دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٢٠٥٤
| ابوحاتم سجستانی جلد: ٥ شماره مقاله:٢٠٥٤ |
َبوحاتَمِ سِجِستاني،،سهل بن محمد بن عثمان بن يزيد جُشَمي(د٢٥٥ق/٨٦٩م)،مقري و
اديب بصري،وي از سجستان(سيستان)بود و خود نيز به اين نكته اشاره داشته
است(ابنمعتز،٤٠١)،اما برخي سجستانِ خاستگاه وي را يكي از قراي بصره
پنداشتهاند(نكـ:ياقوت،بلدان،٣/١٩٢).به هر روي گويا خاندان او در سجستان املاكي
داشتهاند كه براي ابوحاتم به ميراث مانده بود و او خود در كتاب النخل به اين نكته
اشاره دارد(نكـ:ص١٠٤،كه به نظر ميرسد سمنان در عبارت،تحريف سجستان باشد).دربارة
تاريخ وفات وي اقوال ديگري نيز غير از آنچه ذكر شد،نقل كردهاند(نكـ:ابن
خلكان،٢/٤٣٣).
ابوحاتم در محيط علمي بصره پرورش يافت و در سالهاي پاياني سدة٢ و آغاز سدة ٣ق از
شيوخ بزرگ آن ديار دانش آموخت.به گفتة فيروزه آبادي وي ٠٠٠ُ١٠٠ دينار از پدر به ارث
برد كه همه را در طلب دانش هزينه كرد و به طالبان علم بخشيد(ص٩٤).از سفرهاي ابوحاتم
اطلاع چنداني در دست نيست،ولي براساس اطلاعات جغرافيايي دقيقي كه
ابوحاتم(همان،٤٥)از شهرهاي ايران به دست ميدهد،چنين برميآيد كه با اوضاع شهرهاي
ياد شده،ناآشنا نبوده است.گفتهاند در تنها سفري كه به بغداد داشت،در مجلسي كه عوام
و خاص در آن حاضر بودند،در پي سؤالي كه مطرح گرديد،درگير مناقشهاي در تفسير آيهاي
از قرآن شد.او در گيرودار جدل،واژههايي بر زبان راند كه يكي از حاضران ناآگاه را
اين تصور پديد آمد كه زنديقي سخن ميگويد.به دنبال شكايت بردن آن مرد،مأموران حكومت
وارد ماجرا شدند و پس از وقوف بر كنه مطلب،ابوحاتم را به سبب طرح مسائل پيچيده در
برابر عوام و ناآگاهان،مورد سرزنش قرار دادند و هواداران او نيز در مجلس تنبيه
شدند.ابوحاتم از آن پس بغداد را جاي درنگ نديد و با دلي آزرده،آن شهر را به قصد
بصره ترك گفت(سيوطي،بغية،١/٦٠٦).
مشهور آن است كه ابوحاتم در اعتقادات،بر مذهب اصحاب حديث بود،ولي در روايتي از
گويندهاي ناشناس آمده است كه وي به همراهي با اصحاب حديث تظاهر ميكرده و در نهان
بر مذهب«اهل عدل»(اعتزال)بوده است(نكـ:ابوالطيب،٨١؛سيوطي،المزهر،٢/٤٠٨).در كتاب
الوصاياي ابوحاتم نكاتي به نظر مي رسد كه محتمل است ناشي از گرايش وي به اهل
بيت(ع)بوده و ريشه در اعتقاد او داشته باشد.وي دربارة خلفاي اربعه به ترتيب بخشهايي
را به وصاياي ابوبكر،عمر و علي(ع)اختصاص داده و به هر تقدير از عثمان سخني نرانده
است(المعمرون و الوصايا،١٤٨-١٥١).ابوحاتم در همين اثر،بخشي را به ماجراي مفاخرة
امام حسن(ع)و معاويه اختصاص داده و پاسخي كوبنده از آن امام نقل كرده
است(همان،١٥٣).
ابوحاتم به عنوان عالمي برجسته و پروردة مكتب بصره،خود ماية افتخار آن مكتب
بود؛بصريان او را استاد و شيخ خود ميخواندند(زبيدي،١٠١)و كتاب القراءات او را
همچون كتابهاي الحيوان جاحظ،العين خليل بن احمد و الكتاب سيبويه،افتخار اهل بصره
ميدانستند(يغموري،٢٢٥-٢٢٦).استادانش ابوزيد انصاري،ربّاشي و يعقوب حضرمي نيز دانش
او را بسيار ميستودند،تا آنجا كه ابوزيد اظهار ميداشت:برشماست كه پس از من نزد
ابوحاتم علم اندوزيد(نكـ:زبيدي،١٠١،١٠٢؛قفطي،٢/٦٠).
وي با برخورداري از چنين پايگاه علمي به عنوان يك شخصيت پرنفوذ اجتماعي نيز شناخته
ميشد،چنانكه به هنگام ورود والي جديد بصره،در سالي كه به غلط آن را ٢٧٦ق ضبط
كردهاند،او به عنوان«مقدم العلما»ي بصره نزد والي حضور يافته،شركت كنندگان در جلسة
عمومي معارفه را تعيين نموده است(نكـ:يغموري،٢٢٦؛ابن خلكان،٢/٤٣١-٤٣٢).
هر چند ابوحاتم سيستان را هرگز نديده،يا مدتي كوتاه در آن زيسته بود،ولي او هم نسبت
به سيستان و هم سيستانيان نسبت به او رابطة معنوي مستحكمي را احساس ميكردند.همين
رابطة معنوي بود كه يعقوب ليث صفار را بر آن داشت تا در نامهاي به ابوحاتم برخي
سؤالات نحوي را مطرح كرده،خواستار آن شود تا ابوحاتم آثار اخفش را براي او
بفرستد.ابوحاتم نيز با واقف ساختن يعقوب بر پايگاه علمي اخفش،كتابي از او برايش
ارسال داشت(زبيدي،١٠٠).شايد هدف يعقوب ليث از اين مكاتبه فراتر از فراهمآوردن كتب
نحويِ اخفش بود و از اين راه ميخواست با يك عالم و شخصيت برجستة سيستاني در بيرون
از مرزهاي قلمرو حكومت خود ارتباط برقرار سازد.قرينهاي كه اين حدس را تأييد
ميكند،اين است كه بعد از درگذشت ابوحاتم،يعقوب كتابهاي وي را از اهل بصره طلب كرد
و بصريان با وجود حرص بر حفظ اين كتب،چاره را در آن ديدند كه خواستة يعقوب را اجابت
كنند و كتابهاي ابوحاتم را به بهايي گزاف به فرمانرواي سيستان
واگذارند(نكـ:قفطي،٢/٦٤).شايد همين رابطة معنوي بين ايرانيان و ابوحاتم موجب شد كه
قرائت مختار او تا قرنها در بخشهاي مختلف ايران همچون سيستان،خراسان و بلاد جبل
رواج يابد(نكـ:دنبالة مقاله).
ابوحاتم در بصره درگذشت و سليمان بن جعفر بن سليمان(زبيدي،١٠٣)،يا سليمان بن
قاسم(ابننديم،٦٤)بر او نماز گزارد.رياشي بر كنار خاك او اظهار داشت كه همراه
ابوحاتم،دانش بسياري نيز به خاك سپرده شد(زبيدي،١٠١).
ابوحاتم و قرائت:ابوحاتم در ميان علومي كه در آن روزگار در مكتب بصره تداول
داشته،تخصص خود را بيش از همه در زمينة علوم قرآني
ميدانست(نكـ:يغموري،همانجا).بصريان نيز چنانكه گذشت،شاخصترين جلوة دانش ابوحاتم
را كتاب القراءات او ميدانستند.او نزد كساني چون عبدالملك اصمعي،ايوب بن
متوكل،اسماعيل بن ابي اويس و به ويژه يعقوب حضرمي،قازي نامدار بصره و هشتمين از
قراءعشر،قرائت را فراگرفت و خود به كساني چون ابوبكر ابن دريد،ابوسعيد عسكري
نفّاط،احمد بن حرب و احمد بن خليل عنبري دانش آموخت(ابنجزري،١/٣٢٠).شايان ذكر است
كه در سدة ٣ق هر يك از قرائات هفتگانه بدون امتياز خاصي در عرض ديگر قرائات بودند و
مراكز مهم قرائت يعني شهرهاي مدينه،مكه،كوفه،بصره و شام هر يك قارياني چند را در
خود پرورانده بودند كه از نظر تقدم و تأخر و ميزان اعتبار علمي در مراتب مختلف قرار
داشتند.در اين ميان ابوحاتم بيست و اندي قرائت رايج را در كتاب خود مورد توجه قرار
داده،در برخورد با مكاتب كوفه و شام از قرائت متأخران كوفه چون حمزه و كسايي و
قرادت برجستهترين قاري شام،ابن عامر صرف نظر كرده و بدين ترتيب كمتوجهي خويش را
نسبت به اين دو مكتب نشان داده است(نكـ:مكي،الابانة،٢٦).
«اختيار»ابوحاتم از ميان قرائات پيشينيان از نظر گرايش مكتبي،در زمرة قرائات بصري
به شمار ميرفت(نكـ:اندرابي،گ٩٣ب).بررسي منقولات فراوان نحاس در اعراب
القرآن،اندرابي در الايضاح و مكي در الكشف از قرائت ابوحاتم نشان ميدهد كه او در
گزينش خود ملاكهايي را مدنظر داشته است كه در آن ميان ميتوان برتوجه او به نظر
غالب بين قاريان و انتخاب سازگارترين قرائت با قواعد و ظرايف زبان عربي تأكيد
كرد.همچنين دربارة عامل زبان،او علاوه بر قواعد و قياسات دستوري و كاربردهاي
لغوي،بر رواني و شيوايي سخن نيز در گزينش قرائت خود تكيه داشته است.نيز برخي موارد
همچون گرايش به غيرمنصرف خواندن اسامي خاصي چون«عزيز»،«ثمود»و«زكريا»كه انصراف آنها
نزد نحويان و قاريان مورد اختلاف است(نحاس،١/٣٧٢،٢/١٣٦-١٣٧؛مكي،الكشف،١/٣٠٦)،از
ويژگيهاي«اختيار»اوست.
باتوجه به آشنايي ابوحاتم به گويشهاي مختلف عربي،در پاسخ به اين پرسش كهن كه
حديث«انزل القرآن علي سبعة احرف»چه مفهومي دارد،وي بر آن است كه سبعة احرف به مفهوم
هفت گويش عربي است و قرآن به گويش قبايل قريش،هذيل،تميم،ازد،ربيعه،هوازن و سعد بن
بكر نازل شده است(ابوشامه،٩٤).در اينجا شايان ذكر است كه ابوحاتم چنانكه خود بيان
داشته،به گويش قريش بيش از ديگر گويشهاي قبايل عرب گرايش داشته است(همو،١٠٢).
اختيار ابوحاتم به عنوان يك قاري بصري،با اختيار معاصر كوفي وي،ابوعبيد قاسم بن
سلّام بسيار نزديك شده و اين قرابت به سبب نزديك بودن روشهاي آنان در گزينش بوده
است.با اينكه در بسياري از موارد اختلاف قاريان،ميتوان ابوحاتم را در كنار ابوعبيد
يافت(براي نمونه،نكـ:نحاس،١/٣٢٨،٢/٦،٥٩،٨٦)،ولي گويا ابوحاتم از مخالفت با اكثريت
به اندازة ابوعبيد پرهيز نداشته است(نكـ:هـ د،ابوعبيد قاسم بن سلام)و از اين رو گاه
برخي قرائات شاذ را به عنوان اختيار خود برگزيده است.گزينشهايي چون«تِسْعَةَ
آعَشَرَ»به جاي «تِسْعَةَ عَشَرَ»،«ما اَشْهَدْناهُمُ»به جاي«ما
اشْهَدْتُهُمْ»،«يَدْعوا»به جاي «تَدْعوا»و«لاتَجْزي»را از گزينشهاي شاذّ ابوحاتم
به شمار آوردهاند(ابن خالويه،٣،٧٧،٨٠،١٦٥).ضمناً مردود دانستن برخي آراء شيوخ
قرائي خود و حتي«لحن»دانستن بعضي خواندههاي آنان را ميتوان نشاني از جسارت وي در
اين علم دانست(نحاس،١/٣٢٥،٣/١٤٢،١٤٦).
علاوه بر مآخذ يادشده،برخي مواردِ قرائت ابوحاتم را ميتوان در آثاري چوت اعراب
القرآن(١/١٧٣،٣٨١،جمـ)منسوب به زجّاج،المبسوط ابن مهران(ص٨٦،٣٩٩)،الخصائص ابن
جني(١/٧٥)و حجة القراءات ابن زنجله(ص٢٥٢)نيز بازيافت.
اختيار ابوحاتم بيش از همه در مناطق مختلف ايران مورد استقبال قرار گرفت و از رواج
برخوردار شد.به گزراش مقدسي(ص٣٩٥)در نيمة دوم سدة ٤ق اين قرائت در بخشهايي از ياران
رواج داشت و در التدوين رافعي نيز اسناد پراكندهاي از رواج آن در منطقهاي از
ايران ديده ميشود(نكـ:٢/١٨٣،٢٤٣،٣/١٤٨،٢٦٣،جمـ).شايان ذكر است كه ابن مهران مقري
نيشابوري در سدة ٤ق در كتاب الغاية خود كه قرنها در سراسر ايران به عنوان متن درسي
قرائت تدريس ميشد،اختيار ابوحاتم را در كنار قرائات عشر قرار داد و منصور بن احمد
عراقي شاگرد او نيز در كتاب الاشارة خود از استاد پيروي كرد(نكـ:هـ د،ابن مهران).به
علاوه انداربي مقري خراساني نيز در كتاب الايضاح خود اختيار ابوحاتم را به سان يكي
از قرائات معتبر در مدنظر داشته است(نكـ:گ٩٣ب،جمـ).
ابوحاتم علاوه بر قرائت،در زمينة مصاحف نيز آگاهي گستردهاي داشته استو بسيار صريح
و مشخص اختلافات آنها را با ذكر مورد،بيان كرده است(ابنابيداوو،٥٧).همچنين در باب
تنقيط مصاحف و مواضع نقطهگذاري دقت نظر نشان داده است(همو،١٦٢).گفتني است كه
ابوحاتم در تمامي اين موارد تأليفاتي نيز داشته است(نكـ:بخش آثار)كه اين نوشتهها
در آثار بعدي مربوط به مصاحف چون المصاحف ابن ابيداوود
سجستاني(ص٥٧،١٢٩،١٦٢)،مقدمات علم القرآن از محمد بن بحر رُهني(ص٤٩)و بخش مربوط از
الايضاح اندرابي(گ٢٨الف،جمـ)مورد استفاده قرار گرفتهاند.
ابوحاتم و ادب:ابوحاتم،همواره به دانش وسيع در لغت و ديگر فنون ادبي ستوده شده
است(نكـ:ابوالطيب،٨٠؛سيرافي،٩٣-٩٤).در روزگار او دو مكتب بزرگ ادبي بصره و كوفه به
اوج شكوفايي خود رسيده بود و علماي بزرگي در هر دو مكتب پرورده شده بودند.ابوحاتم
در چنين روزگاري در بصره نزد استادان سرشناسي چون عبدالملك اصمعي،اخفش اوسط،ابوزيد
انصاري،محمد بن سلام جمحي،ابوعبيده معمر بن مثني،ابوعامر عقدي،ابوعبدالرحمن
مقري،ابوجابر ازدي و بسياري ديگر به فراگيري ادب
پرداخت(ابنابيحاتم،٢(١)/٢٠٤؛سيرافي،٩٣؛سمعاني،٧/٨٦؛سيوطي،المزهر،٢/٤٠٥).او كه
مدرس مسجد جامع بصره بود(يغموري،٢٢٥)،شاگردان برجستهاي چون ابوبكر
ابندريد،ابوالعباس مبرد،ابن قتيبة دينوري و ابوعروبة حرّاني را تربيت كرد(ابن
دريد،جمهرة،١/٥٦؛ابن قتيبه،عيون،١/٤٣؛ياقوت،ادبا،١١/٢٦٥؛سمعاني،همانجا).
وي در آغاز به آموختن نحو پرداخت و الكتاب سيبويه را دو بار نزد اخفش
خواند(سيرافي،همانجا)،ولي هرگز آن اندازه در نحو چيرهدست نشد كه توان همبستگي با
نحوياني چون مازني را داشته باش(نكـ:همو،٩٣-٩٤)،تا جايي كه حتي
سيوطي(بغية،همانجا)معتقد است،پس از مدتي دوري از نحو و گرايش به لغت،نحو را فراموش
كرد.برخلاف نحو،ابوحاتم در لغت،يكي از پيشوايان است.او كه در طبقة سوم عالمان لغت
قرار دارد(ازهري،١/٢٢)،طبعآً از آموزشهاي استادان خود همچون اصمعي و ابوزيد انصاري
بهرة فراواني گرفته است(ابن قتيبه،معاني،٢/١١٧٤،عيون،١/١٢،جمـ)،اما نقش او در تنظيم
و گردآوري اين آموختهها در آثارش چون كتاب الاضداد،جايگاه والاي او را در لغت نشان
ميدهد.روايات ابوحاتم در آثار مدون علم لغت چون جمهرة ابندريد به وفور يافت
ميشود و بسيار حائز اهميت است.ميزان بهرهگيري ابن دريد از استاد تا حدي است كه او
را پيرو ابوحاتم ميخواندند(سيرافي،٩٦).آراء لغوي ابوحاتم گاه حتي مورد توجه
محدثاني چون ابوداوود سجستاني در تفسير احاديث قرار گرفته است(ابوداوود،٢/١٠٦).
با نگاهي گذرا ومقايسهاي به مجموعة ثلاثة كتب في الاضداد كه هافنر در آن،٣ اثرِ
اصمعي،ابوحاتم و ابن سكيت را در موضوع اضداد به چاپ رسانيده است،مي توان به مقام وي
در لغت پي برد.از اين ٣كتاب،اثر منتسب به اين سكيت تقريباً رونوشتي از كتاب اصمعي
است(براي نمونه، نكـ: اصمعي،٥،٧،٨،جمـ؛قس:ابنسكيت،١٦٣-١٦٤،١٦٦،١٦٧،جمـ).اما
ابوحاتم كه همچون استاد خود اصمعي از ابوعبيده روايت ميكند(مثلاً
نكـ:اصمعي،٧،١١،١٨،جمـ؛قس:ابوحاتم،«الاضداد»،٨٤،٨٥،٨٦،جمـ)،توانسته است نوشتة خود
را در رديف نوشتة استاد جاي بدهد.ابوحاتم به عنوان يك لغوي به اشتقاق واژهها
(ابندريد، الاشتقاق، ١٨٤)، زبان عاميانه و گويشهاي مختلف
عربي(ابوحاتم،همان،١٢٦؛جواليقي،١٥٣،١٧٠؛ابن عبدربه،٣/٤١٩)توجه داشته است.
از وجوه قابل توجه در دانش ابوحاتم،آشنايي او به زبان فارسي است و جواليقي در غالب
موارد مربوط به كلمات معرب فارسي از اطلاعات او سود برده است(ص٣٨،١٢٠،١٤٧،جمـ).اگر
چه در برخي موارد برداشتها و نظريات نادرست از يك كلمه يا ريشة زبان شناختي آن در
ارتباط با زبان فارسي،موجب داوري نابجا از سوي وي شده است(همو،١٦٧)،اما در بسياري
موارد،الفاظ به كار رفته از سوي ابوحاتم،از لحاظ مطالعة تاريخي زبان فارسي در سدة
٣ق بسيار شايان توجه است.از اين دست است به كار بردن افعالي چون«بِكَنْ»به
معناي«احفر» و «زَنْدَه كِرد»به عنوان ريشه و اصل كلمة«زِنديق»-كه از ديدگاه علمي
صحيح نيست-(همو،١٦٧،٢٦١)و كلمات كهن فارسي همچون«بهرامج»،«زرين
درخت»،همچنين«شابانك»و«سيسنبر»(ابندريد،جمهرة،١/٥٧،١٩٨،٣٣٨).در اين ميان گاه با
مواردي برخورد ميشود كه ابوحاتم ساخت فارسي را با عربي قياس كرده است؛براي مثال وي
در نسبت به دارابجرد،«دَراوَردي»را خطا دانسته،شكل«درابي»يا«جردي»را صحيح
ميداند(جواليقي،١٥٤)،اما ين اعتقاد وي كه احتمالاً برگرفته از قواعد صرف عربي در
نسبت به اعلام مركب است،نميتواند در اعلام مركب فارسي قاعدهاي تلقي شود.
ابوحاتم به شيوة معمول سدههاي نخست اسلامي،در نوشتههاي لغوي خود،اطلاعات
جغرافيايي،مطالبي دربارة گياهان و جانوران و نيز اوضاع جوي به دست داده است.سزگين
در قسم گياه شناسي و علوم جوي از اثر خود،او را به عنوان مؤلفي در اين رشتهها ياد
كرده است(نكـ:GAS,IV/٣٣٦,VII/٣٤٨).مثلاً يكي از مهمترين جوانب كتا النخل(نكـ:بخش
آثار)پرداختن به جغرافياي طبيعي است.ابوحاتم در اين اثر خود،ضمن بحث لغوي در باب
گياهان،به پوشش گياهي مناطق مختلف ميپردازد.از نكات شايان توجه در كتاب النخل نقل
وي از اصمعي است كه زمين به ٤ بخش:سودان،روم،فارس و عرب تقسيم كرده است كه با توجه
به تقسيم سنتي زمين به ٧اقليم،تقسيمي خاص و غريب به نظر ميرسد(ص٤٢).همچنين بسياري
از نويسندگان به ويژه در جغرافياي«بلدان»و حتي در وجه نامگذاري و ريشهيابي نامهاي
جغرافيايي از اطلاعات ابوحاتم در سطحي گسترده بهره بردهاند(ابن فقيه،١٦٢؛جواليقي،
١٤٧؛ ابوعبيدبكري، معجم، ١/١٨٧، ١٩٨،٢٦٢،٢/٣٩٧،جمـ؛چراچكوفسكي،IV/٢٧٨).
ابوحاتم شعر نيز ميسروده است و اگرچه به عنوان شاعري برجسته شناخته نميشد،اما
برخي،سرودههاي وي را ستودهاند(ابنخلكان،٢/٤٣١).اشعار او به صورت پراكنده در
كتابهاي ادبي گوناگون آورده شدهاند(مثلاً شعر او در تمجيد از شاگردش
مبرد،نكـ:سيرافي،٩٥-٩٦؛ابن خلكان،همانجا).باخزري ٣بيت از اشعار شخصي به نام ابوحاتم
سجزي آورده است(٣/١٤٨٦)كه احتمالاً كسي جز ابوحاتم سجستاني نيست.گفتني است كه در
منابع،حكاياتي مبني بر گفت و شنود يا نامهنگاري ميان ابوحاتم و برخي اديبان چون
ابوالعتاهيه(د٢١٠ق)،توزّي(د٢٣٣ق)و جاحظ(د٢٥٥ق)ديده
ميشود(زجاجي،٧٥؛ابوالفرج،٣/١٥٧؛ابن عبدربه،٤/٢٤٣).
ابوحاتم و اخبار پيشينيان:ابوحاتم همچون يك«اخباري»،به داستانها و حكايات پيشينيان
توجه ويژهاي داشته و در اين باره آثاري چون كتاب المعمرون و كتاب الوصايا را به
رشتة تحرير آورده است(نكـ:بخش آثار).در نگاهي به عناوين آثار ابوحاتم،اين دو اثر را
كاملاً متفاوت با ديگر آثار او مييابيم.در المعمرون به شرح احوال حدود ١٠٠نفر از
كساني كه عمري دراز يافتهاند،ميپردازد و آنان را بر ٣دسته تقسيم ميكند:گروهي كه
اسلام را درك نكردهاند،گروهي كه بخشي از عمر خود را در جاهليت و بخشي را در زمان
اسلام گذراندهاند و گروه سوم كه در دوره اسلام زندگي ميكردهاند.در مجموع بايد
گفت هدف ابوحاتم علاوه بر ذكر روايات و اخبار گذشتگان،آن بوده كه معمريني را ذكر
نمايد كه شعر يا مثل و يا سخني حكمتآميز از آنان روايت شده و به ابوحاتم رسيده و
بدين ترتيب ميبينيم كه نام برخي از معمرين در كتابش نيامده است(نكـ:عامر،«ن-س»).
در الوصايا هم به ذكر وصيت اشخاصي ميپردازد كه نام برخي را در المعمرون آورده
است.در قياس اين دو اثر بايد گفت كتاب الوصايا به هيچ روي تازگي موضوع المعمرون را
ندارد،اما اين نكته از ارزش كتاب او نميكاهد.گلدسيهر در مقدمة كتاب المعمرون
كوشيده است مطالب كتاب را ريشهيابي كند و در اين راه به مقايسة برخي داستانهاي
يهود با مندرجات المعمرون پرداخته است.وي علاوه برجنبههاي اسطورهاي،سفيدپوشيدن به
وقت عزا را كه ابوحاتم از آن ياد ميكند،با سفيدپوشي سواران يهود در اسپانيا مقايسه
كرده است(ص٤٤,٤٥).به هر روي اين اثر كه از نخستين و مهمترين كتابها در اين باره
است،بسيار مورد استفادة نويسندگان ديگر قرار گرفته و نقل مطالب آن در آثار مؤلفان
بعدي به چشم ميخورد،از آن جملهاند:سيدمرتضي در امالي(٢/٢٣٢)،طوسي در
الغيبة(ص١١٩)،كراجكي در كنزالفوائد(٢/١٢٢-١٢٣)،ابن حجر در
الاصابة(٢/٤٦٨،٣/٥٣٨)،مجلسي در بحارالانوار(٥١/٢٦٧،٢٧١)و ديگران.اين بهرهگيري گاه
با ذكر نام مؤلف كتاب و گاه بدون تصريح به منبع نقل صورت گرفته است.نكتة شايان
توجه،قرار گرفتن الوصايا در كنار المعمرون است.سيدمرتضي و طوسي به عنوان دو تن از
نخستين استفاده كنندگان از كتاب المعمرون ابوحاتم،در برخي موارد از مطالب كتاب
الوصايا نيز بهره جستهاند؛براي مثال سرگذشت حارث بن كعب معمر
را،سيدمرتضي(١/٢٣٢-٢٣٣)و طوسي(ص١٢٢)،از كتاب الوصايا
برگرفتهاند(قس:ابوحاتم،المعمرون و الوصايا،١٢٣-١٢٥)و نقلهاي آن
دو(نكـ:سيدمرتضي،١/٢٣٨؛طوسي،١٢٠-١٢١)،در مورد زهير بن جناب نيز تلفيقي از نوشتههاي
ابوحاتم در المعمرون و الوصاياست(قس:ابوحاتم،همان،٣١،١٢٩).احتمالاً در نسخة مورد
استفادة سيدمرتضي و طوسي همچون برخي نسخ حاضر،كتاب الوصايا يا المعمرون همراه بوده
است؛به هر روي چنين مينمايد كه طوسي،مستقيماً از كتاب ابوحاتم،بهره برده و اين امر
از تفاوت آن دو در نقل دريافت ميگردد(براي
نمونه،نكـ:سيدمرتضي،١/٢٣٦؛طوسي،١٢١؛قس:ابوحاتم،همان،٢٥-٢٦).
ابوحاتم به علم حديث نيز آشنا بوده و از كساني چون محمد بن عبيدالله عتبي،وهب بن
جرير بن حازم و يزيد بن هارون حديث شنيده است و محدثاني مانند ابن خزيمه،ابوبكر
بزّاز،ابوبشر دولابي،ابن صاعد و ابوروق هِزّاني از او استماع
نمودند(ذهبي،١٢/٢٦٩؛ابن حجر،تهذيب،٤/٢٥٧).ابن حبان او را در زمرة ثقات آورده
است(٨/٢٩٣).
آثار:بخش عمدة آثار ابوحاتم از بين رفته،يا هنوز به دست نيامده است،ولي به هر صورت
آثار او تا چندين سدة بعد از او رواج داشته و حتي در فهارس مغرب همچون فهرسة ابن
خير اشبيلي ميتوان روايت آنها را مشاهده كرد(نكـ:ص٣٤٨).
الف-چاپي:١.الاضداد،كه همراه با دو اثر ديگر در همين زمينه توسط هافنر و با مقدمة
انطون صالحاني يسوعي با عنوان ثلاثة كتب في الاضداد در بيروت(١٩١٢م)به چاپ رسيده
است(نكـ:سطور پيشين)؛ ٢.التذكير و التأنيث،كه تأليف آن پيش از ٢٣٣ق صورت پذيرفته
است،چرا كه در مجلسي با حضور اخفش و توزي از اين كتاب سخن به ميان ميآيد و توزي
پرسشي از ابوحاتم ميكند(زجاجي،همانجا).اين كتاب را ابراهيم سامرائي در مجلة رسالة
الاسلام در بغداد،١٩٦٩م منتشر كرده است(نيز نكـ:المورد،٥(١)/٢٥١)؛ ٣.فَعَلْتُ و
اَفْعَلْتُ،كه به كوشش خليل ابراهيم عطيه در بصره(١٩٧٩م)چاپ شده است؛ ٤.المعمرون،كه
به كوشش گلدسيهر همراه با مقدمه و تعليقات در ليدن ١٨٩٩م در«مقالاتي دربارة
زبانشناسي عربي»منتشر شده و بار ديگر در مصر(١٩٠٥م)به چاپ رسيده است.در ١٩٦١م
عبدالمنعم عامر اين اثر را همراه با كتاب الوصايا در قاهره به چاپ رسانيده است.دو
كتاب المعمرون و الوصايا را ابوروق هزاني روايت كرده است(نكـ:ابوحاتم،المعمرون و
الوصايا،٢٥،١١٧)؛ ٥.النخل.اين كتاب بارها در ايتاليا از جمله توسط لاگومينا١ در
دورة چهارم مجلة اَتَّي٢(١٨٧٣م)منتشر شده و سپس ابراهيم سامرائي با فهارس و تعليقات
آن را در بيروت(١٤٠٥ق/١٩٨٥م)به چاپ رسانيده است(GAS,IV/٣٣٦)؛ ٦.الوصايا(نكـ:شمـ).
ب-خطي:تفسير غريب ما في كتاب سيبويه من الابنية.نسخههايي از اين اثر در
كتابخانههاي شهيد علي و عارف حكمت موجود است(ششن،٢٢٦؛مجلة معهد،١/١٥٤)؛ ٢.نقدي بر
مجاز القرآن ابوعبيده معمر بن مثني،كه نسخهاي از آن در كتابخانة صائب در آنكارا
موجود است(GAS,IX/٦٦).
ج-آثار يافتنشده:١-٤.الابل؛الاتباع؛اختلاف المصاحف؛الادغام(ابن نديم،٦٤)؛ ٥.اعراب
القرآن(ياقوت،ادبا،١١/٢٦٥)؛٦.التشوق الي الاوطان(ابننديم،همانجا)،كه عنوان آن نشان
از حس غربت مؤلف در بصره دارد؛٧.الحشرات(ابن نديم،همانجا؛ابنخير،٣٦١)؛٨-٩.الخصب و
القحط؛خلق الانسان(ابن نديم،همانجا)؛ ١٠.الطير،كه نسخهاي از آن را دميري در اختيار
داشته و در اثر خود از آن سود برده است(ابننديم؛ابن خير،همانجاها؛دميري،١/٤٢١)؛
١١.الفرق بين الآدميين و بين كل ذي روح(ابننديم،همانجا)؛ ١٢.القراءات.اين همان
كتابي است كه بصريان بدان فخر داشتهاند و پيشتر بدان اشاره شد و ابنجزري آن را
نخستين اثر در علم قرائت دانسته است(ازهري،١/٢٢؛ابنجزري،١/٢٢٠)؛ ١٣.كتاب في اصلاح
المزال و المفسد،كه احتمال ميرود قفطي آن را ديده باشد(قفطي،٢/٦٣)؛ ١٤.لحن
العامة.اين كتاب را ابوعبيد بكري در اختيار داشته و حتي استفادههاي جغرافيايي از
آن كرده است(ابوعبيد،همان،٢/٣٥٩،٤/١٢٦٥)و ابن خير اشبيلي(همانجا)نيز از اين كتاب
روايت كرده است؛ ١٥.الليل و النهار.گويا اين كتاب را سيوطي در اختيار داشته
است(نكـ:سيوطي،المزهر،٢/٣٣٠،٣٤٨،٥٣٠)؛ ١٦.المقصور و الممدود،كه مورد استفادة
بطلميوسي(ص٢٧٩)بوده است؛١٧.النوادر(ابوعبيد بكري،التنبيه،٦١)؛ ١٨.الوحوش،كه ابن خير
آن را به روايت ابن دريد در اختيار داشته است(ابنخير،همانجا)؛ ١٩.الهجاء،در علم
مصاحف(ابننديم،همانجا)؛شايان ذكر است كه ابوحاتم راوي متاب الخيل ابوعبيده معمر بن
مثني،استاد خود نيز بوده است(ابوعبيده،١).
مآخذ:ابن ابي حاتم،عبدالرحمن،الجرح و التعديل،حيدرآباد دكن،١٣٧٢ق/١٩٥٢م؛ابن ابي
داوود سجستاني،عبدالله بن سليمان،المصاحف،بيروت،١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ابنجرزي،محمد بن
محمد،غاية النهاية،به كوشش گ.برگشترسر،قاهره،١٣٧١ق/١٩٥٢م؛ابن
حبان،محمد،الثقات،حيدرآباد دكن،١٣٩٣ق؛ابن حجر عسقلاني،احمد بن علي،الاصابة في تميز
الصحابة،قاهره،١٣٢٨ق؛همو،تهذيب التهذيب،حيدرآباد دكن،١٣٢٥ق؛ابن خالويه،حسين بن
احمد،مختصر في شواذ القرآن،به كوشش گ.برگشترسر،قاهره،١٩٣٤م؛ابن خلكان،وفيات؛ابن خير
اشبيلي،محمد،فهرسة،به كوشش فرانسيسكو كودرا،بغداد،١٩٦٣م؛ابن دريد،محمد بن
حسن،الاشتقاق،به كوشش عبدالسلام محمد
هارون،قاهره،١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛همو،جمهرة،اللغة،حيدرآباد دكن،١٣٤٤ق؛ابن زنجله،عبدالرحمن
بن محمد،حجة القراءات،به كوشش سعيد افغاني،بيروت،١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ابن سكيت،يعفوب بن
اسحاق،«الاضداد»،ضمن ثلاثة كتب في الاضداد،به كوشش هافنر،بيروت،١٩١٢م؛ابن
عبدربه،احمد بن محمد،العقد الفريد،به كوشش احمد امين و
ديگران،بيروت،١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ابنفقيه همداني،احمد بن محمد،البلدان،به كوشش
دخويه،ليدن،١٨٨٥م؛ابن قتيبه،عبدالله بن مسلم،عيون
الاخبار،قاهره،١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛همو،المعاني الكبير،حيدرآباد دكن،١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ابن
معتز،عبدالله بن محمد،طبقات الشعراء،به كوشش عبدالستار احمد فراج،قاهره،١٩٦٨م؛ابن
مهران،احمد بن حسين،المبسوط،به كوشش سبيع حمزه
حاكم،دمشق،١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ابننديم،الفهرست؛ابوحاتم سجستاني،سهل بن محمد،«الاضداد» ضمن
ثلاثة كتب في الاضداد،(نكـ:همـ،ابنسكيت)؛همو،المعمرون و الوصايا،به كوشش عبدالمنعم
عامر،قاهره،١٩٦٨م؛همو،النخل،به كوشش ابراهيم سامرائي،بيروت،١٤٠٥ف/١٩٨٥م؛ابوداوود
سجستاني،سليمان ابن اشعث،سنن،به كوشش محمد محيي الدين عبدالحميد،قاهره،داراحيا
السنة النبوية؛ابوشامه،عبدالرحمن بن اسماعيل،المرشد الوجيز،به كوشش طيار آلتي
قولاج،آنكارا،١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ابوالطيب لغوي،عبدالواحد بن علي،مراتب النحويين،به كوشش
محمد ابوالفضل ابراهيم،قاهره،١٣٧٥ق/١٩٥٥م؛ابوعبيد بكري،عبدالله بن
عبدالعزيز،التنبيه،به كوشش انطون صالحاني بسوعي،بيروت،١٩٢١م؛همو،معجم ما استعجم،به
كوشش مصطفي سقاء،بيروت،١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ابوعبيده،معمر بن مثني،الخيل،حيدرآباد
دكن،١٤٠٢ق/١٩٨١م؛ابوالفرج اصفهاني،الاغاني،بولاق،١٢٨٥ق؛ازهري،محمد بن احمد،تهذيب
اللغة،به كوشش عبدالسلام محمد
هارون،قاهره،١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛اصمعي،عبدالملك،«الاضداد»،ضمن ثلاثة كتب في
الاضداد(نكـ:همـ،ابن سكيت)؛اعراب القرآن،منسوب به زجاج،به كوشش ابراهيم
ابياري،بيروت،١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛اندرابي،احمد بن ابي عمر،الايضاح،نسخة عكسي موجود در
كتابخانة مركز؛باخرزي،علي بن حسن،دمية القصر،به كوشش محمد
تونجي،دمشق،١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛بطلميوسي،عبدالله بن
محمد،الاقتضاب،بيروت،١٩٧٣م؛جواليقي،موهوب بن احمد المعرب،به كوشش احمد محمد
شاكر،قاهره،١٣٦٠ق/١٩٤٢م؛دميري،محمد ابن موسي،حياة
الحيوان،قاهره،١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ذهبي،محمد بن احمد،سير اعلام النبلاء،به كوشش شعيب
ارنؤوط و صالح سمر،بيروت،١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛رافعي،عبدالكريم بن محمد،التدوين،حيدرآباد
دكن،١٩٨٥م؛رهني،محمد بن بحر،مقدمات علم القرآن،به كوشش احمد پاكتچي،منتشر
نشده؛زبيدي،محمد بن حسن،طبقات النحويين و اللغويين،به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم،قاهره،١٣٧٣ق/١٩٥٤م؛زجاجي،عبدالرحمن بن
اسحاق،الامالي،بيروت،١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛سمعاني،عبدالكريم بن محمد،الانساب،حيدرآباد
دكن،١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛سيدمرتضي،علي بن حسين،الامالي،به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم،قاهره،١٣٧٣ق/١٩٥٤م؛سيرافي،حسن بن عبدالله،اخبار النحويين
البصريين،بيروت،١٩٣٦م؛سيوطي،بقية الوعاة،به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم،قاهره،١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛همو،المزهر،به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم و
ديگران،بيروت،١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ششن،رمضان،نوادر المخطوطات العربية في مكتبات
تركيا،بيروت،١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛طوسي،محمد بن حسن،الغيبة،به كوشش علي احمد ناصح و عباد
الله طهراني،قم،١٤١١ق؛عامر،عبدالمنعم،مقدمه بر المعمرون و
الوصايا(نكـ:همـ،ابوحاتم)؛فيروزآبادي،محمد بن يعقوب،البلغة في تاريخ ائمة اللغة،به
كوشش محمد مصري،دمشق،١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛قفطي،علي بن يوسف،انباه الرواة،به كوشش محمد
ابوالفضل ابراهيم،قاهره،١٣٧١ق/١٩٥٢م؛كراجكي،محمد بن علي،كنز الفوائد،به كوشش
عبدالله نعمة،قم،١٤١٠ق؛مجلسي،محمدباقر،بحارالانوار،بيروت،١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛مجلة معهد
المخطوطات العربية،قاهره،١٣٧٥ق/١٩٥٥م؛مقدسي،محمد بن احمد،احسن التقاسيم،به كوشش
دخويه،ليدن،١٩٠٦م؛مكي بن ابيطالب قيسي،الابانة عن معاني القراءات،به كوشش محي الدين
رمضان،بيروت،١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛همو،الكشف عن وجوه القراءات السبع،به كوشش محيي الدين
رمضان، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ المورد، بغداد، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛نحاس،احمد بن محمد،اعراب
القرآن،به كوشش زهير غازي زاهد،بيروت،١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ياقوت،ادبا؛همو،بلدان؛يغموري،يوسف
بن احمد،نور القبس المختصر من المقتبس محمد بن عمران مرزباني،به كوشش رودلف
زلهايم،بيروت،١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛نيز:
GAS;Goldziher,I.,"Das Kitab al-Mu `ammarin",Abhandlungen zur arabischen
Philologe,Leiden,١٨٩٩;Krachkovskil,I. Yu.,"Arabskaya geograficheskaya
literatura",Izbrannye Sochineniya,Moscow Leningrad,١٩٥٧.
فرامرز حاج منوچهري