إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩٩ - شرح دادن داستان اصحاب كهف
شده
لا اله الا اللَّه عيسى رسول اللَّه و روحه.
نگاهى به پرچم كرد آن را بچشم كشيد و ميگفت گويا من خوابم بعد وارد شهر شد تا وارد بازار شد ناگاه مرد نانوا را ديد پرسيد اسم اين شهر شما چيست؟ خباز گفت نام اين شهر اقسوس است پرسيد نام پادشاه چيست؟ گفت عبد الرحمن تمليخا گفت اى مرد مرا حركت ده گويا خوابم مرد نانوا گفت مرا ريشخند مىكنى تو سخن ميگوئى چطور خوابى؟ تمليخا گفت با اين پول مرا نان بده مرد نانوا از سنگينى آن درهم در شگفت آمد.
يهودى از على ٧ پرسيد وزن هر درهمى چقدر بود فرمود: بوزن ده درهم و ٢ سوم درهم بود.
مرد نانوا بدو گفت اى مرد گويا تو گنجى پيدا كردهاى تمليخا گفت اين پول بهاى خرمائيست كه سه روز قبل فروختهام و ازين شهر بيرونشدم و مردم را واگذاشتم كه دقيانوس پادشاه را پرستش ميكردند مرد نانوا در خشم شد كه آيا نصف پولها را نميدهى؟ مردى بادهگسار كه ادعاى خدا ميكرد و بيش از سيصد سال است مرده ياد آورى ميكنى؟
گفته است كه تمليخا ايستاد تا آنكه مرد نانوا او را پيش پادشاه آورد، پادشاه پرسيد اين جوان چه كرده؟ مرد نانوا گفت گنج پيدا نموده پادشاه گفت اى جوان بيمناك مباش زيرا پيامبر ما حضرت عيسى دستور داده كه از گنجها پنج يك بيشتر بر نداريم يك پنجم گنج را بمن بده سپس بسلامت برو.
تمليخا گفت اى پادشاه گوش بحرف من بده من گنجى پيدا نكردهام و اهل همين شهر هستم پادشاه پرسيد تو اهل اين شهرى؟ جوان گفت