إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣١٠ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
نشانى بود نديدى گفتم آرى داستانش را براى او گفتم او گفت دروغ ميگوئى تو برادرم را كشتهاى او مسلمان بود و شروع كرد مرا بفحش دادن او را با سنگ از خودم دور مىكردم باز بمن رو ميكرد و مرا و حضرت مسيح و مسيحيان را فحش ميداد.
درين ميان باو نگاه كردم او را ديدم كه ميسوزد همان آتشى كه برادرش را فرا گرفته او را نيز در برگرفت پس آتش ميل بطرف زمين كرد درين ميان كه من در شگفت بودم ناگاه مرد سوّمى آمد و سلام كرد و جواب دادم گفت دو نفر مرد باين نشانيها ديدهاى؟ گفتم آرى اما خوش نداشتم آنچنان كه بمرد پيش از او گذارش دادم باو هم گذارش دهم تا در نتيجه نزاع از سرگرفته شود.
گفتم بيا تا برادرانت را بتو نشان دهم با او رفتيم بجائى كه آن دو سوخته بودند نگاهى بزمين كرد و ديد دود از پيكر دو برادرش بيرون ميرود گفت اين دود چيست داستان را برايش گفتم او گفت اگر كس ديگرى جز تو اين سخن را بگويد و ترا تصديق كند ترا در دينت پيروى مىكنم و اگر جز اين باشد ترا ميكشم يا تو مرا بكشى.
سپس فرياد كشيد اى دانيال آيا آنچه اين مرد ميگويد حق است او گفت آرى اى هارون او را تصديق كن آن مرد گفت گواهى ميدهم كه عيسى بن مريم رسول خدا و روح خدا و كلمهى او و بندهى اوست گفتم سپاس خداوندى را كه ترا هدايت كرد گفت همانا من ترا در راه خدا مىپذيرم ولى براى من فرزند و عيال و گوسفندانى است اگر آنان نمىبودند من جهانگردى ميكردم ولى چه كنم زحمت من در بارهى آنان و قيام بكارشان دشوار است و اميدوارم در قيامت همان را كه اميد