إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٣٧ - داستان اشجع و خالد بن وليد
تا بآن ده رسيدند در يكى از دهات بزرگ آنجا در مسجدى كه معروف بمسجد قضا بود آن مرد فرود آمده بود.
بعد امير المؤمنين ٧ فرزندش حسين را فرستاد تا بگويد خدمت حضرت امير بيايد حضرت حسين ٧ بسوى او آمد و فرمود امير المؤمنين ترا طلب ميكند گفت امير المؤمنين كيست؟ فرمود على ٧، سپس گفت امير المؤمنين ابى بكر است كه او را در مدينه گذاشتم حضرت حسين ٧ فرمود: علىّ بن ابى طالب ترا مىخواهد گفت من سلطانم او يكى از عوام او بمن كار دارد بايد پيش من بيايد.
امام حسين ٧ فرمود: واى بر تو آيا مانند پدر من از عوام است و مثل تو كسى سلطان؟ گفت آرى زيرا كه پدر تو وارد بيعت ابى بكر نشده مگر از روى اكراه ولى ما او را در حال اطاعت بيعت كرديم و اكراهى هم نداريم چقدر دور است بين ما و پدرت، حسين ابن على بسوى امير المؤمنين برگشت او را از سخنان آن مرد آگاه نمود.
حضرت متوجه عمار ياسر شد و فرمود اى ابا يقظان بسوى اين مرد برو ولى با او مهربانى كن از او بخواه پيش من بيايد زيرا كه او گمراه است ولى ما مانند خانه خدائيم بسوى ما مىآيند ولى ما نبايد بسوى كسى برويم عمّار ياسر بسوى او رفت و گفت مرحبا اى برادر ثقيف چه چيز ترا وادار كرد كه املاك على را تصرّف كنى و سر از فرمانش به پيچى برو بسوى او و دليلت را روشن كن عمار را آزاد كرد و دشنام داد عمار هم سخت خشمگين بود بند شمشيرش را