دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٩٤٣
| ابو اسحاق البيری جلد: ٥ شماره مقاله:١٩٤٣ |
اَبو اِسْحاقِ اِلْبیری، ابراهیم بن مسعود بن سعید تُجیبی (د ٤٥٩ یا ٤٦٠ق/١٠٦٧
یبا ١٠٦٨م)، شاعر و فقیه مالکی اواخر عصر امویان و دورۀ ملوک الطوایف در اندلس.
شهرت او ناشی از اشعار زاهدانه و حکمتآمیز وی از یک سو و نقش او در کشتار یهودیان
غرناطه در ٤٥٩ق از سوی دیگر است. تاریخ تولد او دانسته نیست، اما از آنجا که وی
شاگرد ابوعبداللـه ابن ابی زَمَنین (د ٣٩٩ق) بوده (ابن عطیه، ١٢٣-١٢٤؛ قاضی عیاض،
٤/٨٢٨؛ ابن ابار، ١/١٣٦)، میتوان حدس زد که در اواسط نیمۀ دوم سدۀ ٤ق/١٠م به دنیا
آمده است (دایه. ٨). در محل تولد او نیز اختلاف است: ابن ابار او را اهل غرناطه
دانسته (همانجا)، اما ابن سعد زادگاه او را حصن عُقاب، از توابع البیره، نوشته است
(٢/١٣٢). نسبت البیری نیز حکایت از تولد وی در البیره دارد. با اینهمه، شاید بتوان
باتوجه به نزدیکی این سه شهر به یکدیگر، تلفیقی را که دایه از این روایتها به دست
داده، پذیرفت و گفت که ابواسحاق در حصن عقاب زاده شده و سپس به البیره رفته و دیر
زمانی در آن شهر اقامت گزیده و عاقبت هنگامی که البیره در آغاز سدۀ ٥ق/١١م در اثر
مهاجرت دسته جمعی مردم رو به ویرانی نهاد (ص ١١٥-١١٦)، رهسپار غرناطه شده و در آن
شهر رحل اقامت افکنده است (همو، ٧؛ قس: بستانی).
مشهورترین استاد وی در البیره ــ چنانکه گفته شد ــ ابوعبداللـه ابن ابی زمنین بود
که ابواسحاق تمامی آثارش را روایت کرده است (ابن عطیه، قاضی عیاض، همانجاها). وی
سپس در فقه، حدیث و قرائات به مقام استادی رسید و فقیهانی چون ابومحمد عبدالواحد بن
عیسی همدانی و ابوحفص عمر بن خلف همدانی از مجالس او بهره بردند و در زمرۀ شاگردان
و راویان وی درآمدند (ابن عطیه، قاضی عیاض، ابن ابار، همانجاها؛ ابن جابر، ١٨٣؛
دایه، ٨). او مدتی نیز نزد ابوالحسن علی بن تَوبه که در زمان حکومت بادیس بن حَبّوس
(٤٣٠-٤٦٦ق) قاضی غرناطه بود، به کنایت اشتغال داشت (ابن زبیر، ٧٨؛ ابن خطیب،
الاحاطه، ٤/٨٢؛ دایه، ٩).
سالهای اقامت ابواسحاق در غرناطه مصادف با دورۀ حکومت بنیزیری (ﻫ م) در آن شهر
بود. امیران اسن سلسله که از بربرهای صنهاجه بودند. برای ادارۀ جامعۀ عرب غرناطه
خاندانی از یهودیان به نم بنی نَغْریله (یا نَغْرالَه) را بر کشیده و زمام امور را
به دست آنان سپرده بودند (دوزی، III/١٩؛ لوی پرووانسال، ٢٤٤-٢٤٥؛ مونرو، ٢٧). دو تن
از این خاندان به وزارت امیران زیری رسیدند: نخست اسماعیل ابن نغریله (ئ ٤٤٨ق) وزیر
با نفوذِ آن سلسله و سپس پسر وی یوسف. اما یوسف که مردی جاهطلب بود، رفتهرفته
کوشید بر همۀ امور دولت چیره گردد و حتی با ایجاد شبکهای از عوامل خود، توانست بر
امیر بادیس و درباریان وی تسلط یابد (ابن عذاری، ٣/٢٦٤-٢٦٥؛ ابن خطیب، همان،
١/٤٣٩-٤٤٠، اعمال، ٢٣٠)، چنانکه گویند با حیلهای سیفالدوله بُلُقّین، پسر و
ولیعهد بادیس را که با وی دشمنی میورزید، زهر داد و کشت (عبداللـه، ٢٦٥؛ ابن
عذاری، ٣/٢٦٥؛ ابن خطیب، الاحاطه، ١/٤٤٢، اعمال، ٢٣٠-٢٣١؛ عنان، ٢/١٣٤-١٣٥).
تسلط یوسف و نزدیکان و همکیشانش بر دستگاه دولت از یک سو و ثروت هنگفت و رفتار
نخوتآمیز وی از سوی دیگر، دشمنیهای بسیار برانگیخت و سبب شد که ابواسحاق، فقیهی که
ظاهراً از دیرباز، از تسلط خاندان ابن نغریله بر جامعۀ مسلمانان ناخرسند بود
(ابواسحاق، ٩١، بیت ٥ و بعد؛ بستانی)، به مخالفت آشکار با وی برخیزد (EI٢). با
اینهمه، گویا ابواسحاق در این زمینه، از همراهی همۀ فقیهان برخوردار نشد و حتی برخی
از آنان از این جهت به وی خرده گرفتند. احتمالاً به همین سبب بود که ابواسحاق بعداً
در شعری به فقیهان غرناطه تاخت و حتی همنشینی با گرگ را به همنشینی با آنان ترجیح
داد (بستانی؛ قس: پرس، ٤٤٤-٤٤٥).
به هر روی ستیزهجویی علنی وی سبب شد که ابن تغریله امیر را به تبعید وی به حصن
عقاب وادارد (ابن سعید، ٢/١٣٢-١٣٣؛ بستانی؛ نیز نک : ابواسحاق، ٦٢). در اینجا بود
که ابواسحاق قصیدۀ مشهور خود را در هجو یوسف و یهودیان غرناطه سرود و در آن بادیس
را به سبب آنکه گروهی یهودی را بر مسلمانان ریاست و برتری داده، سرزنش کرد (ابن
سعید، همانجا). این قصیده (نک : ابواسحاق، ٨٩-٩٢) که از لحاظ ساختمان و واژگان
ساده و محکم و از لحاظ وزن و آهنگ برانگیزاننده است، درواقع متناسب با فهم و قریحۀ
عامۀ مردم غرناطه و بربرهایی سروده شده بود که بیش از آنکه دلبسته و یا حتی قادر به
درک ظرایف شعری و صنایع بغرنج ادبی باشند، در بند علایق و تعصبهای دینی و قبیلهای
خود بودند (نک : دوزی، III/٧٣؛ پرس، ٢٧٢-٢٧٣؛ مونرو، همانجا). در همین زمان (١٠
صفر ٤٥٩ق/٣١ دسامبر ١٠٦٦م) آشوبی در غرناطه برخاست که علت آن، به روایت منابع کهن،
برملا شدن توطئهای بود که یوسف ضد امیر چیده بود. این آشوب به کشتاری سهمگین
انجامید و طی آن یوسف بن نغریله و ٣ تا ٤ هزار یهودی دیگر به دست بربرهای صنهاجه
قتل عام شدند (عبداللـه، ٢٧٠-٢٧٣؛ ابن بسام، ١(٢)/٢٧٠-٢٧٢؛ ابن عذاری، ٣/٢٦٥-٢٦٦؛
عنان، ٢/١٣٥-١٣٩؛ قس: جودائیکا، IX/١٣٢٥). بسیاری از منابع، قصیدۀ ابواسحاق را
مستقیماً به این ماجرا پیوند داده و آن را عامل اصلی برافتادن ابن نغریله و کشتار
یهودیان غرناطه دانستهاند (نک : ابن سعید، ٢/١٣٣؛ ابن خطیب، همان، ٢٣١-٢٣٣؛ مقری،
٦/١٠٠؛ دوزی، پرس، همانجاها). با اینهمه به روشنی نمیتوان چگونگی و دامنۀ تأثیر
این قصیده را در وقایع غرناطه آشکار ساخت، بهویژه که کهنترین منابع تاریخی ما در
بحث از این حوادث، اشارهای به ابواسحاق و اشعارش نکردهاند (نک : عبداللـه، ابن
بسام، ابن عذاری، همانجاها)، اما به هر روی شک نیست که سرودههای ابواسحاق که حاکی
از ناخشنودی دست کم بخشی از جامعۀ عرب غرناطه از سیاستهای فرمانروایان بربر نژاد
زیری است، با برانگیختن مردم (ابن خطیب، جودائیکا، همانجا). خود ابواسحاق نیز چند
ماه پس از این ماجرا درگذشت (ابن ابار، ١/١٣٧؛ بستانی).
ابواسحاق از نمایندگان برجستۀ شعر زهد در ادب اندلس به شمار میرود. او را سلف شاعر
زاهد ابومحمد ابن عسّال طلیطلی (د ٤٨٧ق) شمردهاند (ابن ابار، ١/١٣٦؛ عباس، ١٣٥).
مجموع اشعاری که از وی بر جای مانده، به ٨٠٠ بیت نمیرسد. در میان این سرودهها از
قطعههای کوتاه ٣ و ٤ بیتی تا قصایدی بلند شامل ٥٠ تا ٦٠ و حتی بیش از ١١٠ بیت دیده
میشود. موضوع غالب این اشعار زهد و نکوهش دنیاپرستی است. دو مرثیۀ درخور توجه و
نیز قصایدی در مدح و هجا در میان اشعار وی به چشم میخورد. مهمترین سرودۀ وی، جز
شعر سیاسی یاد شده، قصیدهای است بلند در ١١٣ بیت که یکسره در ستایش علم و تقوی و
اندرزهای زاهدانه است و خطاب به ابوبکر نامی، ظاهراً خواهرزاده یا برادرزادۀ شاعر
(گنون، ٢٥-٢٦)، سروده شده است (نک : ابواسحاق، ٢٥-٣٣).
ویژگی بارز اشعار ابواسحاق سادگی و روانی آنهاست. معانی و تعابیر ساده و ملموس در
قالب الفاظ متداول و عامه فهم، اشعار او را اغلب به صورت نثر یا اندرزهای منظوم در
آورده است (دایه، ١٢-١٣؛ نیز نک : بستانی). این خصوصیت با گرایشهای دینی و اجتماعی
ابواسحاق نیز هماهنگی دارد. وی زاهدی عزلتطلب و مردم گریز نبود و مشارکت در امور
اجتماعی و سیاسی را حق خود میدانست (دایه، ١٢) و در این راه البته سخن گفتن به
زبان تودۀ مردم و بهرهبرداری از علایق و حساسیتهای آنان، همواره ابزاری سودمند
بوده است. قصیدۀ سیاسی مشهور ابواسحاق نمونهای از این سازگاری با شیوۀ بیان و
روحیات تودۀ مردم است. این عوامل روی هم رفته، چه از لحاظ زبان و چه از لحاظ بینش،
از ابواسحاق شاعری عامه پسند ساخته است (قس: همو، ١٣). با اینهمه به رغم محدودیت
فکری و هنری ابواسحاق و ذوق و قریحۀ متوسط او (EI٢)، برخی جنبههای بدیع و اصیل شعر
او را، خواه در بیان پارهای حالات و انفعالات انسانی و خواه در برخی تصویرسازیها و
قیافهپردازیها، نباید از نظر دور داشت (نک : عباس، ١٣٦-١٣٩).
اشعار ابواسحاق ظاهراً طالبان فراوان در اندلس داشته و بسیاری آنها را از بر
میکردهاند (ابن خیر، ٤١٨؛ ابوالحجاج، ١/١٣؛ ابن سعید، همانجا؛ بستانی). نسخهای
از دیوان او که از سدۀ ٧ق/١٣م بر جای مانده، نخستینبار در ١٩٤٤م به کوشش
گارثیاگومث با مقدمه و توضیحات و تعلیقات در مادرید و غرناطه به چاپ رسیده و سپس
بار دیگر در ١٣٩٦ق/١٩٧٦م به کوشش محمد رضوان دایه با مقدمه و حواشی و تعلیقات در
بیروت منتشر شده است.
مآخذ: ابن ابار، محمدبن عبداللـه، التکلمه لکتاب الصله، به کوشش عزت عطار حسینی،
قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٥م؛ ابن بسام، علی، الذخیره فی محاسن اهل الجزیره، قاهره،
١٣٦١ق/١٩٤٣م؛ ابن جابر وادی آشی، محمد، برنامج، به کوشش محمد محفوظ، بیروت، ١٩٨٢م؛
ابن خطیب، محمدبن عبداللـه، الاحاطه، به کوشش محمد عبداللـه عنان، قاهره،
١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛ همو، اعمال الاعلام، به کوشش کوی پرووانسال، بیروت، ١٩٥٦م؛ ابن خیر
اشبیلی، محمد، فهرسه، به کوشش فرانسیسکو کودرا، بغداد، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ ابن زبیر،
احمد، صله الصله (القسم الاخیر)، به کوشش لوی پرووانسال، رباط، ١٩٣٧م؛ ابن سعید،
علی بن موسی، المغرب فی حلی المغرب، به کوشش شوقی ضیف، قاهره، ١٩٥٥م؛ ابن عذاری،
احمد بن محمد، البیان المغرب، به کوشش لوی پرووانسال و کولن، بیروت، دارالثقافه؛
ابن عطیه، عبدالحق، فهرس، به کوشش محمد ابوالاجفان و محمد زاهی، بیروت، ١٩٨٣م؛
ابواسحاق البیری، ابراهیم بن مسعود، دیوان، به کوشش محمد رضوان دایه، دمشق،
١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ابوالحجاج بلوی، یوسف محمد، الف باء، به کوشش مصطفی وهبی، بیروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ بستانی؛ دایه، محمد رضوان، مقدمه و تعلیق بر دیوان (نک : هم ،
ابواسحاق البیری)؛ عباس، احسان، تاریخ الادب الاندلسی (عصر الطوائف و المرابطین)،
بیروت، ١٩٧١م؛ عبداللـه زیری، ]خاطرات[ (نک : مل ، لوی پرووانسال)؛ عنان، محمد
عبداللـه، تاریخ دولت اسلامی در اندلس، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی، تهران، ١٣٦٧ش؛ قاضی
عیاض، ترتیب المدارک، به کوشش احمد بکیر محمد، بیروت / طرابلس، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ گنون،
عبداللـه، «تائیه أبی اسحاق الالبیری»، مجله مجمع اللغه العربیه، دمشق،
١٣٩٣ق/١٩٧٤م، شم ٤٩؛ مقری تلمسانی، احمدبن محمد، نفح الطیب، به کوشش یوسف محمد
بقاعی، بیروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ نیز:
Dozy, R., Histoire des Musulmans d'Éspagne, Leiden, ١٩٣٢; EI٢; Judaica;
Lévi-Provençal, E., introd, »Les, Mémoires, de῾Abd Allāh, dernier roizīride de
Grenade« Al-Andalus, Madrid / Granada, ١٩٣٥, vol. III; Monroe, James,
Hispano-Arabic Poetry, Berkeley, ١٩٧٤; Pérès, Henri, La Poésie andalouse en
arabe classique, Paris, ١٩٥٣.
بخش ادبیات عرب