إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٧٣ - جنگ سوم غزوه احزاب است
پيامبر ديد احدى از يارانش اقدام بجنگ نكرد بعلى فرمود نزديك من بيا على نزديك پيامبر رفت عمامهاش را از سرش برداشت و سر على گذاشت شمشير خودش را بعلى داد فرمود برو پى انجام كارت و براى آن حضرت دعا كرد فرمود كفر و ايمان در برابر يك ديگر قرار گرفتند. على ٧ بسرعت بطرف عمرو روان شد تا باو رسيد فرمود اى عمرو تو چنين ميباشى كه ميگوئى هر كس سه حاجت از از من بخواهد يكى از آن سه را بر آورم عرضكرد آرى چنين است على ٧ فرمود من ترا دعوت ميكنم گواهى دهى كه خدائى جز خداى يكتا نيست و همانا محمّد رسول خداست و نيز تسليم بپروردگار جهانيان شوى، عرضكرد پسر برادر ازين درگذر على ٧ فرمود: بدان كه اسلام آوردن براى تو خوبست اگر بپذيرى حضرت فرمود حاجت ديگريست پرسيد آن حاجت چيست؟ فرمود از همين راه كه آمادهاى برگردى عرضكرد زنان قريش با يك ديگر ميگويند عمرو ترسيد و از ميدان جنگ برگشت.
حضرت فرمود: درينجا حاجت ديگرى است پرسيد آن حاجت چيست؟ فرمود: فقط من با تو به جنگم و تو با من عمرو خندهاى كرد و گفت همانا اين خصلتى است كه گمان نمىكنم احدى از عرب آن را از من بجويد و من ناخوش دارم كه مرد بزرگوارى را مانند تو بكشم پدرت با من رفيق بود على ٧ فرمود منهم چنين ولى دوست دارم تا زمانى كه تو از حق دورى كنى ترا بكشم اين حرف بدماغ او برخورد و از اسب فرود آمد و با شمشير كشيده بعلى رو آورد و پيشدستى