إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣١٤ - قصه خالد بن وليد با راهب دير و اعتراف به امامت على
آب نوشيدند و يوشع بهمراهانش گفت كسى قدرت و نيروى برداشتن اين سنگ را ندارد مگر پيامبر يا وصى و جانشين پيامبر، چند تن از همراهان يوشع پشت سر ماندند و كوشش بسيار كردند تا سنگ را بردارند و چشمه را پيدا كنند متاسفانه پيدا نكردند.
و همانا اين دير بر فراز اين چشمه بنا شده پر بركت هنگامى كه شما چشمه را بيرون آوردى فهميدم كه همانا تو وصيّ و جانشين رسول خدائى سپاسگزارم آن خدائى را كه مرا بآرزويم رساند و مسلم دوستدارم كه با تو در راه خدا با دشمنان خدا بجنگم سپس على ٧ او را بر اسبى سوار كرد و اسلحهى جنگ بدو داد با ساير سربازان بيرونشد و او از شهدائيست كه در جنگ نهروان كشته شد و ياران على ٧ از داستان نصرانى شادمان شدند.
سهل گفت پس از آنكه سپاه كوچ كرد گروهى پشت سر ماندند و در جستجوى چشمه شدند اصلا جاى آن را پيدا نكردند بعد به سپاه پيوستند صعصعة بن صوحان گفت روزى كه ديرانى بر ما فرود آمد ديدم هنگامى كه على ٧ سنگ را برداشت و مردم را سير آب كرد سخنان او را با على شنيدم و امروز هم كه سهل بن حنيف براى من بيانكرد هنگامى كه با خالد ميگذشت. درود پروردگار جهانيان بر محمّد و آل او تمامشان باد.
از جعفر بن محمّد ٧ از پدرش از پدرانش نقل شده كه عمر بن خطاب در برابر پيامبر ايستاد و گفت هميشه شما بعلى ميفرمائيد كه تو همانند هارونى نسبت بموسى براى من با اينكه خداوند در قرآن هارون را يادآورى كرده ولى نامى از على در قرآن نيست سپس پيامبر فرمود اى