إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٣٢ - خبر خالد بن وليد و طوق در گردن
بسوى ابى بكر رفتند و او را آگاه كردند او هم گفت حركت كنيم برويم تمام آن گروه بسوى منزل على ٧ رفتند ناگاه ديدند حسين بن على ٧ در منزل ايستاده شمشيرى در دست دارد و مىچرخاند ابو بكر گفت اى ابا عبد اللَّه اگر صلاح بدانيد ما را اجازه دهى بر پدرت وارد شويم سپس بتمام آنها اجازه داد بر على وارد شدند خالد بن وليد هم با آنان بود.
تمام جمعيت سلام كردند حضرت هم پاسخ داد چون نگاهش بخالد افتاد فرمود: خوش باد بامدادت نيكو گردن بندى است گردن بند تو خالد گفت اى على از دست من نجات پيدا نمىكنى اگر اجل مرا مهلت دهد حضرت فرمود اف بر تو اى پسر دميمه[١] همانا بآن خدائى كه دانه را ميشكافد و نسيم صبحگاهان را آفريده پستترين چيزها جان تو در دست من است اگر بخواهم مانند مگسى است كه در ميان خورش داغ و گرم كه از آنجا بردارم اين زحمتها را بخود مده[٢] ما را بگذار بردبار باشيم و گر نه ترا ملحق ميكنم بكسى كه تو سزاوارتر بكشتنى از او اى ابا سليمان گذشتهها را واگذار آنچه در پيش است بگير نمىنوشى از اين پيمانه مگر تلخى آن را بخدا سوگند من مرگ تو و مرگ خودم روح تو و روح خودم را نديدم مگر اينكه روح من در بهشت و روح تو در دوزخ است.
آن گروه بين آن دو مانع از مشاجره شدند درخواست قطع
[١] زشت و بدكار.
[٢]\sُ اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تست\z عرض خود ميبرى و زحمت ما ميدارى\z\E