دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٠٨٠
| ابوالحسن بتی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٠٨٠ |
اَبوالْحَسَنِِ بَتّي،احمدبن علي(د شعبان ٤٠٥/ ژانويه ـ فورية
١٠١٥)،اديب،دبير و شاعر عراقي.ياقوت(بلدان،٤٨٨/١) موطن او را شهرك بُتّ،از توابع
بغداد در نزديكي راذان ميداند(قمس:سمعاني،٨١/٢).از زمان تولد او اطلاعي در دست
نيست،اما از آنجا كه وي شعري از قاضي ابونصر يوسف ازدي(د٣٦٥ق/٩٦٧م)روايت
كرده(تنوخي،٤/ ٢٥٦)و محضر زيدبن ابي بلال(د ٣٥٨ق/٩٦٩م)را دريافته
است(ياقوت،ادبا،٣/٢٥٤؛ابن جزري،١/٢٩٩)،ميتوان تولد وي را حداقل دهة٣٣٠ – ٣٤٠ق
تخمين زد.
وي قرآن را كه نزد شيوخ عصر و از جمله زيدبن ابيبلال فرا گرفته بود،به آوازي خوش
تلاوت ميكرد و گويند حافظ آن بود(ابن جوزي،٧/٢٦٣؛ ابن كثير،١١/٣٧٢).در حديث نيز
دست داشت(ياقوت،همانجا) و از ابوبكر ابن مقسم مقري روايت ميكرد(خطيب،٤/٣٢٠)و كساني
چون عليّ بن محسن تنوخي از او روايت كردهاند(همانجا؛سمعاني، ٢/٨٢).وي از هر دانشي
بهرهاي داشت و به گفتة ابوالقاسم مغربي وزير از يادگيري هيچ شاخهاي از علوم
ناتوان نبود(ياقوت،همان،٣/٢٥٧).خطيب بغدادي او را مردي دانشمند،شوخ طبع و بذلهگو
معرفي كرده است(همانجا).
نحوة ارتباط وي با دربار آلبويه و خلفا روشن نيست،چنانكه نميتوان دريافت كه آيا
بخشي از عمر خود را نزد ديلمان در ايران گذرانده،يا تنها در عراق بوده و همانجا با
ايشان رابطه داشته است.به هر حال هنگامي كه القادر بالله از چنگ الطائع ميگريخت،به
روايت ابناثير(٩/٦٥-٦٦)در بطيحه به مهذبالدوله پناه آورد(نيز نك:زركلي،٥/٢٩)،اما
به گفتة ياقوت به سراي ابوالحسن بتي وارد شد(ادبا، ٣/٢٦٢).دانسته نيست كه بتّي در
آن زمان در بطيحه به چه كاري مشغول بوده است،اما ميتوان پنداشت كه منزلت اجتماعي
ممتاز وي،سبب شد كه بزرگي همچون القادر كه اندكي بعد به خلافت رسيد،به خانة او رود.
ياقوت(همان،٣/٢٥٤) گويد كه ابوالحسن هنگام اقامت القادر در بطيحه كاتب وي بود؛به
همين سبب چون القادر با حمايت بهاءالدوله در ٣٨١ق به خلافت رسيد،ابنحاجب نعمان را
از كتابت برداشت و ابوالحسن را به جاي وي گماشت و او دبير مكاتبات خليفه با
بهاءالدوله شد(همان،٣/٢٥٤،٢٦٢)؛اما چنانكه خطيب بغدادي نيز اشاره ميكند،مدت تصدي
اين مقام چندان به درازا نكشيد،به ويژه كه ميدانيم ابنحاجب نعمان(ه.م)دوباره در
٣٨٦ق به ديوان خلافت بازگشت و مدتي مديد كتابت خليفه را بر عهده داشت.به نظر ميرسد
كه خود ابوالحسن نيز چندان دلبستة اين مقام نبود(ياقوت،همان،٣/٢٦٢-٢٦٣)،اما ظاهراً
القادر،پس از آنكه او از كار كتابت كناره گرفت،«ديوان خبر و بريد»را به وي
سپرد(ابنجوزي،همانجا؛ياقوت،همان، ٣/٢٥٧؛قس:ابن كثير،همانجا:ديوان خراج و
بريد).درست نميدانيم وي چه مدت بر سر اين كار بود.گويي مقامات و مناصب رسمي با طبع
او سازگار نبود.از اشارة ياقوت(همان،٣/٢٥٥) ميتوان دريافت كه ابوالحسن در آغاز و
بلكه تا اوايل خلافت القادر بالله از بذلهگويي و شوخچشمي پرهيز ميكرد و تنها پس
از اين دوران و گويي پس از آنكه در دربار استقرار يافت،طبيعت واقعي خود را كه
پنداري به ملاحظاتي،پنهان ميداشت،آشكار گردانيد.
از اين پس ديگر رد پاي وي را نه در صف كاتبان دربار كه در سلك نديمان و در مجلس
بهاءالدوله مييابيم(همانجا).ظاهراً وي نديم چند تن از وزيران بود و چنانكه
گذشت،زماني هم در زمرة نديمان بهاءالدوله داخل شد و در اين دوره بيش از ديگر نديمان
از عطايا و بخششهاي او بهرهمند گرديد،اما سرانجام به مجلس فخرالملك پيوست.وزير با
ديدة اعجاب و احترام به او مينگريست و گويا بتّي تا پايان عمر تحت حمايت وي قرار
داشت(همان،٣/٢٥٥-٢٥٦).پيداست كه او بيش از آنكه دبير باشد،نديمي محبوب و خوشسخن
بود و به سبب اطلاع از قصص نادر و اخبار و آداب،فصاحت زبان،ظرافت طبع و
بداههگويي،سخت مورد توجه بود،به ويژه كه چهرهاي دلنشين و زيبا و مويي بلند كه بنا
به سنت گذشتگان فروهشته رها ميكرد،بر جذابيت او ميافزود.علاوه بر اين وي در
پوشيدن لباس نيز شيوهاي خاص داشت،جامهاي زيبا و گاه شگفت ميپوشيد و به سبك
منشيان قديم خود را ميآراست(همان، ٣/٢٥٥).
ابوالحسن چنان با دستگاههاي آواز و آداب غنا آشنا شده بود كه هر گاه آوازي خوانده
ميشد،وي تمام جزئيات آن را برميشمرد(همان،٣/٢٦٧).ظاهراً بذلهگويي و شوخطبعي او
هرگز به شخصيت اجتماعي او زياني نرسانده،زيرا علاوه بر وزرا و خلفا و اميران كه
ممكن است شيفتة هرزهگوييهاي او بوده باشند،مردان بزرگوراي چون شريف رضي و سيد
مرتضي نيز در وي به چشم دوستي و احترام مينگريستهاند(نك:شريف
رضي،١/١٥٤-١٥٥).شايد اين دوستي چندان با گرايشهاي معتزلي او و جوّ شيعي آن روزگار
در دارالخلافه بيارتباط نبوده باشد،هر چند كه وي از لحاظ فقهي،از مذهب ابوحنيفه
پيروي ميكرد(ياقوت،همان،٣/٢٥٦،٢٥٩،٢٦٣).شماري از مشهورترين حكايات و مطايبات بتي
در منابع نقل شده است(ابوحيان،٣/١٠٠؛باخرزي،١/٣٣٥-٣٣٦؛ خطيب،ابن
جوزي،همانجاها؛يافوت،همان،٣/٢٥٦-٢٥٨،٢٦١-٢٦٦).وي شعر نيز ميسرود. اما يافوت با
عبارت ظريفي از شعر او انتقاد ميكند و ميگويد كه بهرة او از علم بيش از شعر
است(همان، ٣/٢٥٥).
تصنيف چند اثر با نامهاي القادري، العميدي و الفخري به وي منسوب است(همان،
٣/٢٥٧).شايد بتوان گفت كه آنها را براي القادر،فخرالدوله(يا فخرالملك) و ابن
عميد(؟) نوشته باشد.از محتواي اين آثار چيزي نميدانيم،اما احتمالاً نوعي جْنگٍ
ادبي بوده است(قس:,I/٢٣ EI٢, S).برخي منابع مرگ وي را در ٤٠٣ق دانستهاند(ابن
جوزي،همانجا).شريف رضي و سيد مرتضي در مرگ وي مرثيههاي بلندي سرودهاند(نك:شريف
رضي،١/١٣٨؛ياقوت،همان،٣/٢٥٩-٢٦١).
مآخذ:ابن اثير، الكامل؛ ابن جزري، محمدبن محمد غايةالنهاية، به كوشش گ.
برگشترسر،قاهره،١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ابن جوزي،عبدالرحمن بن علي،المنتظم،حيدرآباد
دكن،١٣٥٨ق؛ابن كثير،اسماعيل بن عمر،البداية و النهاية،به كوشش احمدابوملحم و
ديگران،بيروت،١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ابوحيان توحيدي،علي بن محمد،الامتاع و المؤانسة،به كوشش
احمدامين زين،قاهره،١٩٤٤م؛باخرزي،علي بن حسن،دميةالقصر،به كوشش محمد
تونجي،دمشق،١٣٩١ق/١٩٧١م؛تنوخي،محسّن بن علي،تشوارالمحاضرة،به كوشش عبّود
شالجي،بيروت،١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛خطيب بغدادي،احمدبن علي،تاريخ
بغداد،قاهره،١٣٤٩ق؛زركلي،اعلام؛سمعاني،عبدالكريم بن محمد،الانساب،به كوشش عبدالرحمن
معلمي يماني،حيدرآباد دكن،١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛شريف رضي،محمدبن حسين،ديوان،به كوشش احمدعباس
ازهري،بيروت،مؤسسةالاعلمي للمطبوعات؛ياقوت،ادبا؛همو،بلدان؛نيز: EI٢,S.
محمدمهدي مؤذن جامي