إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٣٠ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
بعد خزيمة بن ثابت و ابو الهيثم بن التيهان وارد شدند سلام كردند و جواب شنيدند، پيامبر فرمود بر على بامارت مؤمنان سلام كنيد سلام كردند و چيزى نگفتند بعد مقداد و عمار آمدند و سلام كردند جواب سلام را شنيدند پيامبر فرمود: بر على بنام امير المؤمنين سلام كنيد بدون اينكه چيزى بگويند فرمان پيامبر را اجرا كردند.
بعد عثمان و ابو عبيده وارد شدند و سلام كردند پيامبر فرمود: بر على بلقب امير المؤمنين سلام كنيد عرضكردند از طرف خدا و رسولش اين لقب باشد فرمود: آرى بعد داخل شدند فلان و فلان گروهى از مهاجرين و انصار را شمرد هر يك از آنان را رسول خدا دستور داد كه سلام كنيد بر على بعنوان امير المؤمنين پس گروهى سلام كردند و گروهى چيزى نگفتند و گروهى به پيامبر عرضكردند از طرف خدا و رسولش مأموريم ميفرمود آرى تا اينكه مجلس از اهلش پر شد كه بعضى جلو در نشستند و گروهى ميان راه چنين بودند كه وارد ميشدند و سلام ميكردند و بيرون ميشدند.
بعد پيامبر بمن و برادرم فرمود اى بريده تو و برادرت حركت كنيد و بر على بامارت سلام كنيد ما بلند شديم و سلام كرديم بعد بجاى خودمان برگشتيم و نشستيم بعد پيامبر بتمام آنان رو آورد بعد فرمود: بشنويد و بگوش فرا گيريد من شما را فرماندادم كه با على بنام امير المؤمنين سلام كنيد و همانا مردانى از من پرسيدند اين دستور فرمان خداى عزّ و جل است يا فرمان رسول خدا، محمّد حق ندارد از طرف خودش چنين فرمانى بياورد بلكه پروردگارش باو وحى فرستاده و فرمانش داده آيا مىبينيد بآن خدائى كه جان من در دست اوست كه اگر