إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢١ - فصل -«عبادت آن سرور»
سخن گفتن نداشتيم، چشم ما از بزرگى و عظمت او بسويش بلند نمىشد.
آنگاه كه تبسم ميكرد دندانهايش مانند دانههاى مرواريد بود با دينداران نزديك ميشد، بىنوايان را دوست ميداشت، نيرومندان انتظار خلاف از او را نداشتند، ناتوانان از دادگرى او نااميد نميشدند، خدا را گواه ميگيرم كه همانا او را در عبادتگاهش ديدم در صورتى كه تاريكى شب جهان را فرا گرفته بود و ستارگان شب رو بافول و غروب نهاده بودند او در محرابش ايستاده بود محاسنش را در دست گرفته مانند كسى كه از شدت مرض بخود ميپيچيد او بخود ميپيچيد گريه ميكرد مانند گريهى انسان اندوهناك گويا هم اكنون آواز او را مىشنوم و او ميگويد: اى دنيا اى دنيا از من بگذر، خويشتن را بمن عرضه ميكنى و مينمائى؟ يا خواهان منى و شوق بمن دارى؟ وقتى از تو باقى نماند چقدر آرزوى تو دور است، برو غير از من ديگرى را فريب ده، من را نيازى بتو نيست، همانا تو را سه طلاقه كردهام، آنهم طلاقى كه در آن برگشت نيست، زندگانى تو كوتاه است، و ارزش تو اندك است، و آرزوى تو كوچك.
آه از كمى توشه و دورى راه و درازى سفر و سختى ورودگاه، و ترس و وحشت راه، از شنيدن سخنان ضرار اشك معاويه بر محاسنش جارى شد كه با آستين خود پاك نمود و گريه در گلوى مردم گره شد.
بعد معاويه گفت: بخدا سوگند كه چنين بود ابو الحسن على ٧.