دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢١٦٢
| ابو دواد ايادی جلد: ٥ شماره مقاله:٢١٦٢ |
اَبودُوادِ اِيادي، جاريـة بن حجاج، شاعر كهن جاهلي. آنچه از اين شاعر بر جاي
مانده، چند روايت افسانه آميز است و مشتي شعر كه بلاشر (II/٢٩٥) در صحت انتساب همة
آنها ترديد دارد. نام او و نام پدرش نيز مورد ترديد است. از آنجا كه به قول ابن
سكيت، لقب پدرش حمران بوده است (ابوالفرج، چ دارالكتب، ١٦/٣٧٣)، گاه وي را جاريـة
بن حمران خوانده اند (عيني، ٣/٤٤٥؛ نيز نكـ: ووستنفلد، نمودار A)، در اغاني چاپ
بولاق به جاي جاريه، حارثه آمده است (ابوالفرج، ١٥/٩٥)، ولي حارثه در چاپ دارالكتب
(همانجا)، به جاريه اصلاح شده است. نام وي را جويريـة (مصغر جاريـة) و حوثره نيز
گفته اند (همان، ١٦/٣٧٧؛ نكـ: يعقوبي، ١/٢٦٤، كه حوثره بن الحارث بن الحجاج نوشته
است)، ابن قتيبه نيز (الشعر، ٣٧) از قول اصمعي او را حنظلـة بن الشرقي خوانده است
(نيز نكـ: ابن حزم، ٣٢٨؛ بطليوسي، ٣٢٤).
فون گرونباوم (ص ٨٩ -٩٠) حق دارد كه شكلهاي حارثه و جاريه و نيز، حوثره و جويريه را
تعريف يكديگر بداند، اما آيا مي توان به قطع گفت كدام اصل است و كدام محرف؟ همچنين
شكل حنظلـة بن الشرفي را كه او به ناچار اشتباه اصمفي پنداشته، آيا مي توان به اين
آساني مردود شمرد؟
ابودواد از قبيلة بزرگ اياد بود، اما در تبارنامة او، از پدرش حجاج (يا حمران) تا
اياد اختلاف بسيار است (نكـ: ابن دريد، ١٦٨؛ ابوالفرج، همان، ١٦/٣٧٣: روايت ابن
سكيت و ابن حبيب؛ عيني، ٢/٣٩١؛ نيز نكـ: ووستنفلد، همانجا)، اما به شهادت بيتي از
طرفه (ابن قتيبه، همان، ٣٨، كه بيت حتي اگر جعلي باشد، باز هم شاهد معتبري است)، وي
از تيرة حُذاقه (از اياد) بوده (نيز نكـ: عيني، ٣/٤٤٥)، هر چند كه آمدي (ص ١٦٦) او
را از تيرة يَقدٌم انگاشته است (دربارة ٤ تيرة اياد، نكـ: يعقوبي، ١/٢٢٦).
اينك ملاحظه مي شود كه آنچه در باب اين شاعر اختلاف نكرده اند، يكي كنية او ابودواد
است و ديگر وابستگيش به قبيلة اياد. قبيلة بزرگ اياد حدود سدة ٣ م از مناطق جنوب
غربي عربستان به سمت شرق كوچيد و نخست در بحرين ساكن شد و سپس با ديگر قبايل،
مجموعة بزرگ تنوخ را تشكيل داد و از آنجا به ناحية سواد منتقل شد. اين قوم گويا با
برخي از شاهان حيره نيز جنگيد (با جذيمه، معاصر زنوبيه در پالمير). برخي از اين
اياديان در شهر حيره ساكن شدند و غالباً به آيين مسيح در آمدند. از ميان ايشان برخي
(لقيط بن يَعمُر) در دربار ساساني و برخي (ابودواد) در دربار حيره به كار پرداختند
و بدين سان از قالب بدويان بيرون آمدند و با فرهنگ شهرنشينان آشنا شدند (EI٢، ذيل
اياد ).
گويند ابودواد، مهتري اسبان منذرين ماه السماء (منذر سوم، حكـ ٥٠٥ ـ ٥٥٤م) را به
عهده داشته است. در زمان خسرو انوشيروان (٥٣١ ـ ٥٧٩م) اياديان چندين بار ناآرامي
ايجاد كردند، چنانكه خسرو آنان را شكست داد و در اطراف بپراكند. ممكن است برخي از
آثار و روايات مربوط به ابودؤاد را كه اينكه خواهيم ديد، بتوان واكنش اين حوادث
دانست. يعقوبي (١/٢٢٥) مي نويسد كه منازل اياديان در پادشاهي حيره، خُوَرنَق و
سَدير و بارق بوده (اسود بن يعفُر كه خود شاعري جاهلي است، به اين موضوع اشاره كرده
است، نكـ: المفضليات، ٢١٧)، اما هيچ اثري از نام اين كاخهاي نيمه ايراني كه نزد
شاعران جاهلي عرب سخت مشهور بوده اند، در آثار ابودؤاد يافت نشد (دربارة اين قصرها،
نكـ: آذرنوش، راههاي نفوذ…، ١٦٢، ١٦٤). شايد ابودؤاد نيز مانند بيشتر اياديان حيره،
نصراني شده بود، هر چند كه ابن دريد (ص ١٦٩) مي پندارد تنها ايادياني كه به روم
گريختند، به اين آيين درآمدند.
دربارة حوادث تاريخي، البته به هيچ وجه نمي توان به شعر ابودؤاد اعتماد كرد؛ در
برخي از آنها، آثار جعل به روشني تمام آشكار است. مثلاً در روايت كهني آمده است كه
قبيلة نزار (اجداد اياد) با تُبَّع جنگها كردند و عاقبت بر او پيروز آمدند (مسعودي،
٢/١٨٩)، ما نمي دانيم كه اين ماجرا در چه زماني واقع شده است، زيرا اصولاً تبع كه
خود كلمه اي قرآني است(دخان/٤٤/٣٧) و در آثار تاريخي اسلامي مربوط به يمن نيز
فراوان آمده، هنوز مبهم است و اين بي اطلاعي خود موجب پرداختن انبوهي افسانه در عصر
اسلام شده كه غالباً در توضيح آية مباركه آمده است.
بنابراين شگفت است كه موضوع پيروزي نزار را بر تبع در يكي از ابيات ابودؤاد (ص ٢٥٣)
بيابيم. جالب تر از آن، ظهور دو كلمة معرّب و ظاهراً اسلامي است كه در اين بيت
آمده: ابودؤاد كه بنا به روايات بايد صد و چند سال پيش از اسلام زيسته باشد، دو
كلمة «جزيه» و «خرج» (=خرج) را در اين بيت به كار برده است. نمونة ديگر ماجراي دولت
كوچك «حَضر» و شهريار آن «ساطرون» است كه حدود ٢٥٠م به دست شاهان ساساين نابود شد
(نكـ: آذرنوش، همان، ٢٢٤)، اما ابودؤاد، حدود دو سده پس از آن «مرگ را مي بيند كه
بر سر صاحب حضر فرود مي آيد» (ص ٢٢٧؛ نيز نكـ: طبري، ٢/٤٧). ٤ بيت از اين قطعه به
ذكر عظمت و سپس نابودي ساطرون اختصاص دارد.
ممكن است تصور شود كه شاعر جاهلي، اين معاني را از افسانه هاي نيمه تاريخي رايج در
ميان عربها الهام مي گرفته است، ليكن به نظر مي آيد كه اين حكايات خود از طريق
ترجمة خداينامه هاي ايراني، در سده هاي ١ و ٢ ق به دست نويسندگان مسلمان رسيده باشد
(نكـ: آذرنوش. همان، ٢٢٦). در اين قطعه دو كلمة معرّب فارسي، يعني «تاج» و
«جوهر»نيز آمده است كه نزد ديگر جاهليان هم معروف بوده است. همچنين كلمة آرامي
«آجر» در اين شعر به «آجرون» جمع بسته شده كه احتمالاص براي كهن جلوه دادن شعر بوده
است. اما نكتة جالب تر در اين قطعه حكمت آميز، ذكر نام قباد است كه با آن شكوه و آن
تاج و تخت، نابود شد و به افسانه پيوست، ولي ابودؤاد كه گويند امرؤالقيس اشعار او
را روايت مي كرده (ابن رشيق، ١/٩٦ ـ ٩٧) و يا خود مهتر اسبان منذر سوم بوده. ديگر
نمي توانسته ديرزماني پس از قباد (٤٨٨ ـ ٥٣١م) زيسته باشد تا در وي چون افسانه اي
كهن بنگرد و بدين سان، مردمان را به سست عهدي روزگار بيم دهد. خاصه كه به قول
بغدادي (٩/٥٩١) اين شاعر و آن پادشاه معاصر بوده اند فون گرونباوم (ص ٩٢)، را ميان
سالهاي ٤٨٠ تا ٥٤٠ ـ ٥٥٠م حدس زده كه البته برهيچ سند يا قرينة قابل اعتمادي استوار
نيست. شايد اين قطعه و اشارات تاريخي آن، تقليدي ناشيانه از اشعار حكمت آميز كهن
باشد كه با تكلف بسيار پرداخته شده است.
موضوع شغل مهتري او نزد منذر سوم نيز روايت چندان استواري ندارد، زيرا اولاً اصمعي
تنها كسي است كه آن را نقل كرده (نكـ: ابوالفرج، همان، ١٦/٣٧٥ ، ٣٧٧) و ثانياً
ساختار روايت، خود خواننده را دچار ترديد مي سازد، از اين قرار كه گويند ٣ كس در
وصف اسب تبحر يافته بودند: طُفَيل و نابغة جضعدي و ابودؤاد. اما رواي گويي خواسته
است براي هنر هر يك انگيزه اي نيز عرضه كند، بنابراين طفيل چون از كودكي بر اسب مي
نشسته، اين هنر را كسب كرده بوده، نابغه از آن رو كه وصف آن را بسيار در اشعار
ديگران مي شنيده و خلاصه ابودواد، زيرا مهتر اسبان منذر بوده است.
گذشته از موضوع اسب و وصف آن، رواياتي كه دربارة ابودؤاد نقل شده، در واقع به دو
موضوع منحصر است: الف ـ ضرب المثل «جار كَجارِ ابي دؤاد»؛ ب ـ موضوع زنان، دخرت و
پسر او. الف ـ گرد آن مثل كه در شعر طَرَفه (ابن قتيبه، همانجا؛ ابوالفرج، همان،
١٦/٣٧٣؛ مبداني، ١/١٦٣) و كعب بن مالك (طبري، ٢/٥٤٩) و قيس بن زُهَير (ابوالفرج،
همانجا) آمده، داستانهاي گوناگوني موجود است كه گويي همه را در توجيه و تبيين آن
مثل ساخته اند، از اين قرار:
١. وي همساية حارث بن همّام بود، او را مدح گفت و مال بسيار گرفت. روزي كه پسر
ابودؤاد در گذشت، حارث دية يك مرد را به او داد، وي باز حارث را به آن سبب مدح گفت.
حارث اين بار هم صلة كلاني به شاعر داد و نيز سوگند خورد كه هر فرزندي از شاعر
درگذرد. يا هر مالي از او تلف شود، مالي به جبران آن خواهد پرداخت (همانجا). در
روايتي ديگر چنين آمده است كه در سالي سخت و خشك، اياديان درمانده شدند. پس ناقة
ابودؤاد را كه زبّاء نام داشت و شتري فرخنده پي بود. رها كردند تا بر درِ هر كه
خسبد، از وي ياري خواهند. شتر بر در حارث زانو زد و او نيز اياديان را پناه داد
(همان، ١٦/٣٧٧).
٢. در روايت ابوعبيده، كعب بن مامه كه از بزرگان اياد بود، به جاي حارث نشسته و
داستان چنين شده است كه هرگاه شتري يا گوسفندي از دارايي شاعر تلف مي شد، كعب
جايگزين مي كرد (همان، ١٦/٣٧٢؛ زمخشري، ١/٤٧٨؛ نيز نكـ: ميداني، ١/١٨٣).
٣. در وايت سوم، منذر به جاي حارث نشسته و روايت وضعي بسيار افسانه مانند پيدا كرده
است؛ شاعر را سه پسر بود و با مردي از قبيلة بهراء دشمني داشت، روزي پسران خود را
به بازرگاني روانة شام كرد. مرد بهراني، قبيلة خود را پيغام داد كه آن پسران را
بكشند و سر آنان را نزد او بفرستند. چندي بعد وي منذر (شاه حيره) و شاعر را به
مهماني فرا خواند و دستور داد سر فرزندان ابودؤاد را در ميان كاسه اي بزرگ به مجلس
آورند. چون شاعر سر فرزندان خويش را ديد، به سختي برآشفت و از شاه خواست تا داد او
بستاند. اما مرد بهراني نيز همساية منذر بود و به سنت جاهليان، در پناه او قرار
داشت. از اين رو، شاه تنها به زنداني كردن او بسنده كرد و سپس دو سپاه معروف خود،
«دوسر» و «شهباء» را (دربارة نام و چگونگي تكوين اين دو سپاه كه سازماني ساساني
داشتند. نكـ: آذرنوش، همان، ١٧١ ـ ١٧٣) در اختيار او نهاد تا به جنگ بهرانيان رود،
اما بهرانيان كه از ماجرا آگاه شده بودند، به شام گريختند. آنگاه منذر، در ازاي هر
پسر ٢٠٠ شتر به شاعر بخشيد (ابوالفرج، همان، ١٦/٣٨٠ ـ ٣٨١).
ب ـ گويند وي زني از قبيلة اياد را به همسري گرفت كه دؤاد را زاييد، اما اين زن
درگذشت و ابودؤاد همسر ديگر به خانه آورد كه با پسر ناسازگار بود. از اين رو شوي را
بر آن داشت كه پسر را از خانه دور كند. شاعر پسر را در بياباني رها كرد، اما چون
شعري از تو شنيد، عاطفة پدريش به جوش آمد. او را به خانه آورد و زن را طلاق گفت
(همان، ١٦/٣٧٤؛ نيز نكـ: ابودؤاد. ٢٥٩). ابوالفرج اصفهاني (همانجا) دو بيت شعر از
دؤاد نقل كرده كه در رثاي پدر سروده است.
اين پسر و همسر نخت و دختر شاعر را در صحنة ديگري نيز همراه شاعر باز مي يابيم. در
آنجا هر ٤ تن، گاوي را كه از بيشه اي بيرون آمده، وصف مي كنند (ابوالفرج، همان،
١٦/٣٧٩؛ نيز نكـ: ابودؤاد، ٢٦٠). وي گويا زن سومي نيز داشته است كه از گشاده دستي و
اسراف شوي كله مند بوده و شاعر در دوقطعه به او پاسخ گفته است كه قطعة دوم پس از
طلاق سروده شده است (ابوالفرج، همان، ١٦/٣٧٤ ـ ٣٧٥؛ ابودؤاد، ٢٧٣ ـ ٢٧٧).
چنانكه فون گرونباوم اشاره مي كند (ص ٩٦؛ نيز نكـ: GAS, II/١٦٨)، مرسوم شده است كه
بگويند زبان شعر ابودؤاد و نيز عَدِّي بن زيد كه هر دو در حيره مي زيسته اند، با
زبان فصيح عرب تفاوت دارد. به گفتة اصمعي چون شعر ابودؤاد و عدي با شيوة شاعران عرب
مخالف بود، راويان از روايت آثار آنان خودداري كرده اند (ابوالفرج، همان، ١٦/٣٧٧) و
هم او جاي ديگر گفته است كه زبان ابودؤاد «زبان نجد» نبوده است (نكـ: مرزباني، ٦٦؛
ابن قتيبه، همانجا؛ جرجاني، ٥١؛ بغدادي، همانجا).
اينك نمي دانيم تا چه حد مي توان به قول اصمعي اعتماد كرد. تحت تأثير او و ديگر
راويان، امروزه برخي مي كوشند تا كلمات و تركيباتي «غيرنجدي» و معيوب در شعر او
بيابند (اَلينَجوج به جاي العود، الميسناني به جاي الميساني، و استعمال سوف، حقاً
تبلّيهم الايام، نكـ: فروخ، ٢/١٢٢). اما معلوم نيست كه چگونه مي تان بر «سوادي» با
«حيري» بودن اين تركيبات حكم كرد. در عوض شايد اشاره به كلمة نوظهور و ايراني
«دَخدار» (احتمالاً نوعي پارجه) و حمل آن در كاروانهاي تجارتي به سوي غرب عربستان،
بيشتر «حيري» بودن شاعر را نشان دهد. زيرا اين كلمة فارسي را نخستين بار او در شعر
عرب به كار برده است (ابودؤاد، ٢٦٦، بيت ٣٢) و چندي پس از او، عدي بن زيد آن را در
شعر خود تكرار كرده (دربارة اين كلمه استعمال آن در شعر جاهلي، نكـ: آذرنوش،
«ايراني ساساني»، ١١٦).
آنچه بيشتر نظر اصمعي را نفي مي كند، اعتبار و شهرت فراگير شاعر است. بسياري از
بزرگان او را «اشعر العرب» دانسته اند (نكـ: ابن؛ ابن سكيت، شرح، ٢٥٠؛ ابوالفرج،
همان، ٢/١٦٧؛ ابوالعلاء معري، ٥٧٤ـ ٥٧٥ قتيبه، همانجا؛ به خصوص جاحظ، البيان.
١/٢٥٧، كه عدي را نيز در كنار او نهاده ).
اصولاً اياديان به وجود ابودؤاد به عنوان كهن ترين شاعر عرب (نكـ: سيوطي، ٢/٤٧٧)،
يا «شاعرترين مرد عرب» (نكـ: ابوالفرج، همان، ١٦/٣٧٨)، به خود مي باليدند. اين
اعتبار تا اوايل اسلام همچنان ادامه داشت: ابولاسود دؤلي كه شيفته ابودؤاد بود، در
پاسخ امام علي (ع)كه نظر او را دربارة بهترين شاعر عرب پرسيد، ابودؤاد را معرفي كرد
(همان، ١٦/٣٧٦). جرير نيز در شعري (ص ١١٩) به خود مي بالد كه بر مُهَلهل و ابودؤاد
پيشي گرفته است. نيز مي دانيم كه يكي از قطعات او را به آواز مي خوانده اند
(ابوالفرج، همان، ١٦/٣٧٢). علاوه بر اين، استشهاد به شعر او به راستي بسيار است،
مثلاً: سيبويه يك بار (١/٦٦)؛ كلبي يك بار (ص ٨٧)؛ ابوعبيده در كتاب الخيل ٢٢ بار
(ص ١٠٢، ١٠٩، جمـ)؛ ابن سكيت در اصلاح المنطق ٢ بار (ص ١٤، ٧٨) و در تهذيب ٤ بار (ص
٤٠٩، ٤٥١، ٤٧٥، ٥٤٥)؛ حاحظ در الحيوان ١٣ بار (١/٢٧٢، ٢/١٦٨، جمـ)؛ ابن قتيبه در
ادب الكاتب ٦ بار (ص ١١٥، ١١٧، جمـ)؛ ابن جني در الخصائص چندين بار (ص ٣٤١، جمـ)؛
ابن فارص در معجم مقاييس اللغـة بارها (٢/١٩٤، جمـ)؛ ابو عبيد بكري در معجم حدود
٢٢ بار (١/١٤٢، ٢٣٠، جمـ)؛ ياقوت در بلدان حدود ٢٢ بار (١/٣٣٢، ٧٨٩، جمـ).
با توجه به اينهمه شهرت و اعتبار (نكـ: فون گرونباوم، ٩٧ به بعد) و اينهمه روايت و
استشهاد، ديگر سخن اصعمي مقبول نيست. سزگين معتقد اس كه روايت اصعمي توسط اسحاق
موصلي تحريف شده و اصولاً بايد مفهوم ديگري از آن دريافت (نكـ: GAS، همانجا)؛ با
اينهمه ديواني به نام او در دست نيست و نمي دانيم ديواني كه ابو عبيد بكري در سدة ٥
ق (نكـ: سمط، ٢/٨٧٩) و بغدادي، با شرح ابن سكيت. در سدة ١١ ق (نكـ: ٩/٥٨٨ ـ ٥٨٩)
ذكر كرده اند، چه شده است. در هر حال وجود هر گونه ديوان تا قبل از سدة ٤ ق، به قول
بلاشر (II/٢٩٥)، مورد ترديد است و اگر ابوعبيد بكري و بغدادي ديواني در دست داشته
اند، احتمالاً جعلي و متأخر بوده است.
شعري كه مي بايست سه چهار سده راه پرسنگلاخ روايات شفاهي را بپيمايد، البته ديگر به
هيچ روي، سالم به دست نمي رسد. از اين رولغت شناسان، نحويان، نسب شناسان، شعر
پردازان و مقلدان مي توانسته اند به آساني ساخته هاي خود را به نام ابودؤاد بر مردم
عرضه كنند. در اين زمينه خلف احمر گوي سبقت را از ديگران ربوده است. به گزارش
مرزباني (ص ٢٢٨)، وي ٤٠ قصيده به نام ابودؤاد جعل كرده و به دست راويان كوفه سپرده
بوده است. ما پيش از اين به برخي اشعار جعلي او اشاره كرده ايم. فون گرونباوم (ص ٨٣
- ٨٤) نيز شماري شعر جعلي منسوب به او را بازشناسانده (نكـ: ابودؤاد، ٢٦٤، ٢٦٥،
٢٦٩، ٢٧١، ٢٧٣)، اما چنانكه ديديم، بلاشر در صحت همة اين آثار ترديد كرده و تنها مي
پذيرد كه آن اشعار سايه اي از شعر جاهلي واقعي است.
در فاصلة سالهاي ١٩٨٤ ـ ١٩٥٢ م، فون گرونباوم هر چه از آثار او يافته بود، يك جا
گرد آورد و به چاپ رسانيد. اشعار او عبارتند از: ١٠ قطعة ١٠ تا ٤٠ بيتي، ١٥ قطعة ٥
تا ١٠ بيتي و ٨٤ بيت پراكنده. اين مجموعه البته كامل نيست. مثلاً ٢ بيت از اشعاري
كه در سمط اللآلي ابوعبيد بكري (٢/٩٥٦) نقل شده، در ديوان نيامده است. به همين جهت
احسان عباس و ديگران، ديوان او را مجدداً در بيورت (١٩٥٩م) به چاپ رسانيدند.
مضامين مجموعه اي كه فن گرونباوم گرد آورده، بنا به بررسي بلاشر (همانجا)، عبارتند
از: يك قصيده در مدح و فخر (ابودؤاد، ٢٦١، شمـ ٢٥)، يكي در هجا (همو، ٢٦٤، شمـ ٣١)،
چند قطعه در فخر، ٢ قطعه در وصف طوفان (همو. ٢٥٥، ٢٧٢، شمـ ١٠، ٥٢) و وصف اسب (همو،
٢٤٩ ـ ٢٦٠، ٢٦٤ ـ ٢٦٧، ٢٧٤، ٢٧٨، ٢٧٩، شمـ ١ـ٨، ١٢، ١٤، ١٥، ٢٣، ٣٤، ٦١، ٦٨).
در شعر ابودؤاد، نكته اي كه نظر فون گرونباوم را جلب كرده (ص ١٠١ - ١٠٢)، استعمال
١٢ بحر گوناگون است كه موجب شده تا اين شاعر، از نظر به كارگيري بحرهاي عروضي، غني
ترين شاعر جاهلي گردد. اما او به تقليد از خاورشناسان ديگر از جمله بنونيست ، مي
پندارد كه برخي از اين بحرها، در واقع تقليدي از اشعار هجايي پهلوي بوده اند: بحر
رمل كه تنها در مكتب شاعران عراق مرسوم بوده، از شعر ٨ هجايي پهلوي اخذ شده، علاوه
بر اين. وي به استناد شوارتس و بنونيست، دو بحر متقارب و خفيف را نيز قاطعانه
بحرهايي پهلوي تلقي كرده است. افزون بر آن، تأثير ايران ساساني در شعر ابودؤاد جاي
جاي آشكار است. در اين مجموعه، ١١ كلمة فارسي به كار رفته است كه عبارتند از: ابزن
(ص ٢٦٦)، باز (ص ٢٥٦، ٥٢٨)، تاج (ص ٢٧٧)، جزيه (ص ٢٥٣)، جوالق (٢٧٥)، جوهر (ص ٢٧٧)،
خرج (= خراج) (ص ٢٥٣)، دخدار (ص ٢٦٦)، درّاج (ص ٢٥٦)، قباد (٢٧٧)، لجام (ص ٢٦٦،
٢٧٤). برخي از اين كلمات به راستي كهن است و به دوران جاهلي تعلق دارد (مثلاً: تاج،
لجام، قباد)، برخي برعكس، به ظن قوي متأخرترند و بر جعلي بودن شعر دلالت دارند (چون
جزيه، خراج، ابزن، جوالق). علاوه بر اين، و ياز بنوالاحرار (نكـ: هـ د، ابناء) كه
بر ايرانيان اطلاق مي شده و در شعر جاهلي فراوان به كار رفته، نيز نام برده است (ص
٢٦٢).
مأخذ: آذرنوش، آذرتاش، راههاي نفوذ فارسي در فرهنگ و زبان تازي، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو،
«ايران ساساني در اشعار عدي بن زيد شاعر» يادنامة آنكتيل دوپرون، تهران، ١٣٥١ش/
١٩٧٣م؛ آمدي، حسن بن بشر، المؤتلف و المختلف، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره،
١٣٨١ق/ ١٩٦١م؛ ابن جني. عثمان، الخصائص، به كوشش محمد علي نجار، قاهره،
١٣٧٤ق/١٩٥٥م؛ ابن حزم، علي بن احمد، جمهزه انساب العرب، بيروت، ١٤٠٣ق/م؛ ابن دريد،
محمد بن حسن، الاشتقاق، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٥٨م؛ ابن رشيق،
حسن، العمده، به كوشش محمد محيي الدين عبدالحميد، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابن سكيت،
يعقوب بن اسحاق، اصلاح المنطق، به كوشش احمد محمد شاكر و عبدالسلام محمد هارون،
قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ همو، تهذيب الالفاظ، به كوشش لويس شبخو، بيروت ١٨٩٦ـ١٨٩٨م؛ همو
و ديگران، شرح ديوان الحطيه، به كوشش نعمان امين طه، قاهره، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ ابن فارس،
احمد، نعجم مقايبس اللغه، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٣٨٩ق؛ ابن قتيبه،
عبدالله بن مسلم، ادب الكاتب، ليدن، ١٩٠٠م؛ همو، الشعرو الشعراء، بيروت،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ابودؤاد اياري، حاريه بن حجاج، ديوان (نكـ : ؟ فون گرونياوم)؛ ابو عبيد
بكري، عبدالله بن عبدالعزيز، سمط اللالي، به كوشش عبدالعزيز ميمني، قاهره،
١٣٥٤ق/١٩٣٦م؛ همو، معجم ما استعجم، به كوشش مصطفي سقا، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابو
عبيده، معمر بن مثني، كتاب الخيل، حيدرآباددكن، ١٣٥٨م؛ ابوالعلاء معري، احمد بن
عبدالله، رساله الغفران، به كوشش عائشه الرحمن بنت الشاطي، قاهره، ١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛
ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، چ بولاق، قاهره، ١٢٨٥ق/١٨٦٨م، همان، چ دارالكتب، قاهره؛
بطليوسي، عبدالله بن محمد، الاقتضاب، بيروت، ١٩٧٣م؛ بغدادي، عبدالقادر بن عمر،
خزانه الادب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ١٩٧٩م؛ جاحظ، عمرو بن بحر،
البيان و التبيين، به كوشش حسن سندوبي، قاهره، ١٣٥١ق/١٩٣٣م؛ همو، الحيوان، به كوشش
عبدالسلام محمد هارون، هارون، قاهره، ١٣٨٨ق/١٩٦٩م؛ جرجاني، علي بن العزيز، الوساطه
بين المبتني و خصومه، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم و علي محمد بجاوي، بيروت،
١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ جرير، ديوان، شرح محمد اسماعيل عبدالله صاوي، بيروت، الشركه اللبنانيه
الكتاب؛ زمخشري، محمود بن عمر، ربيع الابرار و نصوص الاخبار، به كوشش سليم نعيمي،
بغداد، ١٩٨٠ـ١٩٨٢م؛ سيبويه، عمرو بن عثمان ، الكتاب، به كوشش عبدالسلام محمد هارون،
بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ سيوطي، المزهر، به كوشش محمد احمد جادالموتي بك و ديگران،
بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ طبري، تاريخ؛ عيني، محمود بن احمد، «شرح الشواهد الكبري»،
همراه خزانه الادب بغدادي، بيروت، دارصادر؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربي، بيروت،
١٩٨٤م؛ قرآن مجيد؛ كلبي، هشام بن محمد، نسب الخيل، به كوشش نوري حمودي و حاتم صالح
ضامن، بيروت،١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ مرزباني، محمد بن عمران، الموشح، به كوشش محب الدين خطيب،
قاهره، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ المفضيات، به كوشش احمد محمد شاكر و عبدالسلام محمد هارون،
قاهره١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ ميداني، احمد بن محمد مجمع المثال، به كوشش محمد محيي الدين
عبدالحميد، بيروت، ١٣٧٤ق/١٩٥٥م؛ ياقوت، بلدان؛ احمد بن ابي يعقوب، تاريخ، بيروت
١٣٧٩ق؛ نيز:
Blachere, R.,Histoire de la litterature arabe, Paris, ١٩٦٤;EI٢; GAS; Von
Grunebaum, G.E., ”Abu Du‘ad al- Iyadi: Collection of Fragments“, Wiener
Zeirschrift f r die Kunde des Morgenlandes, Wien, ١٩٤٨-١٩٥٢, vol. LI;
Wustenfeld, F., Genealogische Tabelen der arabischen Stamme und Familien,
Osnabruck, ١٩٦٦.
آذرنوش آذر تاش