إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٥٩ - داستان حبابه والبيه و سنگ مهر شده
بهمان انگشتر مهر كرد چون امام حسين ٧ شهيد شد خدمت امام على بن حسين رسيدم در حالى كه مردم در امامت آن حضرت شك داشتند شيعيان حجاز ميل به محمّد حنفيه كرده بودند گروهى از بزرگان شيعيان پيش من آمده بودند گفتند اى حبابه بخدا سوگند در بارهى ما و بخاطر ما بسوى على بن الحسين با همان ريگها برو تا اينكه حق روشن شود.
بخدمت حضرت رسيدم چون مرا ديد آفرين گفت مرا بخود نزديك كرد و دست دراز نمود و فرمود ريگها را بياور تمام را با همان انگشتر مهر زد پس از او خدمت محمّد بن على ٨ رفتم بسوى جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و على بن موسى الرضا : تمامشان مانند حضرت امير المؤمنين و حسن و حسين ريگها را مهر زدند بعد عمر من زياد شد پوستم نازك و استخوانم درهم كوبيده شد، سياهى موهايم تغيير كرد ولى من با بركت نگاه فراوان بسوى آنان چشم و خرد و فهم و گوشم درست بود.
چون بحالى رسيدم كه پيرى بر من چيره شد در آن حال بمولايم على بن موسى الرضا عرضكردم از من فراموش نفرمائيد به جنازهى من حاضر شويد نماز بر من بخوانيد آنچنان كه جدت امير المؤمنين بمن وعده فرموده حضرت فرمود: ملازم باش كه تو با مائى.
و از جملهى كارهاى حبابه است كه روزى در بستر خود خوابيده بود ناگاه مرگ قطعى بر او فرود آمد و او را بيدار كرد ناگاه او را ديدند كه سلام كرد چون فردا شد ديدند رسول على بن موسى الرضا پيش آنان است و در پيش او است كفن، حنوط بعد براى تجهيز او