إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٣١ - فرمانروائى بر جن و اطاعت جنيان
سپس گذارشها و نامهها رسيد بهمان تاريخى كه نوشته بودند گفتند مردى از طرف كوفه آمد پايش را كشاند و بر سينه معويه زد او با سر از بالاى تخت فرود آمد معويه فرياد زد مهلت چه شد آن مرد پايش را برگرداند همهى مردم دانستند كه حضرت امير المؤمنين جز حق و راستى چيزى نميگويد اين معجزه نيز از دلائل امامت او است.
[فرمانروائى بر جن و اطاعت جنيان]
ابو حمزهى ثمالى از ابى اسحق سبيعى روايت كرده كه گفت وارد مسجد اعظم كوفه شدم ناگاه پير مردى را كه سر و صورتش سفيد شده بود ديدم كه بر ستونى تكيه كرده و گريه ميكرد و اشكش بصورتش روان شده باو گفتم اى پير مرد را گريه ميكنى گفت يك صد و چند سال عمر من است در اين مدت عدل و داد و راستى و دانشى كه آشكار شود نديدهام مگر دو ساعت از شب و دو ساعت از روز گريهى من براى همين است.
بدو گفتم آن دو ساعت از شب و روز كه عدل و دادگرى ديدى چه ساعتى است گفت من مردى يهوديم كه باغى دارم در طرف سوراء ما را همسايهايست كه از اهل كوفه در كنار آن باغ كه نامش حارث اعور همدانيست او مردى است كه چشمش آسيب ديده او دوست و يار من است.
همانا من در يكى از روزها وارد كوفه شدم با من طعامى بود بار خرها و اراده فروش آن را در كوفه داشتم در آن ميان كه خرها پيش من بود شب هنگام نماز خفتن وارد بازار شدم الاغهايم را گم كردم تو گفتى بآسمان بالا رفتند يا بزمين فرو شدند يا جنيان آنها را بردند