إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤٤٣
خانم با من آمد دخترانم را برداشت سپس آمديم براى ما اطاقى جداگانه تعيين كرد و ما را بحمام برد و لباسهاى فاخر پوشيد غذاهاى رنگارنگ آورد آن شب را بخوشى سپرى كرديم چون شب به نيمه رسيد داروغه مسلمان در خواب ديد كه قيامت بر پا شده پرچمى بر فراز سر محمّد است ناگاه ديد كاخى از زمرد سبز است پرسيد اين كاخ مال كيست؟ فرمود براى مرد مسلمان يكتا پرست پيش رسول خدا آمد حضرت از او دورى كرد عرضكرد اى رسول خدا چرا از من دورى ميكنى و حال اينكه من مردى مسلمانم حضرت فرمود دليل بياور كه تو مسلمانى آن مرد متحير و سرگردان ماند.
رسول خدا باو گفت فراموش كردى حرفى را كه بزن علويه گفتى اين كاخ مال آن مردى است كه اكنون علويه در خانه اوست، از خواب بيدار شد دو دستى بصورت ميزد و اشك ميريخت غلامانش را در شهر پراكنده كرد و خودش بيرونشد و گردش مىنمود تا علويه را پيدا كنند باو خبر داده شد كه در خانه مجوسى است آمد و از او پرسيد خبرى از زن علويه دارى گفت آرى پيش من است گفت اراده او دارم گفت ترا راهى بسوى او نيست گفت اين يك هزار دينار را بگير او را بمن بسپار گفت نه بخدا اگر صد هزار دينار بدهى ممكن نيست.
چون اصرار زياد كرد مجوسى گفت همان خوابى كه كه تو ديدهاى منهم ديدهام همان كاخى را كه تو ديدى منهم ديدهام تو ناز ميكنى به اسلامت بخدا سوگند من و اهل خانه من ديشب نخوابيديم تا اينكه همه مسلمانشديم بدست علويه بركت او بما برگشت و من رسول خدا را ديدم كه بمن فرمود اين كاخ براى تو و اهل بيت تو است