إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢١٩ - آمدن جاثليق رومى و پاسخ سؤالات او به وسيله على
نه بلند و نه هم كوتاه بود.
هر گاه با مردم راه ميرفت نورش آنان را فرا ميگرفت و هر گاه راه ميرفت گويا پايش از سنگ كنده مىشود يا از فراز به نشيب ميرفت قدمهايش را نزديك نزديك بر ميداشت عصايش نازك بود ابر بر سرش سايه مىانداخت، شمشيرش ذو الفقار بود، مركب سواريش دلدل بود الاغ سواريش يعفور نام داشت، شترش عضبا بود اسبش لزار نام داشت عصايش ممشوق بود.
مهربانترين مردم بمردم بود، در ميان شانهاش مهر نبوت بود، بر انگشترش دو خط نوشته شده بود خط اول
لا اله الا اللَّه
خط دوم
محمد رسول اللَّه
: اين بود صفت رسول خدا، دو يهودى گفتند گواهى ميدهيم كه
لا اله الا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه و انك وصى محمّد حقا
پس آن دو برادر يهود اسلام آوردند و خوب شد اسلامشان ملازم حضرت امير المؤمنين بودند با آن حضرت بودند تا اينكه يكى از آن دو در جنگ جمل در ركاب حضرت شهيد شد و برادر ديگر بود تا در جنگ صفين كشته شد.
و از حضرت صادق ٧ روايت شده چون مردم بعد وفات ابى بكر بعمر بيعت كردند عمر در مسجد بود جوانى از يهود پيش او آمد و مردم اطرافش بودند سلام كرد و گفت مرا راهنمائى كن بكسى كه داناترين مردم است بخدا و رسول و بكتاب و سنّت، عمر اشارهاى بعلى بن ابى طالب كرد و گفت اين مرد از همهى ما داناتر است مرد متوجه على بن ابى طالب شد و پرسيد تو از همه داناترى بعد گفت همانا از تو ميپرسم از سه تا و سه تا و يكى.
حضرت فرمود: چرا نميگوئى هفتاد؟ يهودى گفت از سه تا ميپرسم