إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٦٠ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
بازوانش روان بود باز هم آنان را بحق دعوت كرد سپس عرصه را بر او تنگ گرفتند و او را كشتند و بدنش را پاره پاره كردند بطورى كه ما پيه شكمش را ديديم.
امير المؤمنين ٧ هم ايستاده بود تماشا ميكرد، روى بيارانش كرد و فرمود بخدا سوگند من در گمراهى اين مردم شكى نداشتم ولى دوست داشتم پس از مرگ حكيم بن جبله عبدى و اين جوان صالح مطلب براى شما هم روشن گردد او ايشان را بكتاب خدا دعوت ميكرد و ميگفت عمل باين كتاب كنيد سپس بر وى تاختند و او را كشتند و شكى هم نداشتند كه مسلمانى را ميكشند.
امير المؤمنين فرمود بر اينان حمله كنيد باسم خدا كه اينان يارى نخواهند شد اول خودش و دو فرزندش حسن و حسين و ياران رسول خدا حملهور شدند خودش كار را بر آن گروه تنگ كرد بخدا سوگند كه چيزى از روز نگذشت كه آنان را از چپ و راست زير سم ستوران روى هم خواباند.
امير المؤمنين ٧ با فتح و پيروزى برگشت و فرمانداد كشتهشدگان را با بدن آن جوان جمع كردند همهى آنان را در جامههاى خودشان با همان خونها پيچيد لباس از بدنشان بيرون نياورد بر آنان نماز گذارد و تمامشان را دفن كرد زخمىها را دستور معالجه و پانسمان داد بدنبال سربازان فرارى دشمن نرفت دستور داد آنچه را كه سپاه بجا گذارده بودند بين سربازان بخش كردند، بمحمد بن ابى بكر فرمانداد كه خواهرش را بسوى بصره ببرد و مدتى در آنجا باشد بعد با سربازانش بسوى منزلش در مدينه كوچ كرد.