إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٣٢ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
ميان برود فرمانش را زير پا ميگذاريم مردم آگاه باشيد كه ماندن من در مدينه براى هميشه حرام است تا زمانى كه بميرم.
بريده با زن و فرزندانش از مدينه بيرون شد و در قبيله بنى اسلم ميان فاميلش رفت در جستجو بود تا آن زمان كه خلافت بامير المؤمنين ٧ برگشت بسوى آن حضرت رفت با آن حضرت بود تا بعراق آمد چون امير المؤمنين ٧ كشته شد بطرف خراسان رفت و در آنجا درنگ كرد تا زمانى كه مرد، خداى رحمتش كند.
حذيفه گفت اين است خبرى كه از من پرسيدى از آن خبر.
جوان گفت خدا پاداش ندهاد كسانى را كه در محضر رسول خدا حاضر بودند و شنيدند كه اين فرمايش را ميفرمود در باره على همانا نسبت بخدا و رسول خيانت كردند خلافت را از كسى كه خدا و رسولش بآن راضى بودند برگرداندند و قرار دادند در شخصى كه خدا و رسولش او را اهل ندانستند بخدا سوگند بعد ازين رستگار نخواهند شد.
سپس حذيفه از منبر فرود آمد و گفت اى برادر انصار امر بزرگتر است از آنچه كه شما بعيد ميشماريد و خدا ميداند، يقين رفته است و مخالفتكننده زياد شده و يارىكننده براى اهل حق اندك شده جوان بحذيفه عرضكرد پس چرا شمشيرهاى شما بر شما ستم كرد و آنها را بگردن ننهاديد و بر فرق برطرفكنندگان حق نزديد تا اينكه بميريد يا جبران كنيد فرمانى را كه دوست ميدارى از پيروى خداى عز و جل و پيروى رسول خدا.
حذيفه گفت اى جوان همانا خداوند پيمان گرفته از گوشها و ديدگان ما كه كراهت و ناخوش داريم مرگ را حيرت و سرگردانى در پيش ما