إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٤١ - داستان اشجع و خالد بن وليد
ترا بسوى من رجوع داد عرضكرد مرا بسوى تو آورد آنچه كه تو از من داناتر هستى فرمود ما الان مىشنويم.
عرضكرد اى ابا الحسن تو فهميدهاى كه كسى تو را ياد نداده و دانشمند بدون آموزگارى اين چه كارى بود كه از تو سر زد و چه جنبشى است، تو اين مرد را ناخوش دارى ولى او ترا ناخوش ندارد پس نبايد ولايت او بر دوش تو سنگينى كند و نه گلو گير تو شود و نيست پس از هجرت ميان تو و او اختلافى مردم را بحال خود بگذار هر كس را ميخواهند ولىّ و زمامدار خود قرار دهند گمراه شود كسى كه گمراهست و هدايت شود كسى كه هدايت شده و جدائى ميان كلامى كه جمع است نينداز و آتش را پس از خاموشى روشن مكن زيرا اگر تو اين كار را انجام دهى اين راى را ناپسند مىيابى.
سپس امير المؤمنين ٧ فرمود: مرا بخودت و پسر ابى قحافه ميترسانى و تهديد ميكنى اى خالد تو و او چه هستيد كه مرا تهديد كنيد واگذار از خودت حرفهاى باطلى را كه من از خود تو بهتر ميشناسم مأموريت خود را انجام ده خالد گفت مرا بسوى تو فرستاده تا روش ترا عوض كنم تو ويژه كرامت و سرورى ميباشى اگر ترا قائم بر خلاف حق به بينم بسوى ابى بكر بحالت اسيرى ميبرم.
علىّ ٧ فرمود اى پسر تو حق را از باطل تشخيص ميدهى؟
مانند تو كسى مرا اسير مىكند اى پسر كسى كه از اسلام برگشت واى بر تو گمان ميكنى منهم مالك بن نويره هستم كه او را كشتى و بهمسرش تجاوز كردى اى خالد بسوى من با كمى خرد و چهرهى درهم كشيده آمدى، باد به بينى مىاندازى بخدا سوگند اگر دست