إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٢٦ - خبر خالد بن وليد و طوق در گردن
ندهد ترا خداوند پست شد ثقيف و فرزندان صهاك.
من برگشتم از طايف بسوى جده در جستجوى سركشان سپس ديدم پسر ابى طالب را كه با او دسته از كسانى كه با چشم حسد بتو نگاه ميكنند و كينهاى ترا آشكار مىنمايند و ديدگانش براى مقام تو مجروح شده در ميان اينانست عمار ياسر، مقداد، ابن جناده، برادر غفار، فرزند عوام، دو غلام كه يكى از آن دو را بچهرهاش مىشناسم و غلامى كه رنگش سيا و سفيد است از پسران برادرش عقيل.
از چهرههاى آنان ناراحتى آشكار بود. و از چشمان سرخشان حسد ميباريد و حال اينكه على ٧ زره رسول خدا را پوشيده بود، به مركب سواريش عقاب سوار بود همانا بر سرچشمهاى فرود آمد كه اسمش روبة بود تا مرا ديد متنفر شد و سرش را در حالت وحشت پائين افكند محاسنش را در دست گرفت من براى در امان بودن از شر او و نگهداشتن از وحشتش پيشى در سلام گرفتم و سلام كردم غنيمت شمردم وسعت خوابگاه شتران و آسانى منزل را با همراهانم از ترس او فرود آمديم:
سپس شروع كرد پسر ياسر با من گفتارى بد را و دشمنى خالص سپس مرا با مسخره كوبيد بواسطهى آنچه باو پيشى گرفت از طرف من بوسيلهى بدى راى تو.
سپس آنكه سرش اصلع بود متوجه من شد در حالى كه سخن فراوان رد و بدل شده بود در گلوى او صداى فرياد رعد و برق بود با حالى خشمگين بمن گفت آيا تو چنين باشى اى ابا سليمان گفتم