إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٠٩ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
امتهائيد، بشما دنيا بپايان ميرسد، بر ضرر شما ساعت بپا مىشود.
خالد بمرد راهب گفت خبر ده مرا بشگفتآورترين چيزها كه در دوران زندگانيت در اين دير ديدهاى يا آنچه را كه پيش از آمدن درين دير مشاهده كردهاى؟ او گفت من شگفتيهاى فراوان ديدهام و نابود كردهام مردم بسيارى را خالد گفت برخى از آنها را بگو گفت آرى چنين بودم دلهاى شب بسوى غدير آبى كه بالاى كوه بود بيرون ميشدم از آب آن وضو ميگرفتم و ظرفى كه داشتم آب ميكردم بسوى دير مىآوردم و من درين دير وسط نماز شام و خفتن استراحت را مىنمودم.
شبى مردى را ديدم كه آمد و سلام كرد جواب سلامش را دادم او گفت آيا از اينجا گروهى كه گوسفندان و چوپان همراهشان بود نگذشتند؟ گفتم نه. او گفت گروهى از عرب بر گوسفندانمان گذشتند در ميان آنان غلامى از من بود كه آن را مىچراند گله را با خود بردند و رفتند گفتم تو چكارهاى؟ گفت مردى از بنى اسرائيلم او پرسيد تو چكارهاى منهم گفتم مردى از بنى اسرائيلم پرسيد دين تو چيست؟ من گفتم دين تو چيست او گفت يهودى هستم من گفتم نصرانيم صورتم را از او برگرداندم او بمن گفت اشتباه كردى كه درين دين داخل شديد نماز را واگذاشتيد او با من در جدال بود.
باو گفتم حاضرى مباهله و نفرين كنيم پس هر يك از ما بر باطل بود خدا را بخوانيم كه از آسمان آتشى فروفرستد و او را بسوزاند سپس دستهايمان را بطرف آسمان بلند كرديم هنوز سخن ما تمام نشده بود كه باو نگاه كردم كه ميسوخت چيزى درنگ نكردم كه مرد مسلمانى آمد سلام كرد و جواب دادم سپس گفت اى بندهى خدا مرديكه باين