إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١١٦ - احتجاج و مناشده آن سرور در روز شورى
بارهى من فكرى كن بيا با من بطرف منبر رسول خدا ٦ تا من بر فراز منبر قرار گيرم و داستانى را كه ديدم از رسول خدا ٦ بمردم بگويم و آنچه را كه فرمود باز گو كنم و خودم را ازين كار بر كنار نمايم و خلافت را بتو واگذار كنم على ٧ فرمود من با تو هستم اگر شيطان ترا واگذارد.
ابو بكر گفت اگر شيطان مرا رها نكند من او را رها كنم و نافرمانيش را نمايم على فرمود تو او را وانمىگذارى و پيروى ميكنى جز اين نيست ديدى آنچه را كه ديدى اين اتمام حجت است براى تو دستش را گرفت و از مسجد قبا بيرون شدند ارادهى مسجد رسول خدا را كردند در حالتى كه ابو بكر مضطرب و پريشان بود و رنگ عوض ميكرد و مردم بوى نگاه ميكردند و نميدانستند چه حادثهاى رخ داده است، تا اينكه عمر را ملاقات كردند.
عمر پرسيد اى خليفه رسول خدا ترا چه مىشود چه چيز ترا درهم شكسته ابو بكر گفت اى عمر مرا واگذار بخدا سوگند كه حرف ترا گوش نميدهم عمر گفت كجا اراده دارى اى خليفهى رسول خدا ابو بكر گفت ارادهى مسجد و منبر دارم عمر گفت هم اكنون نه وقت نماز است و نه منبر ابو بكر گفت واگذار مرا كه نيازى به سخن تو ندارم عمر گفت اى خليفهى رسول خدا آيا پيش از مسجد بخانه نميروى تجديد وضو كنى گفت چرا بعد ابو بكر متوجه على ٧ شد و عرضكرد اى ابا الحسن كنار منبر مىنشينى تا من خدمت شما برسم لبخندى بر لبان على ٧ نقش بست و فرمود اى ابو بكر بتو گفتم شيطانت ترا وانمىگذارد او ترا بزمين ميزند و پست ميكند.