إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١١٥ - احتجاج و مناشده آن سرور در روز شورى
امير المؤمنين دستش را بر دست او زد و فرمود با من بطرف مسجد قبا بيا، چون وارد مسجد قبا شدند على ٧ پيش افتاده وارد مسجد شد و ابا بكر هم پشت سر وارد شد ناگاه آن دو رسول خدا را ديدند در طرف قبلهى مسجد نشسته تا ابى بكر رسول خدا را ديد روى زمين مانند كسى كه غش كند افتاد.
رسول خدا فرياد زد سرت را بلند كن اى گمراه فريب خورده ابى بكر سرش را بلند كرد سپس عرضكرد لبيك اى رسول خدا آيا پس از مرگ زندگى؟ فرمود واى بر تو اى ابا بكر خدائى كه تمام موجودات را زنده كرده همانا مردگان را زنده مىكند همانا او بر تمام كارها قدرت و نيرو دارد سپس ابى بكر خاموش گرديد و ديدگانش را بسوى رسول خدا گشود رسول خدا فرمود واى بر تو اى ابا بكر فراموش كردى پيمانى را كه با خدا و رسولش در بارهى على در چهار جا بستى عرضكرد اى رسول خدا فراموش نكردهام.
فرمود پس چرا امروز با على درين باره حرف ميزنى على پيمانت را بخاطر مىآورد ميگوئى فراموش كردهام، جريانى را كه بين او و على گذشته بود رسول خدا از اول تا بآخر بيان فرموده بطورى كه يك جملهى داستان را ناگفته نگذاردند.
ابو بكر عرضكرد اى رسول خدا آيا ممكن است توبه كنم آيا خدا از جرم من درميگذرد اگر خلافت را بعلى واگذارم پيامبر فرمود آرى ابا بكر من ضمانت ميكنم كه خدا ترا به بخشد اگر بعهد خود وفا كنى رسول خدا از نظر آن دو ناپديد شد.
ابو بكر چنگ بدامن على زد و عرضكرد خدا را خدا را يا على در