إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٥١ - اعترافات معاذ بن جبل و ابو بكر هنگام وفات
بودم همانا من مىبينم كشتى جعفر و يارانش را در دريا سير ميكند عرضكردم نشان من بده دستش را بصورتم كشيد نگاه كردم و ديدم درين هنگام در دلم گفتم كه او ساحر است اين داستان را براى تو در مدينه يادآورى كردم هر دوى ما رأيمان اين شد كه او ساحر است.
سپس عمر گفت اى مردم ابو بكر هذيان ميگويد آنچه را كه از او مىشنويد پوشيده داريد مباد اينكه اهل اين بيت شما را نكوهش كنند بعد او بيرونشد برادرم نيز با عايشه بيرونشدند براى نماز چيزى من از او شنيدم كه از ديگران نشنيدم چون خلوت شد بدو گفتم بگو لا اله الّا اللَّه گفت تا كنون نگفتهام و نخواهم گفت هيچ گاه هم قدرت و نيروى آن را ندارم تا وقتى كه بآتش وارد شوم و داخل تابوت گردم.
چون نام تابوت را برد گمان كردم هجو ميگويد بوى گفتم چه تابوتى گفت تابوتى از آتش كه بسته شده بقفل آهنين آتشين كه در آن تابوت دوازده مرد است و يار و صاحب من كه اينجا بود گفتم عمر گفت آرى و ده تا در چاهى است از جهنم كه سنگى بالاى آنجا هست.
گفتم هذيان ميگوئى گفت بخدا سوگند هذيان نميگويم خدا پسر صُهاك را لعنت كند او كسى است كه مرا گمراه كرد ياد آورى ميكرد بعد از آنكه پيش من آمد بد رفيقى بود بعد صورتش را بر زمين نهاد پى در پى ميگفت واى واى نابودى تا مرگ او را فرا رسيد.
بعد عمر وارد شد پرسيد بعد از ما چيزى گفت؟ جريان را بعمر گذارش دادند سپس عمر گفت خداى بيامرزد خليفهى رسول خدا را اينها را پوشيده داريد كه هذيان است و شما خانوادهاى هستيد خوب مىشناسيد كه براى شما هنگام مرگ هذيانست عايشه گفت راست