دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢١٤٩
| ابوالخير خان ازبک جلد: ٥ شماره مقاله:٢١٤٩ |
اَبوالْخِيْرخانِ اُزْبَك (٨١٥ ـ ٨٧٣ ق/١٤١٢ ـ ١٤٦٨م)، پسر دولت شيخ اوغلان بن
ابراهيم بن پولاد بن منگوتيمورخان و بنيان گذار سلسلة شيبانيان در آسياي مركزي و
ماوراءالنهر كه از ٨٣٢ ق/١٤٢٩م تا اوايل سدة ١١ ق/١٧م در اين سرزمينها فرمان راندند.
نسب ابوالخيرخان با ٩ واسطه به چنگيزخان مغول (د ٦٢٤ق/١٢٢٧م) مي رسد. نياي بزرگ وي،
شيبان يا شبان و
بهادر (فضل الله، ٤١)، يكي از پسران جوجي، پسر ارشد چنگيز خان بود كه اراضي وسيعي
را از اورال جنوبي تا رودهاي چون
ساري سو، به عنوان اقطاع در اختيار داشت (لين پول، ٢١٢؛ گروسه، ٧٨٤).
از زمان نوة ابوالخير خان يعني ابوالفتح محمد شاه بخت يا شيبك، عنوان شيباني بر اين
خاندان نهاده شد، ولي پس از او
هيچ يك از فرمانروايان اين خاندان، از اولاد وي نبودند، بلكه از اعقاب پسران ديگر
ابوالخير فرمانروايي يافتند. از اين رو به گفتة گري گوريف ، بهتر است اين سلسله
ابوالخير ناميده شود (هوورث، II/٦٨٦).
ابوالخير خان خود بي مقدمه و به ناگاه به قدرت نرسيد. امارت و مقام خاني در خاندان
او از عهد جدش شيبان دست به دست گشته بود.
برجستگي شيبان مخصوصاً از زماني آغاز شد كه در كنار برادر بزرگ ترش باتو. در فتوحات
لشكريان مغول در مجارستان (٥٣٤ ق/١١٤٠م) شركت جست و لياقت فراوان از خود نشان داد.
پس از انقراض خاندان باتو، چند نفر از خاندان شيبان، به مقام خاني كل رسيدند (لين
پول، همانجا).
ابوالخير، ظاهراً تنها پسر دولت شيخ اوغلان بوده است (فضل الله، همانجا). او در
جواني يك چند در خدمت خان ديگري از خاندان شيبان، به نام جَمَدوق خان مي زيست. وقتي
اين خان در شورشي كشته شد، ابوالخير اسير شد، اما طولي نكشيد كه رهايي يافت (EI٢).
به گفتة هوورث، ابوالخير در آغاز مطيع براق خان، يكي از خوانين اردوي سفيد بود. با
كشته شدن براق در ٨٣١ ق/ ١٤٢٨م، ابوالخير كه بيش از ١٧ سال نداشت، فرمانرواي واقعي
استپهاي توران، در كنار نهر تورا در سيبريه شد (II/٦٢٧,٦٨٦ - ٦٨٧). ابوالخير در راه
استقرار سلطة خود، مجبور بود شاهزادگاه و خانهايي چند، از جمله مصطفي خان (كوهستاني،
برگ ٣٢٢) را كه در تاريخ اردوي طلايي نقش مهمي ايفا كرد و در هجوم به روسيه در ٨٤٩
ق/ ١٤٤٥م كشته شد، سركوب كند و يا از ميان بردارد (هوورث، II/٦٨٧).
ابوالخير پس از دفع مدعيان و تثبيت قدرت خود بر استپهاي توران و مطيع ساختن قبايل
ازبك و به دنبال آن قبايل قزاق (بارتولد، ١٧٨ ـ ١٧٩)، به فكر توسعة قلمرو خويش
افتاد. با توجه به اهميتي كه خوارزم، ماوراءالنهر و خراسان آن زمان داشتند، طبيعي
بود كه اين ممالك. شوق كشورگشايي و زياده طلبي خان ازبك را برانگيزد و در نتيجه او
را در برابر فرزندان امير تيمور گوركاني كه در اين ممالك حكومت مي كردند، قرار دهند
اساساً تاريخ سلطنت ابوالخير خان از اين زمان تا سالها بعد، بيش و كم شامل مخاصمات
يا روابط نسبتاً صلح آميز وي با واپسين فرمانروايان تيموري است.
ابوالخير خان و شاهرخ ميرزا (حكـ ٨٠٧ ـ ٨٥٠ ق): طبق روايات موجود، نخستين مواجهة
ابوالخير خان با تيموريان مربوط است به حملة وي به خوارزم و غارت شهر اورگنج،
پايتخت آن. تاريخ اين حمله را به تفاوت ٨٣٤ ق/١٤٣١م (روملو، ٣٠٢) و ٨٣٩ ق/١٤٣٥م
(عبدالرزاق، ٢/٦٧٨؛ فصيح، ٢٨٠) ذكر كرده اند. در اين حمله، ميرزا ابراهيم فرزند
اميرشاه ملك خوارزمشاه كه از سوي شاهرخ ميرزا حكومت خوارزم را داشت، تاب ايستادگي
نياورد و از برابر ازبكان گريخت و خوارزميان درمانده نيز شهر را به مهاجمان تسليم
كردند.
لشكريان ابوالخير گرچه ولايت خوارزم را زيرورو كردند، ولي زود از اين پيروزي دست
كشيدند و به قبچان بازگشتند
(عبدالرزاق، ٢/٦٨٨؛ روملو، همانجا). اگر اين حمله در ٨٣٤ ق اتفاق افتاده باشد (قص:
بار تولد، ١٧٨)، به اوايل سلطنت ابوالخير خان مربوط خواهد شد و اگر در ٨٣٩ق رخ داده
باشد ـ كه صحت آن بسيار بعيد به نظر مي رسد ـ بايد با هجوم ابوالخير به قلاع سقنان
و اوزكند در ساحل سيحون همزمان بوده باشد. اما به نظر مي رسد كه سال ٨٣٤ق درست تر
باشد زيرا چنانكه گفته شد خان ازبك پس از حمله به قلاع ياد شده، كار را به كمال
نرساند و زود به قبچاق بازگشت.
به هر حال، شايد بتوان گفت كه نخستين رويارويي مهم ابوالخير با تيموريان در واپسين
ايام سلطنت شاهرخ ميرزا رخ داد وهدف از آن، دستيابي به چند قلعة مهم بر كرانة سيحون
و از همه مهمتر قلعة سقناق، بوده است. به روايت كوهستاني (برگهاي ٣٢٣ ب، ٣٢٤ الف)،
حاكم قلعة سقناق كه بسياري سپاه ازبك را ديد از در فرمانبرداري درآمد و قلعه را
تسليم كرد. ازبكان سپس قلعه هاي آق قورغان، آروق، سوزاق و اوزكند را نيز گشودند و
ابوالخير آنها را ميان تني چند از اميران خويش بخش كرد. وي زمستان آن سال را در
سقناق گذراند و هنگامي كه با فرا رسيدن بهار عازم ييلاقات خود بود، خبر در گذشت
شاهرخ ميرزا به او رسيد.
ابوالخير و الغ بيگ (حكـ ٨٥٠ ـ ٨٥٣ ق/١٤٤٦ ـ ١٤٤٩م): به هنگام درگذشت شاهرخ ميرزا،
پسرش الغ بيگ، حكومت ماوراء النهر و تركستان را داشت. چون به حكومت نشست، در رمضان
٨٥٢/اكتير ١٤٤٨ به قصد گشودن خراسان از آمودريا گذشت. در اين گير و دار ابوالخيرخان
هم كه سمرقند را بي دفاع ديد، امراي لشكر خود را به تسخير اين شهر مهم برانگيخت. در
اين زمان، ظاهراً الغ بيگ در غرب خراسان در تعقيب حريف خود علاءالدوله فرزند
بايسنقر ميرزا بود و با سمرقند فاصله داشت. امير جلال الدين با يزيد، حاكم سمرقند
كه ياراي مقاومت در خود نمي ديد، جمعي از اعيان شهر را با هدايايي پيش ابوالخيرخان
فرستاد و خواهان صلح شد و به خان ازبك پيغام داد كه الغ بيگ «در هواداري و
دولتخواهي نواب فلك درگاه تقصير نمي كند و شرايط يك جهتي و انقياد به جاي مي آورد»
(كوهستاني، برگهاي ٣٢٤ ب، ٣٢٥الف) و از ابوالخير خان خواست تا به قلمرو خود بازگردد
و او نيز چنين كرد. اما به هر حال، پيش از قطع مخاصمه، سپاه ابوالخير حومة سمرقند
را غارت كردند و خرابيها رساندند (هوورث، همانجا).
بارتولد در اينكه حاكم سمرقند حاضر شده باشد ولي نعمت خويش را تا بدين حد در چشم
ابوالخيرخان حقير و بي مقدار نشان دهد، ابراز ترديد كرده است (ص ٢٥٧). شايد
كوهستاني از بيم ممدوح خود كه از نوادگان ابوالخيرخان بوده، به عمد چنين نوشته
باشد. با اينهمه پس از آنكه اببغ بيگ در ٨٥٣ق/ ١٤٤٩م از فرزند خود، عبداللطيف شكست
خورد و به حدود تركستان گريخت، يك چند نفر به فكر استمداد از ابوالخيرخان افتاد،
ولي به تصور اينكه مهر پدر و فرزندي كه ميان او و ميرزا عبداللطيف است، او را نجات
خواهد داد، از اين كار منصرف شد (دولتشاه، ٢٧٤). از اين اشارة تاريخي و اشارات ديگر
برمي آيد كه ابوالخيرخان در آن زمان چنان قدرتي به حساب مي آمده كه مي توانسته ايت
دستگير شاهزادگان تيموري باشد.
ابوالخيرخان و سلطان ابو سعيد (حكـ ٨٥٥ ـ ٨٧٣ق/١٤٥١ ـ ١٤٦٨): شايد مهم ترين دورة
حضور ابوالخيرخان در رويدادهاي دوران اولاد تيمور، مداخلة او در رقابتها و
برخوردهاي خصمانه ميان عبدالله بن ابراهيم بن شاهرخ (حكـ ٨٥٤ ـ ٨٥٥ق/ ١٤٥٠ ـ ١٤٥١م)
و پسر عموي او ابوسعيد بن محمد بن انشاه باشد، زيرا پس از قتل عبداللطيف پسر الغ
بيگ در ٨٥٣ق/١٤٤٩م، عبدالله بن ابراهيم در سمرقند بر تخت نشست و به دفع رقيب خود
ابوسعيد برخاست. ابوسعيد كه از عهدة مصاف با عبدالله برنيامد، عنان از معركة كارزار
بتافت و پس از مدتي سرگرداني به تركستان رفت و در آنجا بر شهر، يا قلعة يسي مستولي
شد. عبدالله بن ابراهيم به قصد دستگيري ابوسعيد به سوي يسّي تاخت، ولي بر اثر
نيرنگي كه ابوسعيد به كار بست (نكـ: عبدالرزاق، ٢/١٠١٦ ـ ١٠١٧) سپاهش متفرق و منهدم
شدند. نوبت دوم كه عبدالله با تجهيزات بيشتر به يسّي حمله برد. ابوسعيد از
ابوالخيرخان ياري طلبيد (فضل الله، ١٤٥؛ خواندمير، ٤/٥٠؛ اسفزاري، ٢/١٦٨)، اما به
گفتة عبدالرزاق (٢/١٠١٨)، ابوالخيرخان خود به منظور كمك رساندن، به خدمت ابوسعيد
رفته است. روشن است كه در چنين رويدادي، ابوسعيد ناگزير از استمداد از خان ازبك
بوده است.
ابوالخيرخان با لشكري به مدد ابوسعيد به ماوراءالنهر تاخت. عبدالله بن ابراهيم به
مقابله آمد و در شيراز واقع در دشت كنوان بر ساحل بولالغو با ازبكان رو به رو شد
(هوورث، II/٦٨٨) و در اين نبرد مغلوب شد و ابوسعيد در ٨٥٤ق/ ١٤٥٠م بر سمرقند استيلا
يافت و به فرمان او عبدالله در جمادي الاول ٨٥٥/ ژوئن ١٤٥١ به قتل رسيد (فضل الله،
همانجا؛ دولتشاه، ٣٢٠؛ خواندمير، همانجا). ابوالخير فرمان داد تا زندانياني را كه
دستگير كرده بودند، آزاد كنند و لشكريانش را از تخريب و ايلغار باز داشت (كوهستاني،
برگ ٣٣٣ب). از پي اين پيروزي، خان ازبك، رابعه سلطان بيگم، دختر الغ بيگ را به زني
اختيار كرد (همو، برگ ٣٣٦ الف) . با همة مساعدت ابوالخير در حق ابوسعيد، امير
گورگاني احساس مي كرد كه اگر پاي ازبكان به سمرقند برسد، به غارت و آزار مردم اقدام
خواهند كرد. پس چون به حوالي شهر رسيد. امراء ابوالخير را كه در ركاب او بودند،
غافل كرد و خود را به داخل سمرقند رسانيد و به تخت برآمد. آنگاه پيشكشها و تنسوقات
گرانقدر نزد ابوالخيرخان و نزديكان وي فرستاد و پيام داد كه «چون به يُمن امداد
حضرت خان دارالسلطنة آباء و اجداد به تصرف اين جانب درآمده، مناسب چنان است كه
ملازمان موكب خاقاني به جانب منازل خويش مراجعت نمايند و ديگر در اين ديار اقامت
نفرمايند كه فايده اي بر آن ترتّب نخواهد يافت» (خواندمير، همانجا). ابوالخيرخان
نيز به ناچار به جانب دشت قيچاق بازگشت.
شايد يكي از علل اقدامات خصمانة ابوالخير بر ضد ابوسعيد در سالهاي بعد، همين خدعه
اي بود كه ابوسعيد در حق او روا داشت. چه، ابوالخير ٥ سال بعد در شورشي كه ادريس بن
محمد بن بايقرا بر ضد ابوسعيد برپا كرده بود، جانب ادريس را گرفت و در نتيجه سلطان
ابوسعيد شكست سختي خورد (رويمر، (١١٥. يك بار نيز ابوالخير به محمد جوقي (جوكي)
(د٨٦٨ق/ ١٤٦٤م) پسر عبداللطيف بن الغ بيگ كه داعية سلطنت داشت، كمك كرد و به وي
امكان داد تا پيروزيهايي در اين راه به دست آورد. محمد به ياري سپاهي كه ابوالخير
به سر كردگي بوركه سلطان همراه وي به سمرقند فرستاد، به ايغار حومة سمرقند پرداخت و
روايت كوهستاني (برگ ٣٤٧الف) علاوه بر سمرقند و قلعة بخارا، بعضي از قلاع مستحكم
ديگر ولايات را نيز به تصرف درآورد. با اينهمه، اين شاهزادة تيموري در برابر سلطان
ابوسعيد تاب مقاومت نياورد و دست از محاصرة سمرقند كشيد و سرانجام در ٨٦٨ق سر تسليم
فرود آورد (EI٢). گويا چون در اين زمان ابوالخير آن قدرت سابق خود را نداشت، نخواست
يا نتوانست به محمد جوكي ياري بيشتر برساند. علت كاهش قدرت ابوالخيرخان مي تواند
ناشي از شكست سختي باشد كه اندك زماني پيش از درگيري محمد جوكي و ابوسعيد، از قبايل
كلموك خورده و به ناچار به سقناق پناه برده بود (همانجا).
نبرد با كلموكها: اوزتيمور تايشي، فرمانرواي قبايل كلموك يا قلموق و به قول
كوهستاني (برگ ٣٣٧ب)، قليماق كه به اويراتها يا مغولان شرقي نيز معروفند، چون غلظت
و كامگاري ابوالخيرخان را ابوالخير فرستاد (گروسه، ٧٨٦). ابوالخير نيز به مقابله
رفت، ولي در پيكاري عظيم شكست خورد و به قلعة سقناق پناه جست. كلموكها سواحل سيحون
ميانه را غارت كردند و ابوالخير به ناچار پيشنهاد صلح آنان را پذيرفت (همانجا؛
كوهستاني، برگ ٣٣٩ب). اين شكست لطمة سختي به قدرت و عظمت ابوالخير وارد آورد و تني
چند از شاهزادگان دست نشاندة وي، او را رها كردند و به خان جغتايي ييسن بوقاي ثاني
پيوستند. اين صحرا نورداني كه از خان ازبك جدا در ٨٧٣ق به قصد فرو نشاندن طغيان و
سركشي قرقيز ـ قزاقها باز با آنان به نبرد پرداخت، ولي در گيرودار اين پيكار كشته
شد (گروسه، ٧٨٦ ـ ٧٨٧).
ابوالخيرخان و سلطان حسين بن منصور بن بايقرا (حكـ ٨٦٣ ـ ٩١١ق/١٤٥٩ ـ ١٥٥٠م): آخرين
بار كه ابوالخيرخان را درگير مناقشات خانوادگي تيموريان مي يابيم، به سلطنت حسين
ميرزا، از نوادگان عمر شيخ بن تيمور مربوط مي شود. اين شاهزاده كه مي كوشيد تا
خراسان را تسخير كند، چون از عهده برنيامد، به مددخواهي از ابوالخيرخان، «قاآن دشت
قيچاق و عمدة خواقين آفاق» در آن زمان برخاست (خواندمير، ٤/١٣٢) و بديت نيت، روي به
جانب قيچاق نهاد و به فرمان ابوالخيرخان مورد استقبال شهزادگان جوجي نژاد و امراي
ازبك قرار گرفت و خان با او مهربانيها كرد. سلطان حسين هفته اي در اردوي ابوالخير
ماند تا خان ازبك براي او تمهيد لشكر كند. ليكن ابوالخيرخان پيش از آنكه خواستة
حسين ميرزا را برآورد، در گذشت (همو، ٤/١٣٢ ـ ١٣٣).
دربارة علت مرگ ابوالخير در روايات اختلاف است. كوهستاني هيچ علتي براي مرگ وي ذكر
نمي كند و تنها به بيان اين عبارت: «شاهباز بلند پرواز روح پر فتوحش نداي… شنوده… »
(برگهاي ٣٤٩ ب ـ ٣٥٠ الف)، بسنده كرده است. روملو آورده كه خان ازبك «به مرض فالج
اشاره دارد، ولي تدكر داده كه وي به «علت فجأه» در گذشت. با اين وجود، در گزارش
پيكار ابوالخيرخان با كلموكها ديديم كه وي به هنگام جنگ به قتل رسيده است. به هر
حال جسد ابوالخيرخان را در بيرون
شهر سقناق به خاك سپردند (فضل الله، ٢٠١).
ابوالخيرخان ١٠ پسر داشت (همو، ٤١) كه از ميان آنان شيخ حيدر قائم مقام او گرديد
(روملو، همانجا). فرزند ارشدش
بداق سلطان، پدر ابوالفتح شيباني، در جواني مرد و ابوالخيرخان تربيت نوة خويش را به
عهده گرفت (خواندمير، ٤/٢٧٣).
از آنچه مورخان دربارة ابوالخيرخان نوشته اند، برنمي آيد كه وي منشأ كارهاي عمراني
قابل ملاحظه يا خدماتي اجتماعي و فرهنگي بوده باشد. مطالبي كه پيرامون شخصيت و
قابليتهاي او نوشته شده است، چيزي جز ستايشهاي مبالغه آميز و تملقهاي مرسوم زمان
نيست و نمي توان اطلاعات واقعي از منش و كنش ابوالخيرخان از آن به دست آورد. مهم
ترين مشخصة حيات سياسي او تاخت و تازها، چپاولگريها و دست اندازيهاي مكرر وي به
بلاد مجاور قلمرو خود بود. به هر حال در اينكه ابوالخيرخان در دوران ناآرام اواخر
تيموريان، قدرت مهمي به حساب مي آمد، ترديدي نيست. شاهد اين امر استمدادهايي است كه
شاهزادگان تيموري از او مي كردند.از اين گذشته، ابوالخير مؤسس سلسله اي بود كه شاخه
هاي آن به مدت چند قرن تاريخ سياسي ـ اجتماعي آسياي مركزي و ماوراء النهر و خراسان
در تحت الشعاع قرار دادند.
مأخذ: اسفزاري، معين الدين محمد، روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات، به كوشش محمد
كاظم امام، تهران، ١٣٣٩ ش؛ بارتولد، واسيلي، الغ بيگ و زمان وي، ترجمة حسين احمدي
پور، تبريز، ١٣٣٦ش؛ خواندمير، غياث الدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبير سياقي،
تهران، ١٣٣٣ش؛ دولتشاه سمرقندي، تذكره الشعراء، به كوشش محمد رمضاني، تهران،
١٣٣٨ش؛ روملو، حسن، احسن التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوائي، تهران، ١٣٤٩ش؛
عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش محمد شفيع، لاهور، ١٣٦٨ ش؛
فصيح خوافي، مجمل فصيحي، به كوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٤٠ ش؛ فضل الله بن روزبهان،
مهمان نامة بخارا، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٤١ ش؛ كوهستاني.مسعود بن عثمان،
تاريخ ابوالخيرخاني، ميكروفيلم كتابخانة مركزي دانشگاه تهران، شمـ ١٣٩٩؛ گروسه،
رنه، امپراطوري صحرانوردان، ترجمة عبدالحسين ميكده، تهران، ١٣٥٣ ش؛ استانلي، طبقات
سلاطين اسلام، ترجمة عباس اقبال، تهران، ١٣٦٣ ش؛ نيز:
EI٢; Howorth, H. H., History of the Mongols, London, ١٨٨٠; Roemer, H.R., ” The
Successors of Timur“, The Cambridge History of Iran, ed.P. Jackson& Lockhart,
Cambridge, ١٩٨٦, vol. VI.
مجدالدين كيواني