إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٠٧ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
آرى خالد گفت آيا دلت ميخواهد در اسلام وارد شوى و گواهى دهى كه محمّد رسول خداست و بآنچه كه او آورده ايمان بياورى گفت پيش از آنكه تو ايمان بمحمد بياورى من ايمان آوردهام اگر چه نه او را ديده و نه كلام او را شنيدهام.
خالد گفت: تو هم اكنون بمحمد و آنچه را كه آورده ايمان دارى گفت چطور باو ايمان نياورم و حال اينكه در توراة و انجيل خواندهام كه موسى و عيسى مژده آمدن او را دادهاند پرسيد چرا درين دير ايستادهاى گفت من پيرمرد كجا بروم و حال اينكه كسى نيست كه بسوى او حركت كنم خبر آمدن شما بمن رسيده بود انتظار شما را داشتم كه شما را ديدار كنم و اسلامم را بشما عرضه نمايم تا شما را آگاه كنم كه من بر كيش و آئين شما هستم.
بعد پرسيد پيامبرتان چه ميكند؟ گفتند او درگذشت راهب بخالد گفت تو جانشين و وصىّ او هستى؟ خالد گفت نه ولى مردى از ياران و فاميلش وصى او مىباشد راهب پرسيد كى ترا باينجا فرستاده وصى پيامبر گفت نه جانشينش مرا فرستاده راهب گفت جانشينى بدون وصيت گفت آرى راهب پرسيد اين چطور مىشود گفت مردم گرد آمدند برين مرد در صورتى كه او مردى از فاميل پيامبر و از ياران شايسته اوست.
راهب گفت كار ترا نمىبينم مگر شگفتآورتر از دو مرديكه در بارهى عيسى اختلاف داشتند و او را ديدار كردند و ما از او شنيديم آنهم مثل اينست كه شما نافرمانى پيامبرتان را كرديد و انجام داديد مانند آنچه را كه آن مرد انجام داد خالد متوجه پشت سرش گرديد و گفت بخدا همين است كه ما پيروى هواى نفسمان را كرديم