إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٣٩ - داستان اشجع و خالد بن وليد
گرد آمدند امير المؤمنين ذو الفقار را از نيام كشيد چون برق ديدگان على و درخشش شمشير او را ديدند خلع سلاح كردند و اسلحهى خويش را افكندند عرضكردند فرمانبرداريم امير المؤمنين فرمود اف بر شما برگرديد با سر اين يار كوچكتان بسوى يار بزرگتان پس به چه چيز مانند كشتنتان خونخواهى مىشود اين ناراحتىها به پايان نمىرسد سپس برگشتند با سر صاحبشان تا اينكه سر را در برابر ابى بكر افكندند.
سپس مهاجر و انصار را گرد آورد و گفت اى گروه مردمان همانا برادر ثقفى شما پيروى خدا و رسول و صاحب امرش را كرد او سرپرست صدقات مدينه و اطراف بود او را پسر ابى طالب گرفته با بدترين حالتى كشته و مثله كرده او با چند نفر از يارانش بسوى دهات حجاز بيرونشدهاند بايد قهرمانان شما بسوى او روند ويرا ازين راه و روش برگردانند و براى او سپاهى مسلح آماده كنند شما او را خوب مىشناسيد كه دردى است بىدوا، شجاعى است بىمانند.
مردم خاموش ماندند گويا پرنده بر فراز سرشان خسبيده بود ابو بكر گفت شما گنگ هستيد يا زبان داريد مردى از عرب كه نامش حجاج بن صخره بود متوجه ابو بكر شد و گفت اگر تو خودت بسوى على بروى ما نيز با تو مىآئيم اما اگر سپاهت را بسوى او فرستى تمام را مانند شتر نحر ميكند و ميكشد.
بعد مرد ديگرى بلند شد و گفت آيا ميدانى ما را بسوى كى ميفرستى؟ همانا تو ما را بسوى كشندهى بزرگى ميفرستى كه جانها را با شمشيرش برقآسا ميگيرد بخدا سوگند ملاقات فرشتهى مرگ براى ما