إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٠٨ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
و مردى را بجاى مرد ديگر قرار داديم و اگر نبود بين من و على خشونتى در زمان رسول خدا كسى را بر او مقدم نميداشتم.
مالك اشتر نخعى و مالك بن حارث بخالد گفتند چرا ميان تو و على خشونت بود خالد گفت من در شجاعت باو برترى مىجستم او بر من و براى او سابقهى درخشان خويشى بود حميت عربى مرا وادار ميكرد درين باره ام سلمه همسر پيامبر مرا نكوهش ميكرد و او مرا اندرز ميداد ولى از او نمىپذيرفتم بعد متوجه راهب شد گفت حديثت را بياور كه به بينم چه خبر ميدهى.
گفت ترا خبر ميدهم كه من از اهل دير تازهاى بودم سپس كهنه شد از اهل دير اهل حقى جز دو يا سه نفر كسى بجا نماند و دين شما هم كهنه شد بطورى كه از اهل حق جز دو يا سه نفر كسى نماند بدانيد بمرگ محمّد پيامبرتان درجهاى از اسلام را واگذاشتيد و بزودى در مرگ وصى او درجهى ديگر را ترك نمائيد زيرا كه بجا نمانده است احدى كه پيامبر شما يا صحابهى او را بهبيند.
بزودى دين شما رو بكهنگى نهد بطورى كه نمازتان، حجتان، جهادتان، روزهتان تباه و فاسد شود، امانتدارى و زكاة از ميان شما رخت بربندد، هميشه در ميان شما امت بجا ماند آنچه كه از كتاب پروردگارتان بجا مانده و در شما نماند چيزى از اهل بيت پيامبرتان.
هر گاه اين نعمت از ميان شما برطرف شد بجا نمىماند از دين شما مگر شهادت آنهم شهادت توحيد و شهادت اينكه محمّد رسول خداست درين هنگام قيامت شما و ديگران بپا مىشود و آنچه را كه وعده شدهايد مىآيد و ساعت بپا نشود مگر بر ضرر شما زيرا كه شما آخرين