إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٥٦ - داستان حبابه والبيه و سنگ مهر شده
ميكنى بلند شو اگر توانستى دست بجام برسانى من محمّد رسول خدا نيستم و اين جام هم بحق از طرف خدا نيامده.
عمر بلند شد و دست بطرف جام دراز كرد دستش بجام نرسيد جام حركت كرد و بطرف ابر بلند شد و ميگفت اى رسول خدا با زائر اين چنين رفتار ميكنند سپس رسول خدا فرمود واى بر تو اى عمر چه چيز ترا بر خدا و رسولش جرى كرد، اى ابا الحسن برخيز و دست بسوى ابر دراز كن جام را بگير و باو بگو خدا بتو فرمان داده كه جام را بما برگردانى تا بجام برسيم جام را گرفت محمّد صلّى اللَّه عليه و اله بجام گفت رسول خدا بتو ميفرمايد چه چيز خدا بتو فرمانداده كه آن را بگوئى كه تو فراموش كردى بگوئى.
جام گفت بلى اى برادر رسول خدا خدا بمن فرمانداده بگويم براى شما كه خداوند مرا وقف كرده بر هر مرد مؤمن و مؤمنهاى از شيعيان شما و فرمانداده كه هنگام مرگش حاضر شوم تا با نگاه كردن بمن از مرگ نهراسد و بمن انس بگيرد و اينكه بر سينهى او فرود آيد سپس نفسش بهره ببرد در صورتى كه خودش نمىفهمد عمر بابى بكر گفت اى كاش جام بجاى اول برميگشت و چيزى ياد آورى نميكرد اين كار از فضل خدا بر پيامبرش و امير المؤمنين ميباشد و دليل نبوت و امامت آن دو است.
[داستان حبابه والبيّه و سنگ مهر شده]
و روايت شده از رشيد هجرى كه گفت من و سلمان و ابو عبد- الرحمن بن قيس بن ورقاء و ابو القاسم مالك بن تيهان و سهل بن حنيف در مدينه برابر امير المؤمنين بوديم ناگاه حبابهى والبيّه بر آن حضرت