ـ ٢٢، به ترتيب با
الكافي، ١١٣، ١٣٠).
در سدة ٦ق دو فهرست نويس برجسته، ابن شهرآشوب در معالم العلماء (ص ٢٩) و منتخب
الدين در الفهرست (ص ٣٠)، از الكافي ياد كرده اند و فقيه نامي ابن ادريس در جاي جاي
السرائر به نقل نظرات ابوالصلاح پرداخته و با تمام ديرپسنديي كه در او هست، الكافي
را كتاب نيكو و محققانه دانسته است (نك : ابن ادريس، ٢٦٧، جم ).
همچنين مقايسه اي بين مندرجات غنية ابن زهره فقيه حلب با الكافي نشان مي دهد كه او
در تأليف خود اين كتاب را به عنوان منبعي اساسي مورد توجه قرار داده بوده است
(مثلاً نك : الكافي، ١٠٩ ـ ١١٤، ١٨٧ ـ ١٨٨، ٢٩٥؛ قس: ابن زهره، ٥٤٩، ٥٧٢، ٦١٠).
در سدة ٧ ق نيز ابن ابي طي مورخ حلب در صدر آثار ابوالصلاح از الكافي نام برده
(ذهبي، همانجا) و فقيهان مكتب حله چون محقق حلي در المعتبر (ص ٨، جم )،آبي در كشف
الرموز (١/٤٠، جم )، يحيي بن سعيد حلي در نزهـة الناظر (ص ٧، جم) و علامة حلي در
المختلف (١/٥، جم ) آراء او را در سطح وسيعي مورد توجه قرار داده اند.
٢. تقريب المعارف، در كلام. چنين به نظر مي رسد كه اين كتاب به ويژه در مسائل عدل
از الذخيرة سيدمرتضي تأثير پذيرفته و مؤلف سعي كرده ضمن تلخيص مباحث، نكاتي را بر
محتويات الذخيرة بيفزايد. اين افزوده ها به خصوص با مقايسه بين تعاريف سيد مرتضي و
ابوالصلاح به چشم مي خورد (مثلاً قس: سيد مرتضي، الذخيرة، ٢٦١، ٢٦٧، ٢٧٤، به ترتيب
با تقريب، ٩٢، ٩٣، ٩٤). در بخش مربوط به مسائل امامت نيز تا حد زيادي قرابت بني
تقريب المعارف ابوالصلاح و الشافي سيدمرتضي مشهود است، هرچند بخش مربوط به امامت
صاحب الزمان (ع) ممكن است از كمال ابدين ابن بابويه و غيبت نعماني متأثر باشد، ولي
به هر صورت همان تركيب در غيبت طوسي كه سالها بعد تأليف شده، نيز ديده مي شود.
٣. البرهان علي ثبوت الايمان، كه در فهرستهاي آثار ابوصلاح از آن نامي برده نشده
است، ولي شواهدي در خود متن وجود دارد كه بر صحت انتساب آن گوايه مي دهد. نسخه اي
از اين كتاب در سدة ٨ ق به دست حسن بن ابي الحسن ديلمي رسيده و از طريق نقل متن
كامل آن توسط وي در اعلام الدين تاكنون حفظ شده است. ابوالصلاح در اين تأليف مختصر
به مباحث توحيد و عدل پرداخته و هدف وي بيان نكاتي بوده كه باور داشتن آن را، موجب
نجات و عدم اعتقاد به آن را، موجب كفر مي دانسته است (نك : «البرهان»، ٥٨).
مآخذ: آبي، حسن بن ابي طالب، كشف الرموز، قم، ١٤٠٨ ق؛ ابن ابي الرضا، محمدبن حسن،
«الاحازة الكبيرة»، همراه بحار الانوار، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣ م، ج ١٠٤؛ ابن ادريس،
محمد، السرائر، تهران، ١٢٧٠ ق؛ ابن بابويه، محمد بن علي، فقيه من لا يحضره الفقيه،
به كوشش حسن موسي خراسان، نجف، ١٣٧٦ ق؛ همو، «الهدايـة»، همراه، الجوامع
الفقهيـة، تهران، ١٢٧٦ ق؛ ابن براج، عبدالعزيز، المهذب، قم، ١٤٠٦ ق؛ ابن حجر
عسقلاني، احمد بن علي، لسان الميزان، حيدرآباد دكن، ١٣٢٩ ـ ١٣٣١ ق؛ ابن داوود حلي،
حسن بن علي، الرجال، به كوشش جلال الدين محدث، تهران، ١٣٨٣ ق؛ ابن زهره، حمزة بن
علي، «غنيـة النزوع»، همراه الجوامع الفقهيـة، تهران، ١٢٧٦ ق؛ ابن شهرآشوب،
محمدبن علي، معالم العلماء، نجف، ١٣٨٠ق/ ١٩٦١م؛ ابن طاووس، علي بن موسي، فتح
الابواب، به كوشش حامد خفاف، قم، ١٤٠٩ ق؛ ابن ميسر، محمدبن علي، اخبار مصر، به كوشش
هنري ماسه، قاهره، ١٩١٩ م؛ ابوالصلاح حلبي، تقي بن نجم، «البرهان»، همراه اعلام
الدين ديلمي، قم، ١٤٠٨ ق؛ همو، تقريب المعارف، به كوشش رضا استادي، قم، ١٤٠٤ ق؛
همو، الكافي، به كوشش رضا استادي، اصفهان، ١٤٠٣ ق؛ حر عاملي، محمدبن حسن، امل
الآمل، به كوشش احمد حسيني، بغداد، ١٣٨٥ ق؛ خوانساري، محمدباقر. روضات الجنات،
تهران، ١٣٨٢ق/١٩٦٢ م؛ ذهبي، محمدبن احمد، تاريخ الاسلام، نسخة عكسي موجود در
كتابخانة مركز؛ سيدمرتضي، علي بن حسين، لانتصار، نجف، ١٣٩١ق/ ١٩١٧ م؛ همو، الذخيرة،
به كوشش احمد حسيني، قم، ١٤١١ ق؛ همو، الذريعـة، به كوشش ابوالقاسم گرجي، تهران،
١٣٤٨ ش؛ همو، «مسألـة في العمل مع السلطان»، همراه رسائل الشريف المرتضي، قم،
١٤٠٥ ق، مجموعة دوم؛ شهيد اول، محمد بن مكي، «اجازة للشيخ شمس الدين»، هماره
بحارالانوار مجلسي، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣ م، ج ١٠٤؛ همو، الاربعون حديثاً، قم، ١٤٠٧
ق؛ همو، «يادداشت»، در انتهاي فهرست طوسي، نسخة خطي كتابخانة ملك، شم ، ٢٨٢٢؛ شهيد
ثاني، زين الدين، «اجازة لوالد الشيخ البهائي»، همراه بحارالانوار مجلسي، بيروت،
١٤٠٣ق/ ١٩٨٣ م، ج ١٠٥؛ طباخ، محمدراغب، اعلام النبلاء، حلب، ١٣٤٣ق/ ١٩٢٥ م؛ طريحي،
فخرالدين مجمع البحرين، به كوشش احمد حسيني، نجف، ١٣٨٦ ق؛ طوسي،محمد بن حسن، رجال،
به كوشش محمد صادق بحرالعلوم، نجف، ١٣٨١ق/١٩٦١ م؛ همو، «النهايـة»، همراه الجوامع
الفقهيـة، تهران، ١٢٧٦ ق؛ علامة حلي، حسن بن يوسف، «الاجازة الكبيرة»، همراه
بحارالانوار مجلسي، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣ م، ج ١٠٤؛ همو، المختلف، تهران، ١٣٢٤ ق؛
قاضي نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، به كوشش آصف فيضي، قاهره، ١٣٨٥ق/١٩٦٥ م؛ محقق
حلي، جعفر بن حسن، المعتبر، تهران، ١٣١٨ ق؛ مقدسي، محمدبن احمد، احسن التقاسيم، به
كوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦ م؛ منتخب الدين، علي بن عبيدالله، فهرست اسماء علماء
الشيعـة، به كوشش عبدالعزيز طباطبايي، قم، ١٤٠٤ ق؛ نوري، حسين، مستدرك الوسائل،
تهران، ١٣٨٢ق/١٩٦٢ م؛ يحيي بن سعيد حلي، نزهـة الناظر، به كوشش احمد حسيني و
نورالدين و اعظي، نجف، ١٣٨٦ ق.
احمد پاكتچي