إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٢٩ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
بخاك مالد بينى كسى را كه بدماغش ميخورد سپس گفت اى بنده خدا مسلم ديدى و شنيدى شگفتا، حذيفه گفت بريدة بن حصيب اسلمى شنيد كه آنچه را ديدهام و شنيدهام نقل ميكنم.
سپس بمن گفت بخدا سوگند اى پسر يمان همانا رسول خدا فرمان داد كه على را بلقب امير المؤمنين سلام كنند ولى گروه اندكى از مردم پذيرفتند و اين گفتهى پيامبر را بسيارى از مردم رد كردند و نپذيرفتند گفتم اى بريده آيا تو آن روز حاضر بودى گفت آرى از اولش تا آخرش بدو گفتم براى من بگو خدا ترا بيامرزد زيرا كه من در آن روز نبودم.
بريده گفت من و برادرم با رسول خدا در نخلستان بنى الجار بوديم، على بن ابى طالب بر ما وارد شد و سلام كرد، رسول خدا جواب سلامش را داد بعد فرمود: يا على در اين جا بنشين سپس على ٧ نشست بعد گروهى از مردان وارد شدند رسول خدا فرمانداد كه بعلى بامارت مؤمنان سلام كنند سلام كردند بعد ابى بكر و عمر وارد شدند سلام كردند پيامبر بآن دو فرمود: بعلى بامارت مؤمنان سلام كنيد عرض كردند امارت از طرف خدا و رسولش باشد؟ فرمود آرى.
بعد طلحه و سعد بن مالك وارد شدند و سلام كردند پيامبر بآن دو فرمود: بلقب امير المؤمنين بعلى سلام كنيد عرضكردند اين لقب از طرف خدا و رسولش باشد فرمود: آرى عرضكردند شنيديم و اطاعت مىكنيم بعد ابى ذر غفارى و سلمان فارسى رضى اللَّه عنهما وارد شدند و سلام كردند رسول خدا جواب سلامشان را برگرداند و بآنان فرمود:
بر على سلام كنيد بامارت مؤمنان سلام كردند و چيزى نگفتند.