إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٥٣ - داستان حذيفه يمانى با مسلم ايرانى
پيامبر چطور مىشود پس از بهبودى رفتن براى ما طورى نيست گفت سپس برگشتند بلشگرگاه او و در آنجا ماندند پيكى بسوى مدينه فرستادند تا از حال رسول خدا برايشان خبرى بياورد.
پيك آنان پيش عايشه آمد پنهانى از حال رسول خدا پرسيد عايشه گفت برو بابى بكر و عمر بگو كه مرض رسول خدا سنگين شده يك نفر از شما از جاى خود تكان نخورد من ساعت بساعت اخبار را بشما گذارش ميدهم.
مرض رسول خدا سخت شد عايشه غلامش صهيب را گفت برو بسوى ابى بكر و او را آگاه كن كه اميدى به بهبودى پيامبر نيست تو و عمر و ابو عبيده و هر كس را صلاح بدانيد وارد مدينه شويد ولى شب بطور پنهانى وارد شويد گفت پس خبر را آورد دست صهيب را گرفتند و پيش اسامه آوردند او را از كسالت پيامبر آگهى دادند.
بعد گفتند چطور مىشود ما پشت برسول خدا كنيم او را با اين حال بگذاريم اجازهى وارد شدن گرفتند آنان را اجازه داد و فرمانداد كه هيچ كس آگاه نشود از داخل شدن آنان، اگر پيامبر حالش بهبودى پيدا كرد شما بلشكرگاه خود برميگرديد و اگر حادثهى مرگ اتفاق افتاد از اين حادثه ما را آگاه كنيد كه در ميان گروه مردم باشم.
پس ابو بكر، عمر، ابو عبيده شب وارد مدينه شدند و حال مرض رسول خدا سنگين بود گفت پيامبر قدرى بخود آمد و فرمود در