إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤٣٠ - آشكار شدن قبر مطهر آن سرور و معجزات روضه انور
خادم گفت همانا تو در جستجوى كمال الدين قمى بودى و تمام اطرافيان امير گواهى دادند كه او در پيش كمال الدين قمى مذكور نموده سپس گفتم اى امير تو اين خلعت را بمن ندادهاى بلكه حضرت امير المؤمنين مرا خلعت پوشيده، جريان را از من خواست سپس داستان را برايش حكايت كردم برو در سجده افتاد و گفت الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* زيرا كه خلعت بدست من بود.
و از آن جمله است كه روايت شده از يحيى بن طحّال مقدادى كه گفته است خبر داد مرا پدرم از پدرش از جدش كه او از ملازمان قبّه شريفه صلوات اللَّه على مشرفها بود كه مردى غمگين چهره كه لباسهاى تميز داشت به سوى قبه آمد و دو دينار بمن داد و گفت درهاى حرم را بروى من به بند مرا تنها بگذار خداى را عبادت كنم دو دينار را از او گرفتم و در را برويش بستم و خوابيدم.
حضرت امير المؤمنين را در خواب ديد كه مولا ميفرمايد بلند شو و او را از حرم من بيرون كن كه او نصرانى است سپس على بن طحال حركت كرد ريسمان برداشت و بگردن آن مرد افكند و گفت بيرون بيا، تو با دو دينارت مرا فريب دادى تو نصرانى هستى سپس او گفت من نصرانى نيستم گفت چرا تو نصرانى هستى همانا امير المؤمنين ٧ بخواب من آمد و مرا خبر داد كه تو نصرانى هستى و فرمود او را از حرم من بيرون كن آن مرد گفت دستت را بده و من گواهى ميدهم كه خدائى جز خداى يكتا وجود ندارد و محمّد رسول خدا و على امير المؤمنين خليفه خداست بخدا سوگند هيچ كس آگاه نيست به بيرون