إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٤٩ - اعترافات معاذ بن جبل و ابو بكر هنگام وفات
چسباند هى فرياد زد واى بر من تا اينكه مرد.
پسر غنم گفت بكسى اين قصه را نگفتم مگر قيس بن هلال و مگر دخترم همسر معاذ و مردى ديگر زيرا كه من بيمناكم از آنچه ديدم و شنيدم از معاذ پسر غنم گفت بقصد حج رفتم در آنجا ديدار كردم كسى را كه دم جاندادن ابو عبيده و سالم را ديده بود او مرا خبر داد همانچه را كه هنگام مردن براى معاذ آشكار شده بود براى آن دو بدون كم و زياد ظاهر شده گويا آن دو همان را كه معاذ گفته بود گفتند.
سليم گفت داستان پسر غنم را همين داستان را تمامش را براى محمد بن ابى بكر نقل كردم گفت پوشيده دار بر من، من حاضر بودم كه پدرم دم مرگش گفت مانند آنچه را كه گفتند عايشه گفت همانا پدرم هذيان ميگفت.
محمد بن ابى بكر گفت عبد اللَّه عمر را در زمان خلافت عثمان ديدم باو گذارش دادم آنچه شنيده و ديده بودم از پدرم هنگام مرگش و بر عبد اللَّه عهد و پيمان گرفتم تا پوشيده دارد سپس عبد اللَّه عمر گفت تو هم پوشيده دار بخدا سوگند مانند گفتار تو را بدون كم و زياد پدر من گفت در مرض مرگش بعد عبد اللَّه عمر تمام اين گفتار بحق را پنهان كرد و ترسيد اينكه على بن ابى طالب از گفتار او آگاه شود چون دوستى مرا نسبت باو و جدائيم را نسبت بخودش ميدانست سپس گفت همانا هذيان بوده.
بعد خدمت امير المؤمنين رسيدم آنچه را شنيده بودم باو گذارش دادم آنچه را كه از پدرم شنيده بودم و آنچه را كه عبد اللَّه عمر بمن گفته حضرت فرمود: بمن گذارش داد از پدرت، از ابى عبيده، از سالم، از