إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٥٨ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
ابى بكر شاداب بود مانند بنى اسرائيل كه دل ايشان از دوستى گوساله و سامرى مالامال بود بطورى كه هرون را واگذاشتند و ناتوان شمردند.
جوان گفت پس براستى بخدا سوگند ياد ميكنم كه هميشه آنان را دشمن مىدارم و بسوى خدا از آنان و كردارشان بيزارى ميجويم و پياپى دوستدار امير المؤمنين ٧ هستم، دشمنانش را دشمن دارم و بعلى ٧ مىپيوندم. همانا من شهادت در ركاب او را آرزو دارم ان شاء اللَّه تعالى.
بعد جوان با حذيفه خداحافظى كرد و گفت اين چهرهى من است بسوى امير المؤمنين، بسوى مدينه بيرون رفت و روى بعلى آورد از مدينه اراده عراق كرد در بصره على را ديدار كرد با اصحاب جمل اين جوان اول كس بود كه در ركاب على ٧ كشته شد.
داستان شهادتش اين است كه چون با دشمن مصاف دادند و براى جنگ گرد آمدند على ٧ دوست داشت آنان را آشكارا بسوى قرآن بخواند و قرآن را داور و حاكم قرار دهد قرآنى خواست و فرمود كيست كه اين قرآن را بگيرد و بر اينان عرضه دارد و ايشان را بسوى آنچه كه درين قرآنست بخواند تا زنده شود هر چه قرآن زنده ميكند و بميرد هر چه كه قرآن مىميراند گفت در ميان دو لشكر نيزهها رد و بدل شد بطورى كه اگر مردى اراده ميكرد بر فراز نيزهها برود ميرفت.
جوان حركت كرد و عرض نمود اى امير المؤمنين من قرآن را ميگيرم و بر اينان عرضه مىنمايم و آنان را بسوى آنچه كه در قرآنست دعوت مىكنم حضرت امير المؤمنين ٧ از او رو گرداند مرتبهى سوم