دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٠٩١
| ابوالحسن سيمجور جلد: ٥ شماره مقاله:٢٠٩١ |
اَبوالْحُسُنِ سيمجور،يا ابوالحسين محمدبن ابراهيم بن ابي عمران سيمجور(ي)
دواتي(د ذيحجة ٣٧٨/ مارس٩٨٩م)، از اميران مقتدر و يكي از رجال بلندپاية عهد ساماني،
سيمجوريان يكي از خاندانهاي متنفذ دوران ساماني بودند. نياي آنان، ابوعمران سيمجور،
از غلامان ترك نژاد امير اسماعيل ساماني(د صفر٢٩٥/نوامبر٩٠٧) بود كه به روزگار
امارت احمدبن اسماعيل و نصربن احمد به سرداري سپاه رسيد. ابراهيم سيمجور(ه م)
فرزندابوعمران خود در زمرة رجال و امراي فاضل به شمار ميآمده است(سمعاني، ٧/٣٥١).
ابوالحسن سومين و سرشناسترين فرد اين خانواده است. وي را مردي مدبر، هوشمند و اهل
قلم و شمشير دانستهاند كه به روايت سمعاني(٧/٣٥٢) از ابوقريش بن محمدبن جمعه،
ابوتراب محمدبن سهل قهستاني و ديگران حديث شنيد. گروهي او را حتي حكيمي خردمند و
اميري عادل دانستهاند كه بيش از ٣٠ سال در نيشابور، هرات و سيستان با قدرت و
استقامت فرمان راند(همانجا؛ ابن اثير، اللباب، ١/٥٨٩). ابوالحسن محمد در بيشتر
دوران عبدالملك بن نوح(حك ٣٤٣-٣٥٠ق/٩٥٤-٩٦١م)، منصوربن نوح(حك ٣٥٠-٣٦٥ق/٩٦١-٩٧٦م)
و نوح بن منصور ساماني(حك ٣٦٥-٣٨٧ق/٩٧٦-٩٩٧م) منصب سپهسالاري خراسان داشت و در
فواصلي هم كه از كار بركنار بود، در قهستان، اقطاع موروثي خاندان سيمجوري، اقامت
ميگزيد.
نخستين دورة سپهسالاري:چون اميرعبدالملك بن نوح ساماني به حكومت نشست، ابومنصور
محمد بن عزيز را به وزارت خويش و ابوسعيد بكربن مالك فَرغاني را به سپهسالاري
برگماشت. ابوسعيد بكر، شحنگي نيشابور را به ابوالحسن محمد سيمجور داد(گرديزي، ٣٤٩،
٣٥١). چون بكر به دستور امير ساماني كشته شده، ابوالحسن سيمجور در ٣٤٧ق سپهسالاري
خراسان يافت و اندكي بعد ابوجعفر احمدبن حسين عتبي نيز به جاي محمدبن عزيز به وزارت
برگزيده شد، اما وزارت اين مرد و سپهسالاري ابوالحسن ديري نپاييد، چه عتبي در ٣٤٨ق
به اتهام اسراف در خرج و ابوالحسن در جماديالآخر ٣٤٩ به جرم تعدي زياده از حد عزل
شدند(همو، ٣٥٢-٣٥٤).
دومين دورة سپهسالاري:چون منصوربن نوح ساماني، پس از امارت يك روزة نصربن عبدالملك،
به حكومت نشست، البتكين را كه طرفدار نصر بود، بركنار كرد و ابومنصور محمدبن
عبدالرزاق را به جاي او گمارد. چند ماه بعد او را نيز برداشت و بار ديگر ابوالحسن
سيمجور در ذيحجة ٣٥٠ سپهسالاري خراسان يافت و به دفع ابومنصور روانه شد. سپاه
ابوالحسن پيروز شد و ابومنصور نيز كه چند روزي پيش از اين واقعه به اشارة وشمگيربن
زيار به دست طبيبي مسموم شده بود، در گيرودار جنگ جان داد(همو، ٣٥٤-٣٥٧؛ اقبال،
٢٣٧).
ابوالحسن ٥ سال در نيشابور مقام گزيد و برخلاف بار نخستين، در اين دوره با مردم،
نيكويي و دادگري پيش گرفت و به استمالت از آنان كه قبلاً رنجها از او ديده بودند،
برخاست(گردريزي، ٣٥٧). در همين اوقات، وشمگير زياري(حك ٣٢٣-٣٥٧ق/٩٣٥-٩٦٨م) كه
پيوسته با ركنالدوله(حك ٣٢٠-٣٦٦ق/٩٣٢-٩٧٧م) فرمانرواي ري در نزاع بود، از منصوربن
نوح استمداد كرد. امير ساماني كه گويا طمع در متصرفات آلبويه بسته بود(ابن اثير،
الكامل، ٨/٥٧٧؛ ميرخواند، ٤/٥١١-٥٢)، به ابوالحسن سيمجور فرمان داد كه به ياري
وشمگير بشتابد. ابوالحسن به سوي وشمگير به راه افتاد و چون خبر رسيد كه وشمگير در
راه خراسان از اسب به زير افتاده و درگذشته است، در نيت حمله به ري سست شد. در آن
ميان ابومنصور بهستون يا بيستون پسر وشمگيردر طبرستان به جاي پدر نشست، اما
ابوالحسن سيمجور و اميران زياري كه همراه وشمگير بودند، پسر ديگر او قابوس را در
گرگان به حكومت نشاندند. ابوالحسن نيز پس از آن به نيشابور بازگشت(گردريي، ٣٥٧-٣٥٨؛
مرعشي، ١٣١-١٣٢). در اين گيرودار به كوشش ابوالحسن ميان منصوربن نوح و ركنالدوله
صلح برقرار شد(بيهقي، ٢٦٣؛ ابن اثير، همان، ٨/٦٢٦)، اما انصراف ابوالحسن را از حمله
به ري حمل بر عجز و سْستي او كردند و منصوربن نوح از دست رفتن گرگان و قومس ورويان
را نتيجة اين سْستي دانست. از اين رو ضمن اينكه افرادي را مأمور فتح گرگان كرد، در
كار ابوالحسن تدبيرها نمود. ابوالحسن كه مردي بسيار محتال بود، چون خطر را احساس
كرد، به بخارا رفت و گروهي را به شفاعت برانگيخت و موفق شد دل منصور را به دست
آورد.
ابوالحسن چون اين بار به نيشابور بازگشت، افزون بر مقام سپهسالاري خراسان، ولايت
مرو را نيز عدهدار شد. در اين ايام سرهنگي از مرو به نام ابوعلي محمدبن عباس سر به
شورش برداشت و با گروهي كه گرد آورده بود، در حصار تولك موضع گرفت. ابوالحسن كسي را
به جنگ با وي مأمور ساخت و او ابوعلي را به تسليم وادار كرد و به نيشابور
آورد(گردريزي، ٣٥٨-٣٥٩).
از رويدادهاي مهم اين دوره از سپهسالاري ابوالحسن، مددخواهي امير خلف بن احمد صفاري
از سامانيان بر ضد داماد خود طاهربن حسين بود كه سرانجام به ياري آنان توانست
شكستهاي خود را جبران كند و ملك از دست رفتة خود، سيستان را، بازستاند(عتبي، ٤١-٤٢؛
حمدالله مستوفي،٣٨٢-٣٨٣؛ رشيدالدين، ١٤-١٥)، اما چون نيرويي يافت، از ارسال خراج و
هداياي مرسوم به دربار بخارا تن زد و بدين ترتيب دشمني آغاز كرد(عتبي، ٤٢-٤٣؛ ابن
اثير، همان، ٨/٥٦٣-٥٦٤). چون حل اختلاف به مسالمت ميسر نشد، نوح بن منصور، امير
جديد ساماني،در ٣٦١ق/٩٧٢م، لشكري به سركردگي حسين بن طاهر به جنگ خلف فرستاد. او پس
از ٧ سال پيكار و محاصر،كاري از پيش نبرد. ابوالحسن سيمجور در اين زمان در كمال
قدرت و تقريباً مستقل از سامانيان بر خراسان حكم ميراند و از نوح لقب ناصرالدوله
گرفته و نيز با او خويشاوندي يافته بود. چون ابوالحسن عتبي به وزارت نشست ـ و
ميدانست كه ابوالحسن سيمجور از وزارت وي ناخشنود است ـ به بدگويي از او پرداخت و
چندان كوشيد تا سرانجام در ٣٧١ق امير نوح فرمان عزل ابوالحسن را صادر كرد و
حسامالدوله ابوالعباس تاش را سپهسالاري داد(گردريزي، ٣٦١-٣٦٢؛ منهاج، ١/٢١٢؛ ابن
اثير، همان، ٩/١٠). از آنجا كه فرمان عزل بر ابوالحسن گران آمد،نخست از سر خشم و
غرور به فرمان امير التفات نكرد و در مقام طغيان برآمد، اما پس از چندي كه به عاقبت
وخيم آن كار انديشيد، از كردة خود پشيمان شد و رسولي نزد امير نوح گسيل داشت تا
عذرخواهي كند و خود به قهستان رفت و منتظر دستور امير ماند(عتبي، ٤٥-٤٦). نوح فرمان
داد كه وي به سيستان برود و آشوبهاي آن نقطه را فرو نشاند. ابوالحسن راهي سيستان
شد. چون ميان او و خلف بن احمد، از پيش پيوندهاي مودتي وجود داشت،ابوالحسن نهاني به
او پيغام فرستاد كه خود را تسليم حسين بن طاهر كند تا بهانهاي براي بازگرداندن
لشكريان به بخارا پيدا شود. خلف توصية او را پذيرفت و در شعبان ٣٧١/ فورية ٩٨٢ از
حصن ارك به حصار طاق منتقل شد(تاريخ سيستان، ٣٣٧-٣٣٨). پس ابوالحسن به ارك وارد شد
و خطبه به نام نوح بن منصور خواند و حسين بن طاهر را در آنجا گمارد(ابن اثير، همان،
٨/٥٦٤). ابوالحسن پيش از ترك سيستان، از مشايخ شهر و از حسين بن طاهر خواست تا
كتباً گواهي كنند كه ابوالحسن بدانجا آمده، شهر و حصار را از خلف باز پس گرفته و به
حسين سپرده است(تاريخ سيستان، همانجا).
توطئه بر ضد ابوالحسين عتبي:پيش از اين چون نوح بن منصور خواست ابوالحسين عبدالله
بن احمد عتبي را به وزارت بنشاند، با ابوالحسن سيمجور در اين باب راي زد. ولي
ابوالحسن او را نپسنديد. با اينهمه عتبي به وزارت نشست و با كمال كفايت و هوشمندي
به رتق و فتق امور پرداخت، اما چون كينة ابوالحسن سميجور را به دل گرفته بود،
همواره از ناتواني و بيكفايتي او سخن ميگفت تا كار به عزل ابوالحسن انجاميد.
يقيناً ناسپاسيها، شماتتها و كژرويهاي ابوالحسن در خلال منازعات خلف بن احمد با
سامانيان، در تصميم نهايي نوح به عزل ابوالحسن بياثر نبوده است. چنانكه مورخاني
چون عتبي(ص٤٤-٤٥) سبب بركناري او را همان ناسپاسيها دانستهاند. چون ابوالحسن از
دست رفتن امارت خود را بر خراسان نتيجة سعايت ابوالحسين عتبي ميدانست، از پي گرفتن
انتقام برآمد. براي اجراي اين نيت به ابوالحسن فائق بن عبدالله معروف به فائق
خاصه(د٣٨٩ق/٩٩٩م)،حاجب سالار و سردار معروف اندلسي ـ رومي تبار اواخر عهد
ساماني(فلسفي، ٨٤)، متوسل شد و از وزير پيش او شكايتها كرد. فائق خاصه قول داد كه
خشنودي او را فراهم آورد. پس گروهي از غلامان دربار ساماني را به رشوه فريفت و آنان
وزير را به قتل رساندند(عتبي، ٥٨-٥٩)
جدال با حسامالدوله تاش:حسامالدوله در نخستين سال سپهسالاري خود به حمايت از
قابوس بن وشمگير و فخرالدولة ديلمي كه از دربار ساماني استمداد كرده بودند، با
مؤيدالدوله ديلمي درگير جنگي خونين شد و به رغم امدادهاي فراوان از جانب امير نوح،
در سركوب امير ديلمي و بيرون راندن او از گرگان توفيقي نيافت و ناچار به اتفاق
قابوس از گرگان به نيشابور گريخت(مرعشي،١٣٢-١٣٣). در اين اثنا ابوالحسين عتبي كه بر
آن بود تا خود به گرگان رود و چارة كار كند، به قتل رسيد و ابوالحسين محمدبن مزني
به جاي او وزارت يافت. ابوالحسن سيمجور كه در آن وقت به سيستان بود، پس از هزيمت
حسامالدوله تاش، برخلاف فرمان، از سيستان به خراسان رفت و در قهستان اقامت گزيد.
در اين ميان حسامالدوله به بخارا احضار شد تا انتقام خون ابوالحسين عتبي را از
قاتلان او بگيرد. ابوالحسن سيمجور كه صحنة خراسان را خالي ديد، به فائق كه در اين
زمان دست از حمايت تاش كشيده و فريب رشوتهاي مؤيدالدوله را خورده بود(همانجا)، نامه
نوشت و موافقت او را با استيلاي خود بر خراسان، خواستار شد.فائق درخواست وي را
اجابت كرد. ابوعلي پسر ابوالحسن سيمجور عمال تاش را در خراسان دستگير و اموالشان را
ضبط كرد. ابوالحسن سيمجور و فائق خاصه روي به مرو نهادند و رايت عصيان برافراشتند.
تاش به دفع آنان برخاست و با جمع كثيري روي به مرو نهاد. ظاهرأ نه ابوالحسن و فائق،
ادامة جنگ را مصلحت ميديدند و نه تاش از عهدة دفع آنان برميآمد؛ از اين رو صلح
كردند و مقرر شد كه سپهسالاري خراسان همچنان با تاش باشد و حكومت بلخ و هرات به
ترتيب به فائق و ابوعلي پسر ابوالحسن سيمجور واگذار گردد(ابن اثير، همان، ٩/٢٤؛
عتبي، ٦٣-٦٤). ضمناً بادغيس، گنج رستاق و قهستان بر خود ابوالحسن مقرر
گرديد(گردريزي،٣٦٦).
دورة سوم سپهسالاري:هنگامي كه ابوالحسن از سر گردنكشي از سيستان به قهستان آمد،
ابوالحسين مزني وزير از سر نصيحت به وي پيغام داد كه متعرض ولايت خراسان نشود و به
قهستان كه اقطاع اوست، قناعت كند. در ضمن براي جلب رضاي بيشتر ابوالحسن، بادغيس و
گنج رستاق(در نزديكي هرات) را نيز به قلمرو وي افزود. اين كار موافق ميل
حسامالدوله نيفتاد و به هنگام ترك بخارا به قصد خراسان در ٣٧٦ق/٩٨٦م، ابوالحسن
مزني را از وزارت معزول كرد و عبدالرحمن فارسي را به جاي وي برگمارد(خواندمير،
١١٢). با اينهمه، وقتي حسامالدوله تاش به خراسان رسيد، امير نوح عبدالرحمن فارسي
را خلع و منصب او را به عبدالله عزيز داد. وزير جدبد با موافقت مادر امير كه بر پسر
سيطره داشت، به عزل حسامالدوله از سپهسالاري كوشيد و دوباره ابوالحسن سيمجور به
جاي وي گمارده شد. چون حسامالدوله در مرو خبر عزل خود را شنيد، به سرخس رفت. در
اين اثنا مؤيدالدوله درگذشت و فخرالدوله كه قبلاً از حسامالدوله ياريها و محبتها
ديده بود، به فرمانروايي ري دست يافت و سپاهياني به كمك وي فرستاد. ابوالحسن سيمجور
پس از چند روز جنگ با قواي حسامالدوله و فخرالدوله، در نيشابور تحصن گزيد.
فخرالدوله مجدداً نيرويي به ياري حسامالدوله گسيل داشت. ابوالحسن شبانه شهر را ترك
گفت و حسامالدوله وي را تعقيب كرد و مقادير فراواني از اموال و ستوران او را به
غنيمت گرفت و سرانجام بر نيشابور سيطره يافت(ابن اثير، همان، ٩/٢٧). ابوالحسن
سيمجور از ابوالفوارس پسر عضدالدوله، امير كرمان، درخواست كمك كرد. سرانجام با
نيرويي كه اين امير به ياري ابوالحسن فرستاد، وي موفق شد كه در شعبان ٣٧٧
حسامالدوله را از نيشابور بيرون براند و گروهي از ديلمان و خراسانيان را كه در
خدمت او بودند، اسير كند و به بخارا بفرستد(عتبي، ٧٤، ٧٥؛ نرشخي، ١٣٦)/
پايان كار:از واقعة رويارويي با حسامالدوله چندان نگذشته بود كه روزي ابوالحسن به
قصد عشرت به باغي در نزديكي نيشابور، معروف به باغ خرّمك رفت و در همانجا به ناگاه
جان سپرد. گرديزي(ص٣٦٧) تاريخ مرگ ابوالحسن را در ذيحجة ٣٧٨ و نرشخي(همانجا) در
ذيعقدة همين سال نوشتهاند. ابوالحسن را دو پسر به نامهاي ابوعلي(نك: ه د، ابوعلي
سيمجور) و ابوالقاسم بود.
گرچه آراء مورخان در بارة اخلاق و صفات ابوالحسن يكدست نيست(نك: EI١)، ولي مسلم
است كه وي يكي از شخصيتهاي متنفذ دورة دوم عهد ساماني است كه محور بسياري از
رويدادهاي سياسي خراسان و ماوراءالنهر و عراق عجم در آن زمان بوده است. غير از
كساني كه در ستايش او مطالبي گفتهاند و سمعاني(٧/٣٥٢) پارهاي را در الانساب
آورده، ابوبكر محمدبن علي خسروي سرخسي، از شعراي نيمة دوم سدة ٤ق/١٠م، نيز وي را
مدح گفته كه عوفي ٥ بيت آن را در تذكرة خويش آورده است(ص١٩).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ همو، اللباب، قاهره، ١٣٥٧ق؛ اقبال، عباس، تاريخ مفصل
ايران، تهران، ١٣٤٦ش؛ بيهقي، ابوالفضل محمد،تاريخ، به كوشش قاسم غني و علياكبر
فياض، تهران، ١٣٢٤ش؛ تاريخ سيستان، به كوشش ملكالشعراء بهار،تهران،١٣١٤ش؛حمدالله
مستوفي، تاريخ گزيده، به كوشش عبدالحسين نوائي، تهران، ١٣٦٢ش؛ خواندمير، غياثالدين
بن همامالدين، دستورالوزراء، به كوششسعيد نفيسي، تهران، ١٣٥٥ش؛ رشيدالدين
فضلالله، جامعالتواريخ(بخش غزنويان، آل بويه و آل سامان)، به كوشش محمد دبير
سياقي،تهران، ١٣٣٨ش؛ سمعاني، عبدالكريم بن محمد، الانساب، حيدرآباد
دكن،١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛عتبي،محمد بن عبدالجبار، تاريخيميني، ترجمة ناصح بن ظفر
جرفادقاني، به كوشش جعفر شعار،تهران،١٣٥٧ش؛عوفي، محمد، لبابالالباب، به كوشش
ادوارد براون،ليدن، ١٩٠٣م؛ فلسفي، نصرالله، هشت مقاله،تهران،١٣٣٠ش؛گرديزي، عبدالحي،
تاريخ گرديزي، به كوشش عبدالحي حبيبي،تهران، ١٣٦٣ش؛ مرعشي، ظهيرالدين، تاريخ
طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، تهران، ١٣٣٣ش؛منهاجسراج، طبقات
ناصري، به كوشش عبدالحي حبيبي،تهران،١٣٦٣ش؛ميرخواند، ميرمحمد، تاريخ
روضهالصفا،تهران،١٣٣٩ش؛نرشخي،محمدبن جعفر، تاريخ بخارا، به كوشش مدرس رضوي،تهران،
١٣٦٢ش؛ نيز:
مجدالدين كيواني