إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١١٧ - احتجاج و مناشده آن سرور در روز شورى
على ٧ رفت و كنار منبر نشست ابو بكر با عمر وارد منزلش گرديدند عمر عرضكرد اى خليفهى رسول خدا چرا مرا از كارت خبر نميدهى و از آنچه ترا درهم شكسته بمن نميگوئى ابو بكر گفت واى بر تو اى عمر رسول خدا پس از مردنش برگشت و مرا مخاطب قرار داد نسبت به ستمكاريم در بارهى على ٧ و فرمانداد كه حق او را برگردانم و خود را از خلافت عزل كنم عمر گفت داستانت را از اول تا به آخر واگو نما، ابو بكر گفت واى بر تو اى عمر همانا على ٧ بمن فرمود كه تو مرا رها نمىكنى تا ازين تاريكى بيرون ايم و همانا تو شيطان منى واگذار مرا عمر كاملا مراقب او بود تا سرانجام ابو بكر داستانش را برايش واگو كرد.
عمر گفت: بخدا سوگند اى ابا بكر آيا شعرت را فراموش كردهاى در اوّل ماه رمضان كه خداوند روزهاش را بر ما واجب كرد هنگامى كه حذيفهى يمانى و سهل بن حنيف و نعمان ازدى و خزيمة بن ثابت روز جمعه در خانهات پيش تو آمدند تنگى دنيا را از تو نگهدارند چون بدر خانه رسيدند صداى ترا در خانه شنيدند سپس جلو در ايستادند و از تو اجازهى ورود نگرفتند شنيدند مادر بكر همسرت ترا سوگند ميدهد و ميگويد خورشيد ميان دو شانهى تو اثر گذاشته حركت كن وارد اطاق شو از جلو در دور شو كه ياران محمّد صلّى اللَّه عليه و اله صداى ترا نشنوند كه خونت را برايگان بريزند همانا تو ميدانستى محمّد صلّى اللَّه عليه و اله خون هر كس را كه روزهاش را در غير سفر و مريضى بخورد هدر كرده چون بر خلاف خدا و رسولش قدم برداشته تو بهمسرت گفتى بياور زيادى غذا را كه از شب بجا مانده با جامى از شراب حذيفه و همراهانش پشت در صداى گفتگوى شما را مىشنيدند