إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩٥ - شرح دادن داستان اصحاب كهف
گروهى از مردم او را پذيرفتند براى آنان در هر سال يك بار عيدى قرار داد.
يك روز كه عيد آنان فرا رسيد. فرماندهان در طرف راست و پسران پادشاهان در طرف چپ ناگاه يكى از فرماندهان خبر داد كه سپاه فارس او را فراگرفتهاند! اندوه سختى در او پيدا شد بطورى كه تاجش از سرش افتاد.
يكى از آن سه نفر كه در طرف راست او بودند كه تلميخا نام داشت بوى نگاه كرد و با خود گفت اگر دقيانوس خدا باشد آن طورى كه خودش گمان مىكند نبايد بترسد و نه بايد غمگين شود و نيز نبايد ادرار كند و نه هم تغوط نه خواب داشته باشد نه بيدارى زيرا كه اينها كار خدا نيست.
اين جوانها شش نفر بودند هر روزى پيش يكى از آنان غذا و آب ميخوردند و مىآشاميدند اتفاقا در آن روز در پيش تمليخا بودند بهترين غذا و بهترين آشاميدنى برايشان فراهم كرد غذا خوردند و نوشيدنى نوشيدند بعد تمليخا گفت اى برادران در فكر من چيزى آمده كه از خوردن و آشاميدن و خوابيدن مرا بازداشته پرسيدند آن چيست؟
گفت فكرم را سرگرم اين آسمان كردم با خود گفتم سقف اين آسمان را كى برافراشته بدون اينكه از طرف بالا بجائى بستگى داشته باشد يا از طرف پائين داراى ستونى باشد كيست كه خورشيد و ماه را درين آسمان بحركت درآورده و دو نشانهى بزرگ قرار داده؟ كيست كه اين ستارگان را زينت آسمان قرار داده؟
بعد فكرم را كشاندم درين زمين گفتم كيست كه اين زمين را