إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٤٤ - داستان اشجع و خالد بن وليد
ترا بسوى من بيرون فرستاد؟ تو شجاعتهاى مرا باو خاطرنشان كردى نسبت بعمرو بن معديكرب و اسيد بن سلمهى مخزومى، سپس پسر ابى قحافه بتو گفت هميشه اينها را خاطر نشان ميكنى تمام اينها از دعاى رسول خدا بود همهى اينها رفته و هم اكنون كمتر از اينهاست اى خالد چنين كه ميگويم نيست اگر نبود سفارش رسول خدا بمن انجام ميشد براى آن دو از طرف من آنچه را كه خود آن دو از تو بهتر ميدانند كجا است پسر ابى قحافه و حال اينكه تو با من در لجّههاى مرگ فرو ميروى و ياران تو در برگشتن پيشى ميگيرند مانند گوسفند فرارى يا مانند خروسى كه پرهايش ريخته.
بپرهيز خدا را اى خالد رفيق خائنان و پشتيبان ستمگران مباش خالد گفت اى ابا الحسن همانا من مىشناسم چه ميگوئى عرب و بزرگان از تو برنگشتند مگر بواسطهى خونخواهى پدرانشان را از قديم و بزودى سرهايشان پائين افتاد و مانند روباه با تو بازى كردند در ميان بيابان وسيع و تپّهها بواسطه بيرون آوردن ملك را از دست تو و نيز از جهت ترسيدن از شمشير تو، نپذيرفتند بيعت ابى بكر را مگر از جهت نرمى اخلاق، و ايشان اموال را از اندازه نيازمنديشان بيشتر از او گرفتند.
امروز خيلى كم است كسى كه ميل بسوى حق كند، تو هم دنيا را بآخرت فروختهاى اگر اخلاق تو مانند اخلاق آنان باشد خالد با تو مخالفت نميكند سپس امير المؤمنين فرمود بخدا سوگند خالد عطا نشد مگر از طرف اين خائنان و ستمگران فتنهجو پسر صُهاك زيرا كه او هميشه در ميان قبيلهها فساد ميكند آنان را از من ميترساند