عبرتآموز - انصاريان، حسين - الصفحة ٦١ - با سلاح دعا ستمكار را مغلوب كرد
روزى عمويم به خانه ما آمد و به من گفت: براى گرفتن شناسنامه اقدام مكن؛ زيرا من براى تو شناسنامه گرفتم. گفتم در چه حدود سنى برايم شناسنامه گرفتى؟ پاسخ داد: سن هيجده سالگى. گفتم: عمو جان بىتوجه باعث گرفتارى من شدى. گفت: چرا؟ گفتم: در اين موقعيت سنى افراد را به دستور قلدرى چون رضا خان به سربازخانه مىبرند.
چون آدرس منزلم را اداره ثبت احوال به ارتش داده بود و من مىدانستم دير يا زود دنبالم خواهند آمد، نسبت به سن خود كه در شناسنامه قيد شده بود اعتراض دادم ولى اعتراضم پذيرفته نشد. روزى به سربازخانه نزد رئيس سربازگيرى كه هم چون اربابش رضا خان به شدت با روحانيان مخالف بود رفتم، گفتم: مرا از خدمت معاف داريد. گفت: امكان ندارد، بايد لباس سربازى بپوشى و دو سال كامل در خدمت دولت باشى.
هرچه اصرار كردم كه مرا از خدمت- آن هم خدمت به دولتى ظالم و ستمكار و مخالف با اسلام- معاف بدارد نپذيرفت. از اداره سربازگيرى بيرون آمدم و به منطقه بهار در چند فرسخى همدان براى استمداد از روح عارف بزرگ مرحوم حاج شيخ محمد بهارى كه در آن ناحيه دفن است رفتم. كنار قبر به پيشگاه خدا ناليدم و گفتم: خدايا! به خاطر نفس صاحب اين قبر از هشتاد حاجتم هفتاد و نه حاجت را براى قيامت مىگذارم و يك حاجت را براى دنيا، آن حاجت هم اين كه وسيله خلاص شدنم را از بلايى چون سربازى براى حكومت رضا خان فراهم آور.
از بهار به همدان برگشتم در حالى كه گسيل داشتن جوانان به سربازخانه بسيار شدت يافته بود و كسى هم جرأت فرار يا نرفتن به سربازى را نداشت، من كه مىدانستم رئيس مربوطه به دنبالم خواهد فرستاد و ممكن است خانوادهام دچار مشقت شوند، آماده رفتن به سربازخانه شدم.