إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤١٤ - حديث سليمان اعمش با منصور دوانيقى در فضل اهل بيت
پسر مهران بايد مرا تصديق كنى و گر نه فرمان در باره تو صادر ميكنم گفتم بپرس بخدا سوگند بتو دروغ نميگويم سپس گفت واى بر تو اين حنوط چيست؟ با خودت چه ميگفتى تا اينجا؟ سپس عرض كردم اى امير المؤمنين بهترين وسيلهى نجات راستگوئيست ترا خبر دهم بآنچه در دلم گذشته با خود چيزى نگفتم، تا وقتى كه كفن پوشيدم با زن و فرزندانم وداع كردم وصيت نمودم چون، سخن مرا شنيد و ثابت شد برايش راستى من گفت لا حولم و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم.
چون لا حول و لاى او را شنيدم دل آرام گرفت، ترسم رفت و آنچه كه از هيبت او بر من وارد شده بود رفت بعد گفت اى سليمان خبر ده مرا چند حديث ميتوانى در فضيلتهاى امير المؤمنين ٧ روايت كنى؟ گفتم ده هزار حديث گفت بخدا سوگند همانا دو حديث براى تو در فضيلت على بن ابى طالب بگويم بهترين حديثى باشد كه شنيدهاى و روايت كردهاى، يا مرا بشناسان و گر نه بايد از طرف من روايت كنى.
عرضكردم بلى يا امير المؤمنين گفت بلى من مدتى از بنى مروان بيمناك بودم شهرها برايم تنگ بود آرام و قرار نداشتم بهر شهرى كه وارد ميشدم با مردم آنجا بميل دلشان راه ميرفتم از طعام آنان بهرهاى ميبردم هر گاه از آن شهر بيرون ميشدم زاد و توشه راه بمن ميدادند تا بىخبر وارد شهر شام شدم عبائى بدوشم بود كه غير آن عبا مرا نمىپوشاند.
در آن ميان كه دور ميزدم ناگاه صداى اذان را در مسجدى شنيدم وارد آن مسجد شدم دو ركعت نماز خواندم نماز بپا شد و نماز