إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣١٢ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
باز غش كردم سپس گرفتار اين مرض شدم خود من هم نميدانم چه حالى دارم؟ سپس بمن گفت اگر تو محمّد پيامبر رحمت را ديدى از طرف من بوى سلام برسان اگر پيامبر را ملاقات نكردى ولى جانشين او را ديدى سلام من را بجانشين وى برسان نياز من بسوى تو فقط همين است و سفارشى جز اين ندارم ديرانى گفت همانا من ترا امانت ميسپارم كه از طرف من و همراهانم بر او سلام كنى.
سهل بن حنيف گفت چون بسوى مدينه برگشتيم على ٧ را ملاقات و ديدار كرديم سپس باو داستان خالد و ديرانى را گذارش داديم سهل ميگويد از على ٧ شنيدم كه ميفرمود بر آن دو و هر كس مانند آن دو باشد سلام باد و من از آنچه گذارش دادى پروا ندارم اى سهل بن حنيف سپس فرمود اى سهل بن حنيف همانا خداوند تبارك و تعالى محمّد را برانگيزاند چيزى در زمين بجا نماند مگر اينكه او را رسول و فرستاده خدا دانست مگر بدبختان و گناهكاران از آفريدگان.
سهل بن حنيف گفت نيست در روى زمين صاحب حسرتى مگر بدبختترين مردم و گناهكارانشان سهل گفت پس مدتى اين داستان را فراموش كردم بعد چون بفرمان على با او حركت كرديم و از جنگ صفّين برگشتيم بر زمينى بىآب و علف فرود آمديم كه اصلا آب نبود شكايت بىآبى را بعلى ٧ كرديم حضرت روانشد و راه افتاد تا اينكه بمكانى رسيد گويا سابقه داشت فرمانداد همين جا را بشكافيد سپس شكافتيم ناگاه سنگ سخت و بزرگى پيدا شد فرمود آن را از جا بكنيد.
هر چه كوشش كرديم نتوانستيم آن سنگ را از جا حركت دهيم