إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤٤١ - داستان حج عبد الله بن مبارك
كه اى محمّد حبيب من پاداش آنان را بتو واگذار كردم در هر كجاى بهشت كه ميخواهى آنان را جاى ده پس آنان را در وسيله جا ميدهد مكانى كه محمّد و آل محمّد را مىبينند.
[داستان حج عبد اللَّه بن مبارك]
و ابن جوزى نقل كرده در كتاب تذكرة الخواص كه همانا عبد اللَّه مبارك يك سال مكه ميرفت و يك سال در غزوات و ميدانهاى جنگ حاضر ميشد اين كار پنجاه سال ادامه يافت در بعضى از سالها براى حج بيرون آمد و پانصد دينار با خود برداشت بكوفه آمد تا شترى بخرد براى سفر حج ناگاه زن علويهاى را ديد كه مرغابى مردهاى را پرهايش را ميكند جلو رفت و گفت چرا اين كار را ميكنى؟ گفت اى عبد اللَّه از چيزى كه براى تو فائدهاى ندارد مپرس.
عبد اللَّه گفت از سخن آن زن چيزى در دلم افتاد و پرسيدم سپس گفت اى عبد اللَّه مرا وادار كردى كه پرده از رازم بردارم من زنى علويه هستم و چهار دختر يتيم دارم كه پدرشان مرده امروز چهار روز است كه غذائى نخوردهايم، مسلم مردار براى ما حلال است من اين مرغابى را برداشتم كه پاك كنم و براى دخترانم ببرم تا بخورند عبد اللَّه گفت با خودم گفتم واى بر تو اى پسر مبارك اين فرصت را از دست مده گفتم دامنت را بگير سپس تمام پولها را در دامن او ريختم اما او سرش را پائين افكنده بود متوجه نميشد.
من بمنزلم برگشتم خداوند هم ميل حج را از دل من در آن سال كند بعد برگشتم بوطنم بودم تا زمانى كه مردم مكه رفتند و برگشتند بيرونشدم تا همسايهها و يارانم را ملاقات كنم بهر كس كه گفتم خدا حج ترا قبول كند او ميگفت خدا حج ترا هم قبول كند و سعى ترا بپذيرد