إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤٠٩ - فضائل عترت طاهره رسول اكرم
هفتم خدمت رسول خدا آمد حضرت فرمود با گوسفندانت چه كردى؟
عرضكرد اى رسول خدا داستان شگفتآورى براى آنهاست حضرت فرمود چه قصهاى؟ عرضكرد اى رسول خدا در آن ميان كه بنماز ايستاده بودم ناگاه گرگى بر گوسفندان حمله كرد بخود گفتم پروردگارا نمازم، گوسفندانم، شيطان بدلم افكند كه اى ابا ذر كجائى تو اگر گرگها بر گوسفندانت حمله كنند تو در نماز باشى تمام را نابود كنند چيزى براى زندگى تو در دنيا بجا نماند.
به شيطان گفتم توحيد خدا و ايمان به محمّد رسول خدا و دوستى برادرش آقاى مردم على بن ابى طالب و دوستى امامان طاهرين و پاكيزگان از نسل على و دشمنى دشمنانشان براى من باقى ميماند و هر چه كه از دنيا از دست رود بعد ازين باطل است سپس مشغول نمازم شدم سپس گرگ آمد گوسفندى را گرفت و رفت بطورى كه من ميديدم ناگاه شيرى بگرگ رو آورد و او را پاره كرد و دو نيم نمود و گوسفند را خلاص كرد و بگله برگرداند بعد فرياد زد اى ابا ذر سرگرم نمازت شو كه همانا خداى سبحان مرا مأمور نگهدارى گوسفندان تو كرده تا زمانى كه نمازت را بخوانى، من مشغول نماز شدم.
شگفتى مرا فرا گرفت كه جز خداى سبحان كسى نميدانست سپس شير آمد و گفت برو بسوى محمّد و از طرف من باو سلام برسان و باو خبر ده كه همراه و صحابهات را خدا گرامى داشت شيرى را موكل كرد براى نگهدارى گوسفندانش، سپس رسول خدا شادمان شد و اطرافيانش از شنيدن اين قصه تعجب كردند.
سماعه گفت حضرت ابى الحسن فرمود: اى سماعه هر گاه ترا