إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٥٤ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
اين شب شر بزرگى وارد مدينه شد عرض شد چه شرى بود اى رسول خدا فرمود: آنان كه در لشكر اسامه بودند چند نفرشان برگشتند كه نافرمانى مرا ميكنند آگاه باشيد كه من در پيشگاه خدا از آنان بيزارم و فرمان ميداد كه بجيش اسامه برويد اين كلمات را بسيار فرمود: گفت بلال مؤذن رسول خدا بود در هنگام نمازها اذان مىگفت اگر پيامبر قدرت بيرون رفتن داشت ميرفت و با مردم نماز ميخواند و اگر توانائى نماز خواندن نداشت فرمان ميداد على بن ابى طالب را كه با مردم نماز بخواند على بن ابى طالب و فضل بن عباس در معرض پيامبر هميشه با آن حضرت بودند چون آن شب را رسول خدا صبح كرد گروهى كه تحت فرماندهى اسامه بودند آمدند بلال اذان گفت بعد خدمت پيامبر آمد طبق عادت هميشه تا آن حضرت را آگاه كند.
پيامبر را سنگين و ممنوع الملاقات ديد عايشه به صهيب فرمان داد كه برو بسوى پدرم او را آگاه كن كه حال رسول خدا سنگين است و قدرت بر حركت ندارد كه بمسجد برود على بن ابى طالب هم كارى دارد نميتواند برود با مردم نماز بخواند تو بمسجد برو و با مردم نماز بخوان كه اكنون وقت آماده است و اين نماز براى آيندهى تو حجت است.
گفت مردم نميدانستند كه او در مسجد است مردم انتظار پيامبر و على را داشتند مانند عادت هميشگى كه ميدانستند با آنان نماز ميخوانند ناگاه ديدند ابى بكر وارد مسجد شد و گفت بيمارى رسول خدا سنگين شده و مرا دستور داده كه با شما نماز بخوانم مردى از ياران