إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩٠ - شرح دادن داستان اصحاب كهف
[شرح دادن داستان اصحاب كهف]
ابن عباس گفته است كه چون خلافت بعمر بن خطاب رسيد گروهى از دانشمندان يهود آمدند و گفتند اى عمر تو بعد از محمّد زمامدار مسلمانانى؟ گفت آرى- گفتند ما اراده داريم كه از چند خصلت از تو بپرسيم- اگر ما را پاسخ دادى در پرسشهايمان ما بدين اسلام وارد ميشويم و ميدانيم كه دين اسلام حق است و محمّد هم پيامبر است ولى اگر ما را پاسخ ندهى ميدانيم كه دين اسلام باطل است و نيز محمّد پيامبر نيست.
عمر گفت از هر چه ميخواهيد بپرسيد و نيروئى جز نيروى خدا نيست پرسيد خبر ده ما را كه قفلهاى آسمانها چيست؟ و خبر ده ما را كه كليدهاى اين قفلها چيست؟ بما بگو آن گورى كه هميشه با صاحبش در حركت بود چيست؟ و خبر ده از كسى كه قومش را بيم داد ولى نه از جن و نه از انس؟ خبر ده ما را از پنج چيز كه روى زمين راه ميرفتند ولى در رحم مادرى آفريده نشدند؟
و بما بگو كه مرغ در فريادش چه ميگويد؟ و خروس در وقتى كه صدايش را بلند ميكند چه ميگويد؟ و شانه سر در صدايش چه ميگويد؟
و قورباغه در فريادش چه ميگويد؟ و اسب در شيههاش چه ميگويد؟ و الاغ در عرعرش چه ميگويد؟
عمر سرش را پائين افكند بعد سرش را بسوى على بن ابى طالب بلند كرد و عرضكرد اى ابا الحسن من جواب اينان را پيش كسى جز تو نمىبينم اگر پرسشهاى اينان پاسخى دارد پاسخ بده حضرت فرمود از هر چه ميخواهيد بپرسيد ولى من شرطى با شما دارم پرسيدند شرط شما چيست؟ حضرت فرمود: هر گاه پاسخ سؤالات شما را دادم بآنچه