إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٥٨ - داستان حبابه والبيه و سنگ مهر شده
هر يك از آنان بروى ريگها را از تو ميخواهند با همين انگشتر آنها را مهر مىكنند.
سپس در پيش على بن موسى الرضا براى خود از آن حضرت برهانى بزرگ مىبينى از امامت آن حضرت سپس مرگ را اختيار ميكنى و تو ميميرى او متولى دفن و كفن و غسل تو مىشود و بر فراز قبرت مىايستد و بر تو نماز ميگذارد و من بتو مژده ميدهم كه تو با زنان مؤمنهى گرامى با مهدى از نسل من هنگامى كه خدا امر او را آشكار كند خواهى بود.
حبابه گريه كرد و عرضكرد يا امير المؤمنين از كجا ممكن است اين امر براى پيروان سست عقيده و سست يقين و كم كردار تو اگر فضل خدا و فضل رسول و فضل تو نباشد، اى امير المؤمنين درست است كه جز تو كسى جانشين پيامبر نيست دعا كن اى امير المؤمنين براى من كه خدا مرا بدين عقيده پا بر جا نگهدارد و در اين عقيده مورد آزمايش قرار نگيرم و گمراه از اين عقيده نشوم حضرت امير المؤمنين براى او دعا كرد او شب را بخوبى به بامداد رساند.
حبابه گفت چون حضرت امير المؤمنين به ضربت شمشير عبد- الرحمن بن ملجم لعنة اللَّه عليه در مسجد كوفه درگذشت خدمت مولايم حسن بن على ٧ رسيدم بمن فرمود اهلا و سهلا اى حبابه ريگهائى را كه امير المؤمنين مهر كرد با انگشترش بياور ناگاه ديدم همان انگشتر را بيرون آورد ريگها را مهر كرد.
چون حضرت امام حسن بزهر درگذشت خدمت امام حسين رسيدم چون مرا ديد فرمود مرحبا اى حبابه ريگها را بياور ريگها را گرفت