إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٥٢ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
سفر با شما بوديم از شما خواهش مىكنيم اجازه فرمائيد بمانيم كارهايمان را اصلاح كنيم دستور داد كه بمانند و نيازمنديهايشان را اصلاح كنند ولى باسامه فرمود در چند فرسخى مدينه منتظر مردم بماند كه پس از اصلاح كارها باو به پيوندند.
منظور رسول خدا اين بود كه مدينه را از ايشان خالى كند زيرا كه آنان سرگرم نقشهاى بودند كه پياده كنند و رسول خدا آنان را فرمان به بيرونشدن از مدينه ميداد كه شتاب كنند به سوى لشكرگاه اسامه چون آنان مطلب را فهميدند در فرمان رسول خدا كندى كردند و بيرون نشدند.
قيس بن سعد بن عبادة و حبّاب بن منذر را فرمانداد در ميان گروهى از انصار كه آنها را بطرف لشكر كوچ دهند قيس بن سعد و حباب بن منذر آنها را از مدينه بيرون كردند تا بلشكرگاه ملحق نمودند و باسامة بن يزيد گفتند كه رسول خدا بتو اجازهى تخلف نداده هم اكنون حركت كن تا كوچ كردن ترا رسول خدا بداند.
اسامه كوچ كرد و قيس بن سعد و حباب بن منذر برگشتند بطرف مدينه بسوى رسول خدا و رسول خدا را از حركت اسامه آگاه كردند حضرت فرمود: اين گروه نميروند و از جاى خود حركت نمىكنند سپس ابو بكر و عمر و ابو عبيده و گروهى با اسامة بن زيد خلوت كردند و گفتند بكجا ميروى و مدينه را خالى ميگذارى ما اكنون بمدينه و ماندن در آن نيازمندتريم زيرا كه رسول خدا در آستانه مرگ است.
بخدا سوگند اگر مدينه را خالى بگذاريم حوادث تازههائى رو خواهد داد كه اصلاح آنها غير ممكن است اكنون به بينيم حال