إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٥٦ - پاسخ اعتراضات قيس بن اشعث كندى
نكرد جز چهار نفر سلمان، ابى ذر، مقداد، زبير بن عوام و نبود هيچ كسى از اهل بيت من كه جمع آورى كنم و بدان واسطه نيروئى پيدا نمايم.
اما حمزه كه روز جنگ احد كشته شده بود، جعفر روز جنگ موته شهيد شده بود فقط دو مرد ترسوى ذليل باقى مانده بود كه ايشان تازه مسلمان بودند آن دو عباس و عقيلاند سپس مرا اجبار كردند و بر من غلبه پيدا كردند سپس گفتم آنچه را كه هارون به برادرش موسى گفت ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي[١] و براى من در داستان هارون اقتدائيست نيكو و براى من بگفتهى رسول مكرم و گرامى حجتى است نيرومند.
اشعث گفت همين طور است عثمان هنگامى كه استغاثه كرد و مردم را بسوى يارى خويش خواند چون يارى پيدا نكرد خوددارى كرد تا كشته شد حضرت فرمود: واى بر تو اى پسر قيس همانا مردم هنگامى كه بر من غلبه كردند و مرا ناتوان شمردند و نزديك بود مرا بكشند اگر ميگفتند مسلم ترا ميخواهيم بكشيم از كشتن ايشان جلوگيرى ميكردم اگر چه ياورى از غير خود نداشتم ولى آنان گفتند اگر بيعت كنى دست از تو برداريم و ترا برتر و گرامى شماريم و مقدم داريم اگر بيعت نكنى ترا ميكشيم.
چون ياورى پيدا نكردم بيعت نمودم و بيعت من چون حقّى در آن بيعت برايشان نبود سزاوار حقى براى آنان نبود و مرا مجبور نميكرد براى رضاى آنان ولى عثمان چون بدو گفتند آستاندارت را
[١] اعراف ١٤٩ گفت اى پسر مادرم همانا مردم مرا ناتوان شمردند و نزديك بود مرا بكشند.