إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٢٦ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
امير المؤمنين بيعت كردند بطور تمام و كمال.
چون بيعت بپايان رسيد مردى از فرزندان عجم از غلامان محمّد بن عمار فرزند تيهان برادر ابو الهيثم بن تيهان كه نامش مسلم بود در حالى كه شمشير بر كمرش بسته بود در برابر حذيفه بلند شد و فرياد زد اى امير ما در اول سخنت شنيديم كه ميگفتى «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ و امير المؤمنين حقا حقا» در حالى كه گوشهاى به خلفائى كه پيش ازين بودند داشت.
همانا آنان زمامدار مؤمنان نبودند بدرستى و راستى؟ اى امير اين مطلب را ما از تو فهميديم خداى ترا بيامرزد از ما پوشيده مدار زيرا كه در نهان و آشكار تو امير مائى ما هم مقلد تو درين امارت و زمامدارى و خدا حاضر است بر شما در پندها و اندرزهائيكه براى امت بياورى و خبر راست و درست است از جانب پيامبر شما.
حذيفه گفت اى مرد اما زمانى كه بپرسى تو و اين چنين جستجو كنى بشنو و بفهم آنچه كه ترا گذارش ميدهم بآن اما زمامدارانى كه پيش از على بن ابى طالب بودند از آنها كه امير المؤمنين ناميده شدهاند همانا مردم آنان را باين نام ناميدهاند.
و اما على بن ابى طالب را جبرئيل از طرف خدا او را امير المؤمنين اسم گذارده رسول خدا گواهى داده براى او به سلام كردن جبرئيل او را بامارت مؤمنان مرد جوان عرضكرد ما را از اين داستان خبر ده كه چطور بوده خداى ترا رحمت كند، حذيفه گفت مردم چنين بودند كه هر گاه ميخواستند وارد بر رسول خدا ميشدند قبل از آيه حجاب در آن وقتى كه دحيه كلبى پيش آن حضرت بود پيامبر يكنفر را اجازهى ورود نميداد